حدود هشت قرن است که آثار مولانا خصوصا مثنوی و غزلیات او بر دل و زبان صاحبدلان جاری است.بویژه در عصر ما ، دامنه این توجه رو به گسترشی حیرت آور نهاده است.سخنان مولانا چنان صمیمی و جذاب است که از هر نژاد و خط و خطه و آیینی از زلال حیات انگیز آن ، جانی نو می یابند و دلی به شور و شعف می رسانند . و طرفه آنکه این محبوبیت فزاینده به هیچ نوع تبلیغ ساختگی و امکانات مقتدرانه ای تکیه ندارد ، بلکه چون سخن مولانا بر حقیقت و صداقت استوار است ، لاجرم جهانگیر نیز شده است.مولانا آینه صاف و شفاف حقیقت است

آثار مولانا جلال الدین محمد بلخی ( رومی )

 مثنوی معنوی : 
مثنوی حاصل پربارترین دوران عمر مولاناست . چون او بیش از پنجاه سال داشت که نظم مثنوی را آغاز کرد . اهمیت مثنوی از آن رو نیست که یکی از آثار قدیم ادبیات فارسی است بلکه از آن جهت است که برای بشر سرگشته امروز پیام رهایی و وارستگی دارد . کتابی است تعلیمی به زبان تمثیل و حکایت . مولانا در این اثر بزرگ ، دشوارترین مسائل فکری و عرفانی را به ساده ترین زبان و شیواترین گفتار بیان داشته است . معروف است که یکی از بزرگان عرفان فلسفی ( صدر الدین قونوی ) صاحب تالیفات دشوار در عرفان نظری ، روزی به مولانا گفت : عَجَب از آن دارم که شما این مطالب غامض را چگونه اینقدر ساده بیان می کنید که همگان می فهمند ؟ مولانا نیز در پاسخ گفت : من نیز در شگفتم که شما این موضوعات ساده راچرا اینقدر پیچ و تاب می دهید و بس دشوار بیان می کنید ؟! 

دیوان غزلیات : 
شامل لطیف ترین غزلیات مولاناست که به جهت ارادت به شمس تبریزی ، بسیاری از غزلیات را به نام او پایان برده است ، و از همین رو به نام " دیوان شمس تبریزی " آوازه یافته است. البته دیوان غزلیات را می توان از وجهی حقیقت شعر دانست نه صرف نظم و کلمات آهنگین . و بدیهی است که میان شعر و نظم ، فاصله ای به پهنای چندین و چند اقیانوس است ! و در عین حال نیز توان گفت که دیوان غزلیات همچون مثنوی ، ما ورای شعر است ، چه آنچه را که مولانا گفته ، حکمت و معرفت محض است که فقط جامه ی رویین آن ، شعر است . دیوان غزلیات ، کامل ترین کتاب مکتب عشق است. 

فیه ما فیه :
 
کتابی است به نثر ، با حجمی متوسط ، از گفتارهای پراکنده مولانا در موضوعات گوناگون عرفانی ، کلامی ، اخلاقی ، فقهی ، اجتماعی و تربیتی ." فیه ما فیه " در لفظ بدین معنی است : " در آن است آنچه در آن است " .خودِ این نام نشان می دهد که این اثر نسبت به آثار مشابه ، تفاوت هایی بنیادین دارد . گفتارهای مولانا را برخی از یاران تندنویس اش می نوشتند که به آنان " کاتبان اسرار " می گفتند . و احتمالاً نام " فیه ما فیه " نیز از سوی ایشان بر این اثر جاودان نهاده شده است . "فیه ما فیه " از نوع مجلس گویی های صوفیه است ، و مجلس گویی نزد مولوی جایگاهی بلند داشته است . 

مکتوبات :
 
مشتمل است بر صد و چهل و چند نامه خطاب به شخصیت های معروف عصر خود . مکتوبات او بر خلاف همه مکتوبات صوفیه مانند عین القضاة همدانی و احمد غزالی و عبدالرزاق کاشانی و علاء الدوله سمنانی که صرفاً مباحث محض فلسفی و عرفانی است ، موضوعاتش کاملاً مدنی و اجتماعی است و مولانا غالباً از صاحبان نفوذ خواسته است که به نیازمندان و ارباب حاجات رسیدگی کنند . البته نکات لطیف عرفانی نیز در لابلای آن تنیده شده است . 

مجالس سبعه :
 
این اثر نیز از نوع مجلس گویی است . کتابی است کم حجم مشتمل بر هفت خطابه در مسائل اخلاقی و ایمانی . از سیاق متن این مجموعه به دست می آید که به زمان پیش از آشنایی با شمس تبریزی تعلق دارد .

راز جاودانگی مولانا 

با آنکه هشت قرن از زمان مولانا می گذرد همچنان در کانون توجه انسان معاصر قرار گرفته است و دامنه این اقبال روز به روز در حال گسترش است . از دلایل اقبال گسترده انسان معاصر به آثار مولانا این موارد را می توان برشمرد : 
_ سخنان مولانا گرم و ایمان آور و تسکین بخش است .
_ مولانا جمع میان تحقیق و القای احساس و عاطفه کرده است . چون آثار بزرگان یا ثرفا علمی تحقیقی است و یا صرفاً احساسی و عاطفی . اما آثار مولانا جمع میان این هر دو است . 
_ مولانا در بیان معارف ، همواره روی خط مشترک ادیان حرکت کرده است و هرگز به اختلافات فرقه ای در نیامده است . 
_ مولانا عشق و دوستی را اساس مکتب خود قرار داده است و از سخت گیری و تعصب دوری گزیده است . 
_ مولانا در بیان مباحث عرفانی هرگز به دشوار گویی و پیچیده کردن موضوعات روی نیاورده است ، بلکه بطور حیرت آوری مسائل دشوار و غامض را در قالب حکایات و تمثیلات و مثل های توجیهی خود ساده و شیرین بازگو کرده است . 
_ مولانا در بیان عقاید مخالفان نیز هیچ کوتاهی نکرده است . عقاید آنان را به صورت جدی و مستدل بازگو کرده است ، چندان که گویی خود نیز به آن عقاید باور دارد . 
_ مولانا به علت صداقت باطن ، همان سان زیسته است که شعر گفته است ، و همان گونه شعر گفته است که زیسته است. 
_ مولانا شعر را برای بیان درد انسان ها به کار گرفته است و هرگز در مدح ارباب قدرت بیتی نسروده است . 

عرفان مولانا 

عرفان مولانا صرفاً به عرفان نظری و فلسفی محدود نمی شود . بلکه : 
_ عرفان مولانا علاوه بر نظریات بنیادی در هستی شناسی و انسان شناسی و الهیات سرشار از ذوق و  ابتهاج روح است .
_ عرفان مولانا فقط عرفان تفسیر نیست ، بلکه عرفان تغییر است . گفته های او تنها نوعی پاسخگویی به کنجکاوی های ذهنی بشر نیست ، بلکه علاوه بر آن می خواهد با تعالیم حود بشریت را تغییر دهد . 
_ عرفان از نظر مولانا انباشتن ذهن از محفوظات رنگارنگ نیست ، بلکه عرفان از نظر او ، همرنگ کردن شخصیت خود با و دانسته های معنوی خود است . و مادام که هویت و کردار آدمی به رنگ معرفتش در نیاید رستگار نخواهد شد . 
           علم های اهل دل حمال شان                علمهای اهل تن احمال شان 
           علم چون بر دل زند یاری شود                 علم چون بر تن زند باری شود 

_ عرفان مولانا ، عرفان کرامت گرا نیست . مولانا مخاطب خود را دعوت نمی کند که کارهای خارق العاده یاد بگیرد از نظرِ رفتن بر آب ، سنگ را طلا کردن ، با وِردی از این سر کره زمین بدان سر رفتن ، خلع  بدن کردن و ... بلکه عرفان مولانا عرفان تبدیل صفات و تغییر بدی ها به خوبی هاست.
    شرط  ، تبدیل مزاج آمد بدان        کز مزاج بد بُوَد مرگ بَدان 
             چون مزاج آدمی گِل خوار شد       زرد و بد رنگ و سقیم و خوار شد
                 چون مزاج زشت او تبدیل یافت   رفت زشتی از رخش ، چون شمع تافت

اما عقول ظاهر بین و شعبده پسند در نمی آید که رهایی از یک صفت بد مانند حسادت، از هزاران خارق عادت و نمایش محیر العقول برتر و بالاتر است . و ساده اندیشان به جای تحصیل کردار نیک و یا مطالبه آن از مدعیان ، از عرفان توقع انواع شعبده یا خارق عادات دارند . و چه واژه مظلومی است این عرفان!

_ عرفان مولانا هیچ تعارضی با زندگی مدنی بشر ندارد ، چرا که او به یارانش می گفته است که هر کس کسب و کار را رها کند و سربار و طفیلی این و آن شود از ما نیست .و خود او نیز به شغل تدریس مشغول بود و از طریق حقوق معلمی امور خود و عایله خود را می گذرانید .از اینرو با آن دسته از مدعیان تصوف که کار و بار را تعطیل می کردند و کسب و کار و ازدواج و مدنیت را معادل دنیا پرستی به شمار می آوردند موافق نبوده است .به این ابیات مثنوی نیک توجه شود : 

                       چيست دنيا از خدا غافل بدن                        نه قماش و نقده و ميزان و زن 
                        مال را کز بهر دين باشي حمول                     نعم مال صالح خواندش رسول
                        آب در کشتي هلاک کشتي است                 آب اندر زير کشتي پشتي است              

موضوع نامه های مولانا نیر غالباً درباره رفع گرفتاری از مردم است و این نشان می دهد که او پناهگاه گرفتاران بوده است و در خانه اش به روی نیازمندان و ارباب حاجات باز بوده است .

منبع: وبسایت کریم زمانی شارح مثنوی معنوی

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |



۱۳۲۱
زادگاه: شهر مزارشریف، بلخ
۱۳۴۰
آموزش در لیسهٔ باختر مزار شریف و لیسهٔ حبیبهٔ کابل
۱۳۴۵
لیسانس از دانشکدهٔ زبان و ادبیات دانشگاه کابل
۱۳۴۶-۱۳۴۱
ویراستار کتاب‌های درسی در ریاست تألیف و ترجمهٔ وزارت تعلیم و تربیه
۱۳۵۴
گواهینامهٔ ماستری از بخش آمورش و پرورش، دانشگاه کولمبیا، نیویارک، امریکا
۱۳۵۴ – ۱۳۶۲
ویراستار کتاب‌های درسی در ریاست تألیف و ترجمهٔ وزارت تعلیم و تربیه
۱۳۶۲ – ۱۳۶۳
مدیر مسؤول مجلهٔ ژوندون، از انتشارات اتحادیهٔ نویسنده‌گان افغانستان
۱۳۶۴ – ۱۳۷۵
دبیر بخش شعر انجمن نویسنده‌گان
۱۳۶۵ – ۱۳۷۵
رییس و بنیادگذار کانون دوستداران مولانا
۱۳۷۵ – ۱۳۷۹
مهاجر در پاکستان
۱۳۷۷ –۱۳۷۹
مسؤول بخش تحقیق و ترجمه در مرکز تعاون افغانستان
از یازده سال بدینسو پناهنده در امریکا

نمونه شعر:

هاي ميهن...

آنکه شمشیر ستم بر سر ما آخته است

خود گمان کرده که برده ست، ولی باخته است

های میهن، بنگر پور تو در پهنة رزم

پیش سوفار ستم سینه سپر ساخته است

هر که پروردة دامان گهر پرور تست

زیر ایوان فلک غیر تو نشناخته است

دل گُردان تو و قامت بالندة شان

چه بر افروخته است و چه بر افراخته است

گرچه سر حلقه و سرهنگ کماندارانست

تیغ البرز به پیشت سپر انداخته است

کوه تو، وادی تو، درة تو، بیشة تو

در سراپای جهان ولوله انداخته است

روی او در صف مردان جهان گلگون باد!

هر که بگذشته ز خویش و به تو پرداخته است

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

احمد ظاهر هنرمند همیشه جاودان افغانستان

بيست ونه سال از مرگ احمد ظاهر گذشت

 

مرد نميرد به مرگ، مرگ ازاو نام جُست

 

نام چو جـــاويد شد مردنش آسان کجاست

 


جمعه 24 جوزای امسال، بيست و نهمین سالگرد در گذشت احمد ظاهر خواننده مردمی و محبوب افغانستان است.

آهنگهای احمدظاهر حالا هم در صدر جدول آهنگهای درخواستی راديو ها و تلويزيونهای افغانستان قرار دارد

پرونده مرگ احمدظاهر نيازی به دادگاه و ثبوت ندارد. او خود شاهد زنده زندگی و مرگ خود است.

احمدظاهر يک روز در" بهار روشن از امواج نور" باعبور از دامنه های تاکستان زار شمالی نرسيده به ارتفاعات سالنگ ظاهرا در يک حادثه تصادف اتومبيل جانش را ازدست داد. در واقع آنگونه که شواهد گواه است کشته شد. اما از آنروز تاکنون هيچگاه پرونده قتل او گشوده نشد و اين راز سر به مهر همچنان در پيچيدگی های روزگاران جنگ زده مانند پرونده مرگ ده ها هزار افغان ديگر که قربانی شدند مکتوم ماند. مثل اينکه اين سه دهه گذشته کسی يا کسانی ماموريت داشت تا ازاين خطه آدم بربايد و آنهم بهترين ها را.

احمدظاهر چگونه جان داد هر کس داستانی دارد. ساعت يازده صبح روز بيست و چهارم جوزای 1358 خورشيدی احمد ظاهر با محبوب الله پاچا از دوستان و اعضای خانواده و دو دوشيزه علاقمند صدايش از کابل به سوی شمالی در دره سالنگ می رود و همانجا دچار فاجعه می شود.

در ناحيه چپراق در پلچک نزديک به علاقداری سالنگ روستاييانی که اورا می شناختند جسم بيجانش را يافتند. زخم کاری بر پيشانی اش داشت. اين ضرب از آله ای بود و گلوله ای مهم نبود. مهم اين بود که قلب احمدظاهر از تپش باز مانده بود.

اين ضرب را اگر ازدست دوست "محبوبش" خورد يا رقيب مغلوبش باکی نبود. دستور آن اگر از سوی زندانبان بود يا کاخ نشين شکنجه گر يا انتقام جوی درويزه گر روشن نشد و هرگز به دادگاه کشيده نشد. نه آنگاه و نه حالا. شايد لازم هم نيست کسی ثابت کند که : احمدظاهر را که کشت؟ امين؟ اسد؟ ترون؟ محبوب الله؟ يا کل رژيم در اين مرگ دست بدست هم دادند؟ خدا می داند. چرا که مردی که می سرود" زندگی آخر سرآيد بندگی در کار نيست ... بندگی گر شرط باشد زندگی در کار نيست" چه باک از مرگ داشت. مردی که سند جاودانگی اش را مردم با جان ودل امضا کرده بودند، مگر می ميرد؟

از آن پرونده قتل يک شاهد هميشه در دادگاه ها حاضر است. يک شاهد زنده - خود احمد ظاهر که بيست و شش سال است هم شهادت می دهد و هم مدعی است برای دادخواهی . هنوز صدای او در صدر جدول آهنگهای درخواستی قرار دارد .آهنگهايش را می خواهند و می شنوند و هيچگاه اين سرودها کهنه نمی شود نه برای آنهايی که اورا ديده اند و نه برای آنهايی که او را نديده اند و نسل بعد از اويند. اوهر روز می خواند و در هر موج ، صدايش بال می زند و در هر تصوير حضورش می رقصد و هنوز همچنان سی و سه ساله است. مثل روز مرگش . ترانه های او پيام انديشه و عشق، اندوه و سرور، وصال و جدايی و سوز و گداز است که در روستاها و شهرها از دلی به دلی سفر دارد و هر جا که سفر دارد "او همسفرش" است. اين ترانه ها عاطفه ايجاد می کنند و هيجان و سکوت و شيدايی و برتر از اينها عشق، عشق، عشق.

احمدظاهر که به قول صمد"دار دار" دوست دوران درس، آوازخوانی، زندان و تنهايی های اوست قربانی معصوم شهرت خود است. زندگی او از شراب شهرت سيراب شد و مست در باطلاق های حادثه و فاجعه افتاد.

احمد ظاهر يا بايد در خود می ماند و برای "ناجيه"، زنی که احمدظاهر به او دلباخت مرد زندگی می شد يا هم در کوچه های رسوای شهرت و محبوبيت دست بدست میشد قول مادر همسرش "باشه ای هر دست" شد و اين چيزی بود که همسرش را به تنگ کرد تا مرز جدايی و طلاق.

احمدظاهر با شکست اين عشق و جدايی از همسرش "رشاد" را نيز از دست می داد. آرام آرام در کام آشوبها وتنهايی های "شبهای ظلمانی" فرو رفت و ترانه هايش قصه های درد شدند، سوخت و سرود "بسه ديگه سوختم شعله ره خاموش کن.

 

برای او همه جا تصوير عشق شد. عشقی که او را از هر چيز بيگانه می کرد."بوی او هنوز از بسترش برمی خاست" و "تنها می شد .تنها می شد" و" هرجا که سفر می کند او همسفرش بود".

با خالده ازدواج می کند. ازدواج ناموفقی که با مرگ خالده آغازگر هزار ماجرای ديگر می شود. با فخريه ازدواج می کند زنی که شبی خود را در رويا دچار توفان می يابد. توفانی که موهايش را آشفته می کند و روسری سفيدش را به هوا بلند می کند. فخريه بيمناک در سدد است تا اين خواب را تعبير بگيرد اما زمان کوتاه است، کسی جز خود احمد ظاهر آنرا تعبير نمی کند. فردا ۲۴ جوزا اين خواب تعبير می شود. توفانی در بهار روشن از امواج نور او را با خود می برد و آن موها برای هميشه آشفته می ماند.

از احمدظاهر هزار خاطره ماند و "شبنمی" با "رشادی" .

احمد ظاهر از ديده ها رفت ولی از دلها نرفت

 

روانش شاد وخاطره اش جاودانه باد !

 

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |


ا فـغا نستا ن

 ا ز خا مهء علا مه ا قبا ل لاهـوری

 

     صد وسـی  و پـنج سا ل قـبل ( 22 فـبروری1873) ،ا قــبا ل لاهـــوری دا نـشـــمند فـرهیخـته، فیلـسوف ستـرگ شـرق و شاعـر روشـنگرو ا نـقلا بی جها ن ا سـلا م در نـیم قا رهء هــند در شـهر سیا لکـوت متـولـد شد.ا و ما نـند صد ها دا نشـمند و پـژوهـشگر دیگـر هـند تحت تا ثـیر فـوق ا لعا دهء غـنا و عـظمت بی ا نتهای فـرهنگ و زبا ن دری که بیـشتر ا ز خرا سا ن با ستا ن به آ نجا نـفوذ نموده بود قرا ردا شت و غـرض ا نعکا س ا ین وا قعـیت بیشتـرین آ ثا ر خـود را به د ر د ری آ را سـته ا ست ، گـر چـند در سا لها ی ا خیـر قـرن نـزد هم تلا ش برا ی ا یجا د زبا ن ا ردو آغا ز شـده بود که ا قـبا ل هـم بعـضاً ا شـعا ر خود را به جـریده " مخـزن" ا رگا ن آ ن ا نجـمن میـفرستا د  که نها یـت مـورد تـوجه مطبوعا تـیا ن قـرا ر گـرفـت، با آ نـهم ا ز جـمله پا نـزده  د یـوا ن ا شـعا ر ا و د وا زده  آ ن به در دری مـزیـن  میـبا شـد.  ا قـبا ل خـودش در وصف ا یـن زبا ن مـیگـویـد:

گـرچه هـندی در عـذوبـت شکـر ا ست      طـرز گـفتا ر دری شـریـن تـر ا سـت

     عـشق ا قـبا ل بـزبا ن دری تا آ نجا سـت که ا ز قـول عـا لم و حکـیم مـریخی سـخن زده که گـویا  زبا ن عـلمی و فـرهـنگی آ نجا در دری میـبا شـد و میگـویـد:

         ا ین هـمه خوا ب ا ست یا ا فـسونگـری      بـرلــب مـریخــیا ن حـــرف  د ری

     ا قـبا ل در عـمق  فـرهـنگ و کلـتور خـرا سا ن  با ستا ن  کا وش  نـموده  وبه آ ن عشـق لا یـتـنائی دا شت، چـنا نچه درهـمه د یوا ن ا شعا ر ا و ا ز حکیم سخـن سنـا ئی غزنوی ، مـولا نای  ستـرگ بلخ و د یگرا ن یا د و تـقـید نـموده  و بد ـبا ل شا ن گا م  میـگذا رد، چنا نکه  در بخش اعـظم د یوا نها ی ا و " پیر رومی" ،" مـرشـد رومی " و" حضرت رومی" را بکا ر بـرده و ا ز ا بـیا ت مثـنوی شـریف نـقل قـول نـموده، ود ر جا ئی چنـین پـر سـوز صــدا  زده:

عـطا کـن شـور رومی ، سـوز خـسرو     عـطا  کـن صد ق و ا خلا ص سـنا ئی

چـنا ن  با  بـنـد گی د ر سـا خـتم  مـن      نگـیـر مـــر مـرا  بخـــشی  خــــدا ئی

در وصف حـضرت مـولا نا ی بـلخ  میـنویـسد:

با ز  بـر خـوا نـم  ز فـیـض پــیـر روم     د فـتــر سـر بـســتهء  ا سـرا ر عـلـوم

جا ن ا و ا ز شـعله هــا ســرما یه  دا ر      مـن  فــروغ  یک  نـفس مثـل شـرا ر

شـمع  سـوزا ن  تا خـت  بر پـروا نه ا م     با ده  شبـخون  ریخـت  بر پـیما نه ا م

پـــیـر  رومی  خـا ک  را ا کـسیر کـرد     ا ز غـبا رم   جـلوه هـا  تعـــمیـر کـرد

در جا ی دیگـری نـوشـت:

روی خـود  بـنـمود پــیـر حـق شـنا س     کـو بحــرف  پهـلوی  قــرآ ن نـوشت

     در ا دا مهء  تصوف و فـلسفه  ا قـبا ل بـیدا ر گر و روشنگر شده ا نـقلا ب فـرهـنگی میـخوا هـد، ا و ا نـقلا ب را غرض  سا خـتا ر مجد د جـوامع عـقب نگهدا شته شـدهء شـرق و تجـهیـز شا ن با عـلوم و تکـنا لوژی نویـن ضروری میـدا ند، آ نچه که جوا مع شرقی بخصوص ا سلا می در چـند قـرن آ خر ا ز آ ن عـمداً  بدور نگـهدا شـته شـد ند. ا و فـریا د میـزنـد که " ا ز خـوا ب گـرا ن، خوا ب گرا ن ، خوا ب گرا ن خـیز" که ا ین ا نـد یشه ا دا مـه مکتب سید جـما ل ا لد ین ا فـغا ن میـبا شد. ا و در تـحت شعاع " مـعلم شفـیق "،         "حـب ا لـمتـین " ، " عــروة ا لـوثـقی" ، " ضیا ا لـخا فـقـیـن "  با ســوز د ل مـیگـوید:

د مـا  د م   نـقـشها ی  تا زه  ریــــزد     بـیک  صورت  قـرا ر زنـد گی  نیـست

گـرا مـروز تـو تـصویـر دوش ا ست     بــخا ک  تـو  شـــرا ر  زنـد گی  نیـست

     سـید ا فـغا ن را د مـرد بزرگ و ا نـقلا بی مشــعلی را  د ر چهل سا ل عـمر گـرا نـبها یش ا فـروخـت که سـه  قـا رهء  آ سیا ، ا روپا و ا فـریـقا  را  مـنور سا خت. بـقول عـلا مه محـمود طـرزی، سـید ا فـغا ن " یک  معد ن عـرفا ن بود،هـرکسی بـقدر ا ستـعدا د  آ لا ت  و ا د وا ت حـوا س د مـا غـیهء  خـود ا ز آ ن مـعد ن  به ا ستخراج  فـضا ئـل  کا مـیا ب مـیآ مد..." چـو ن

سـید د ر د ورا ن ا قـا مـت  درهـند به نـوشتـن رسا لهء ( رد عـلی دهریـن) و دها مـقا له در جرا ید چون " معلم شفـیق " ،" سیـد الا خـبا ر " و " مفرح ا لـقلوب "  و کـنفرا نسها ی مـتعد د نـقش سا زنـده ا شرا  برا ی آ زا دیخوا ها ن هـند با زی نـمود، و همچنا ن ا قبا ل در دوره تحصیل در بـریـتا نـیه و ا لـما ن هـم به آ ثا ر و ا ند یشه ها ی  سید ومکـتبـیا ن ا و آ شنا شد که خوا هی نـخوا هی ا قـبا ل هم ا زین " معد ن عـرفا ن" به ا ستـخراج  فضا ئل پردا خـته ا ست. بقول مـعـروف سید ا فـغا ن ره را  گشود وا ما ا قـبا ل آ نرا  هــموا ر نـمود.

ا قبا ل در ا دا مه راه  و مکـتب سیـد ( آ زا دی ، آ گا هی و د مـوکـرا سی ) میخواهـد که د ر مجموع  د یـوا نها ی ا و دریـن مـورد  گـفـتـنی هـا ی  دا رد که خا رج ا ز مبحث ا مروزی ما مــیـبا شــد.

ا قــبا ل  شنا سا ن هـمه نـظر مشترک دا رند که سا لها ی (1914 ـ 1915 م )      " سا ل ولا د ت  مجدد" ا وسـت که مصا د ف  میـبا شـد بدورا ن نشرا ت بیدا ر گـرا نه و ا نـقلا بی " سراج ا لا خـبا ر ا فـغا نیه"  که یکی ا ز عـمده ترین ا رگا ن نشرا تی آ زا دی خـوا هـا ن آ سیای مـرکـزی به حسا ب میرفـت، مضا مین  و مقالا ت آ ن  جـریـده درهـند ، مصر ،ا یرا ن و تـرکـیه ا قـتبا س و دوبا ره چا پ میگـرد ید، که با عـث لرزا ن شد ن  پا یه های کا خ ا ستـعـما ر گرا ن میشـد در هـمین را بـطه  ورود و تـوزیع آ ن درهـند مــنوع   و د ر آ سـیا ی  مـیـا نه  مـطا لعه کـنند گا ن آ ن  مجا زا ت و جـریــمه میشــد،

بـهما ن نحو  که  بیست و پنج  سا ل  قـبل ا زآ ن ورود و تـوزیـع " عـروة ا لوثـقی"  د رمصر،

 هـند و تـرکـیه ممـنوع  ومجـا زا ت د ا شت. پس به صرا حت تا م گـفـته میـتوا نیم که در "ولا دت مجد د" ا قـبا ل " سـرا ج ا لا خـبا ر" نقش بـرا زندهء  دا شـت ،چـنا نچه وی بعد ا ز پـیروزی  قـیا م  آ زا دیـخش ملی ا فـغا نستا ن در دوره ا ما نـیه دیوا نی ا زا شعا ر  خود یعـنی" پـیا م مشرق" را ( پیشکش ا عـلیحضرت ا میر ا ما ن ا لله خا ن فـرمان روا ی دولت مستـقله ا فـغا نـستا ن خـلد ا لله  مــلکه و ا جلا له ) نمود که تا سال( 1958 م ) نه با ر تجـد ید چا پ شـد، در آ ن میـخوا نـیم که:

زند گی جـهد ا سـت ا ستـحقا ق نیست      جــــز به عــــلم ا نـفس و آ فا ق نیـست

گـــفـت  حکـمت  را خدا  خیـر کـثیـر      هـرکجا ا یـن خیـر را بیـنی ، با ز گـیر

     در عـشق لا یتـنها ئی به ا فغا نـستا ن نوشـت:

آ سیا یک پـیکرآ ب و گل ا ست      ملـت ا فـغا ن در آ ن پـیکـر دل ا سـت

ا ز  فــــسا د ا و فـسا د آ ســـیا        ا ز   گـــشا د   ا و   گــشا د  آ ســــیا

     ا عـلیحضرت ا ما ن ا لله غـا زی را مخا طـب سا خـته گـفـت:

ا ی  ا مــیر کا مــگا ر ا ی شـهریا ر     نـو جوا ن  و مثـل  پـیــرا ن  پخـته کا ر

چـشم  تو ا ز پـرد گـیها محـرم ا ست     د ل میا ن سیـنه ا ت  جا م  و جـم ا ست

عــزم  تو پا یـنده  چون کوهـسا ر تو     حــزم  تو  آ سـا ن  کـــنــد  د شـوا ر  تو

         هــمـت  تو چــون  خـیا ل مـن  بلـــند     ملــت  صـد  پا ره  را  شـیـــرا زه  بــند

هــد یه  ا ز شـاهـنشا هی  دا ری  بـسی

لـعـل  و یعـقـوت  گـرا ن  دا ری  بـسی

     د ر عــیـن  د یوا ن  و ا رتـبا ط ا قــبا ل ا بـیا تی  د یگــری هـم  د ر با ره  ا عــلـیحـضرت ا ما ن الله خا ن نـوشـته بـود  که ا یـرا نیـها ا ز د یوا نها ی ا قـبا ل چا پ ا یرا ن آ نـرا  حـذ ف  نمــوده ا ند  ولــی محـقـق و مـورخ  ستـرگ  و فــرزا نهء  ما جــنا ب عــزیـز ا لــد یـن وکـیلی پـوپـلــزا ئی آ نـرا  ا ز جــرا ید هــند سـرا غ   نـمود نـد کـه چـنـیـن  ا سـت:

تا ز صد یـقا ن ا یـن ا مـت شـوی               بهـر د ین ســــرمـا یه قـوت شـوی

با د  هـمیــــشه  به  فـــر شـــــهی               بــنــده   د رگا ه  ا مــا ن  ا لـــهی

شـا ه  شجـا سـت و بـسا لـت پـنا ه               ســـا یه  حـــق غــا زی  ظـــل الله

را یــت ا قــبا ل   تـرا   بر جبـیـن              ا نا   فـتحـنا لک  فــتــــحاً   مبـیـن

ثـبـت  لـوا یـت ز قـریـب مجـیـب               نـصر مـن  ا لله  و فــتح   قــریــب

ا شـهـب  ا یــا م  بکا م   تـو  با د              خــطـبه   ا ســـلا م  بـــنا م   تـو با د

د ل   که  بـتــو  بــســته ا میــد ها            مــی  طـلــبـــد  رفــعـت  جـا ویـد ها

د یـن  نـبی ا ز سـر تـو زنـده  با د            د ولــت  تـو  دا ئـم  و  پا یـنــده  با د

زنــد گـی جهــد ا سـت  ا ستـحقا ق نیـست

جــز به عــلم ا نفــس و آ فـا ق  نیــــــست

     ا قـبا ل د ر  سا ل ( 1933 م )  سـفـری  به  ا فغا نـستا ن نـمود  و د ریـن را بـطه  د یـوا ن مکـملی  نـظم  نـموده  تحـت عـنوا ن " مسا فر " کـه  کــلاً  د ر ا رتــبا ط بـه  ا فــغا نــها  و ا فـغا نـستا ن میــبا شـد. با شــرفــیا بـی به خــرقــه  مـبا رکــه در قــند هــا ر گـفـت:

سیـنا ا سـت  که  فـا را ن  ا سـت؟  یا رب چـه مقا م ا سـت ا یـن؟ 

                   هــر  زره   خـا ک   مـن   چشـمی  ا سـت   تـما شــــــــا  مسـت

خـــــــــــر قـــــــــه  آ ن  "  بــــــــرزخ  لا یــبـــــــغـــــــیا ن"* 

                    د یـد  مــش       د ر     نـــکـــته     "  لــی   خــر قـــتا ن "**

                    د یــن      ا  و       آ ئـیـن          ا و         تـفــــســـیــر      کل   

 د ر       جـبـیـن     ا و        خــط            تـقد یـر            کل

     د رغـزنی  به مـزا رحکـیم  سخـن  حضرت ا بو لـمجد مجــد ود  سـنا ئی غــزنـوی ( رح ) ا شکـریـزا ن صد ا  زد:

ا ی   حکـیم  غـیــب ا مــا م عا رفا ن!        پـخـته  ا ز فـیـض تـو خا م عا رفا ن

آ نـچه د ر پــرده غــیب ا سـت  گـوی         بـو کـه آ ب  رفــته  با ز ا یــد  بجــو

     ا ز زبا ن حـضرت  سـنا ئی  ا یـنگـونه  جـوا ب  نوشـت:

با ش   تا  بـیــــنی   بــــها ر   د یگــری     ا ز  بـها ر پا ستــــا ن   رنگیـنـتری

هــر زما ن   تـد بــیر هـا  دا رد   رقـیـب     تا نگــیری  ا ز بها ر خـود  نصیـب

     ا قـبا ل بـر مـزا ر سـلطا ن یـمیـن  ا لــد وله  محـمود غــزنـوی  ســرود:

خـیـزد ا ز د ل  نا له هــا  بی ا ختـیا ر     آ ه  آ ن  شـهری  که  ا یـنجا  بود پا ر

آ ن  د یا رو کا خ  کو، ویرا نه ا یـست     آ ن  شکـوه  وفـا ل فـر ا فـسا نه ا یست

     ********************************************************

     * ـ " بـرزخ لا یـبغـیا ن "  تلـمیح  به آ یـه مبا رکه  سـورهء  رحـمن  میـبا شد.

   ** ـ " لی خـرقـتا ن ا لـفـقر و ا لجـها د "  ا شـا ره به حـد یـث  شـریـف ا سـت.

گـنــبدی، د ر طوا ف ا و چـرخ  بـریـن      تـربـت  سـلطا ن  محـمود ا ست ا یـن

آ نکه چـون  کود ک  لـب ا ز کـوثر بشست     گـفت در گـهوا ره  نا م  ا و نخـست

بـرق   سـوزا ن   تــیغ   بی  زنـها ر ا و

د شــت  و د ر لــرزنـده  ا ز یـلـغا ر ا و

     ا عـلیـحضرت ا حـمد شاه  با با  را " آ بـروی هـند و چیـن و روم  و شـا م"  د ا نـسته و ا ز قـو ل وی  نو شــت:

قـوت  ا فـرنگ ا ز عـلم  و فـن ا ســت      ا ز هـمین آ تـش چـرا غ  روشـن ا ست

        حکـمت ا ز قـطع  و بـرید جا مه نیـست      ما نـع عــلم  و هــنــر عــما مـه  نیـست

        عـلم و فـن را ا ی جوا ن شـوخ  و شنگ     مغــز  میــبا ید ، نـی  مـلـبوس   فـرنگ

         ا نـدریـن  ره جـز نـگه، مطلـوب نیست     ا یـن  کـله  یا  آ ن  کـله  مطـلوب نیـست

فـکــر چا لا کــی ا گـر دا ری ، بـس ا ست

طــبع  درا کـی  ا گــر  دا ری بـس ا ســت

     ا قـبا ل لا هـوری بر آ را مگا ه  محمد نا در خا ن به عـنوا ن ( بحضور ا عـلیحضرت شهـید) کا بل  را  با عـشق و چنـیـن  عـا شـقا نه  تـوصیف  میـنما یـد

         شـهــر کا بل  خـــطه  جـنـــت   نـظــــیـر      آ ب  حیـوا ن ا ز رگ  تا کـش بگـیر

  چـشم  صا ئـب ا ز سـوا د ش ســرمه چـین     روشن و پا یــنده  با د آ ن سـر زمین

محـمد با بـر ا مپـرا طـور مغـولی هـند را  ا قـبا ل مخا طـب  نـموده گـفت:

خــوشا  نـصیب  کـه  خا ک  تو آ را مـید  ا یـنجا

که ا ین سـر زمیـن ز طلسم  فـرنگ آ زا د ا ست

هــزا ر  مـرتـبه   کا بل   نکـوتـر ا ز  د لی ا ست

  " که ا یـن عـجــوزه عـروس هـزا ر دا ما د ا ست"

     ا قـــبا ل ا ز ا شـعا ر مـبا رز ستـرگ  خوشـحا ل خا ن خـتک هـم نـقل  قـو لـها ی دا رد که نشا ن دهـنده آ شـنا ئی ا و به د یوا ن حـما سی و مـملو ا ز غـنا ی ا د بی خوشـحا ل خا ن ا ست چـنا چه  در وصف ا و گـفـته  بـود:

خـوش سـرود آ ن شـا عـر ا فـغا ن شـنا س     آ نکه  بیـــنــد با ز گـویـد  بــیـهرا س

        آ ن  حکـــیم    ملـــــــت  ا فــغـــا  نـــیا  ن     آ  ن    طـبـیــب   عـلـــت  ا فــغا نـیا ن

 

          علا مه ا قـبا ل در آ غـا ز مثـنوی مسا فــرگـفـت:

سـر زمیـنی  کـبک ا و شا هـین مـزا ج     آ هـوی ا و گـیرد ا ز شـیرا ن خــراج

د ر فـضا یـش جـره  با زا ن تـیز چـنگ    لــرزه بـر تـن ا ز نهـیـب شا ن پـلـنگ

          لـیـک ا ز بی مـــرکـزی آ شـفـــته  روز    بی  نـظا م  و نا تـما م  و نـیــم  ســـوز

          فـر با زا ن  نیـست  د ر  پـروا ز  شا ن    ا ز تــذ روا ن پـست تـر پـروا ز شـا ن

          آ ه  قــــومی  بــی  تـب  تا ب حـــــیا ت     روز  گا رش بی نصیـب ا ز وا ردا ت

          آ ن  یکی ا نـد ر سـجـود، ا ین د ر قــیا م     کا ر و با رش چـون صـلا ة  بی ا ما م

ریـز ریـز ا ز سنگ ا و میـنای ا و

آ ه  ا ز  ا مـروز  بی  فــرد ای  ا و

     وی شعـر پرمفهـومـی  تحـت عـنوا ن ( خـطا ب به  ا قـوا م سـرحـد) دا رد که چنیـن ا ست:

         ا ی  زخـود  پـوشیـده  خـود را با ز یا ب !     د ر مسلـما نی حرا م ا ست  ا یـن حجا ب

         رمـز  د ین  مصطـفی  دا نی  که چیـست      فا ش د ید ن خـویـشرا  شـا هـنشا ئی ا ست

چـیـست د یـن؟  دریا فـتن ا سرا ر خویـش

زنـد گی  مـرگ ا سـت بی د یدا ر خـویش

     عـنوا نی ( اعـلیحضرت محـمد ظا هر شا ه ا یذه ا لله  بـنصره) غـزلی دا رد که د ر قسمـتی ا ز آ ن آ مـده ا سـت:

           بـرگ  و سا ز ما  کـتا ب و حکـمت ا ست       ا یـن  د و  ا عـتـــبا ر  ملـــت  ا ست

          آ ن  فـتـــوحا ت  جـها ن  ذ وق  و شــــوق       ا یـن  فـتوحا ت   جها ن  تحـت  فـوق

          هــــــر د و ا نـــعا م  خـــدا ی  لا یــــزا ل      مومنا ن را آ ن جما ل ا سـت ا یـن جلال

          حکـمت  ا شــیاء  فـــرنگــــیـزا د  نیـست        ا صل  ا و جــز لـذ ت ا یـجا د  نیـست

           نـیک ا گـر بیـنی مسلـمان  زا ده  ا ســت        ا ین گـوهر ا زد سـت ما ا فـتا ده ا سـت

           چـون عـــرب ا نـد ر ا روپا  پـر گـــشا د        عـلم  و حکــمت را  بـنا  د یگـر نـهـا د

           دا نه  آ ن   صــحرا  نـشـــیـنا ن کا شـتـند        حا صلـش  ا فـــرنگـــیا ن  بـردا شـتـند

ا یــن  پــری ا ز شـیــشه ا سـلا ف  ما سـت

با ز صید ش کـن  که ا و ا ز  قـا ف ما ست

     بروز ا ول  ثـور 1317(21 ا پـریل 1938) ا یـن  مشـعل  فـروزا ن  جا معه  ا سـلا می  و نیـمقا ره هــند، فـیلسوف و شـاعـر ستـرگ زبا ن و ا د ب  د ری وفـا ت  نـمود. سـنگ مـر مـر ا فـغا نی  که  زینـت ا فـزای  آ را مگاه  ا بـدی ا وسـت  نـشا نهء عـشـق  و عــــلا قـهء  مــرد م

 ا فـغا نـستا ن بـوی میـبا شـد. در پا یا ن سـخـن پـــیا می ا ز ا قــــبا ل لاهـوری به ما ا فـغا نـها د ا رم که چنـیـن ا سـت:

پـیام ا قـبا ل به جوا نا ن ا فـغا ن

چـون چـراغ  لا له  سـوزم  د ر خـیا با ن  شــما

ای  جـوا نا ن  عــجم  جا ن  مـن و جا ن   شــما

غــوطه هـا  زد  د ر  ضـمیـر زند گی ا ند یشه ا م

تا   بد سـت آ ورده  ا م  ا فـکا ر  پـنها ن   شــما

مهـرو مه د ید م نگا هـم بـر ترا ز پروین گذ شـت

ریخـــتـم  طـرح  حـرم  د ر کا فـرستا ن( 1 ) شـما

فکـر ر نگـینم  کـند  نـذ ر تـهی  د سـتا ن شــرق

پا رهء  لعـلی کــه دا رم ا ز بد خـشا ن شــما (2 )

میـرسد  مـردی که  زنجـیـر غـلا مـا ن   بشکــنـد

د یـده ا م  ا ز  روزن  د یـوا ر  زنــدا ن شـــــما

حـلقه  گـرد مـن زنـید ای پیکرا ن آ ب و گـل(3 )

آ تـشی  د ر سـیـنه  دا رم  ا ز نـیا کا ن شـما (4)

 

  ا ز ا حـسا ن لـمر

 

     ******************************************************

 

    1 ـ نـورسـتا ن ا مروزی ما را تا ا وا خـر قـرن نـزدهـم به کا فـرستا ن شـهـرت دا شت.

 

    2 ـ چون لعل بد خشا ن ما شـهرت بیـن ا لمللی تـقریـبا ً پـنجهزا ر سا له دا رد بـنا عاً ا قـبا ل  سنـائی ها ، مـولـوی ها و جـما ل ا لـد یـن  ها ی ا فـــغا نستا ن را به لــعـل بدخشا ن آ ن تـشــبه نـموده ا ست.

 

    3 ـ ا شا ره به بیت ( آ سیا یک پیکرآ ب و گل ا ست   ملت ا فـغا ن در آ ن پیکر دل ا ست).

 

    4 ـ بـر ا صل بعضی روا یا ت ا جدا د ا قبا ل ا ز ا ها لی ( پغـما ن ) ولا یت کا بل میبا شند

 

بر گرفته از سایت روزنه

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

من نمی دانم که این زندگی خودم را زندگانی نام گذارم یا مرگ ، هنوز حل نشده است که این خواب عدم که مادر آنجا میرویم زندگانی حقیقی آنجاست یا این که چند روز در اینجا سرگردان و آواره هستیم  بهر حال به قول مرزا عبدالقادربیدل:

 

اشک یک لحظه به مژ گان با راست

                                        فرصت عمر همین مقدار است

من در سال 1320ه ،ق، در شهر کابل در کنار رود خانه ی مبارک  آن شهر زیبا  و محبوب مان در خزان سال به دنیا چشم کشودم . منزل ما در باغ جهان آرا بود ،باغ جهان آرا  را جهان آرا بیگم عمه ی ظهیر الدین بابر شهشاه  مغول آباد کرده بود.و از وقت جهان آرا بیگم یک درخت پنجه چنار بزرگ در آن باغ مانده است که هنوز هم وقتی آوان طفلی من یادم می آید که آن برگها وقتی به زمین میریختند و با باد خزانی بر دور درخت می          ر قصیدند ما اطفال خورد آنجا بازی میکردیم سرود چنار را می خوانیم

قو قو برگ چنار                             دختر ها شسته قطار

می چند سنگ سفال                        میخورند دانه انار

هنوز باغ موجود است . من هفت سال عمر داشتم  که مادر بزرگوارم من چشم از جهان بست.هنوز گر م بود جای بوسه ی که بر آن نهاده ما در مشفق به روی چشم و سرم.  یازده سال از عمر من نگذشته بود که پدر مرا امان الله خان بدون محکمه به قتل رساند، پدر من یکی از رجال بزرگ دوره امیر حبیب الله خان سراج الملته والدین بود و به لقب مسفوفی المما لک . شاید آخرین کسی که در افغانستان لقب مسفوفی المما لک داشت پدر من بود علاوه بر وظیفه مسفوفی المما لک خان و بزرگ یک قبیله بزرگ افغانستان هم بود و وقتی پدر مرا کشتند تمام هستی و زندگانی و دارایی ما را ضبط کردند و مرا در یک حویلی محبوس ساختند و به دهن در حویلی پاسبان مقرور کردند که هیچ کس به حویلی داخل نشود و  من هم اجازه بر آمدن نداشته  باشم من و دو برادر کوچکم و خواهرم در آن حویلی دو سال به تنهایی ،بیچارگی ،گرسنگی،در کمال فقر و ذلت بسر بردیم هیچ نفهمیدیم که من در عمر یازده سالگی چه گناه کرده بودم که در زندان باشم .

در یازده سالگی به شفاعت مردم مرا از کابل تبعید کردند در یکی از روستاهایی 50 کیلومتری شمال کابل  در قلعه مادری من بنام صدق آباد که به روی یک پشته بود در آنجا هم امر حکومت بود که هیچ کس باز هم با ما رفت و آمد نکند و همه عشیره که از مادرم و پدرم بود نداز ترس حکومت با ما هیچ کمک کرده نمی توانستند حتی من خود گوسفندان میچرانیدم و برای زمستان خار می بریدم و در کمال ذلت و پریشانی زندگی میکردم ،از مدرسه و کتاب و از همه چیز محروم بودم و من دروس ابتدایی خود را در وقت حیات پدر خود در منزل خودما خوانده بودم آن وقت مکتبی بنام حبیبیه در کابل تا سیس شده بود و یک فرع مکتب حبیبیه را پدر من در خانه ی خود آورده بود من در آنجا دو سه سال درس خواندم و مکتب صرف را تمام کرده بودم و مکتب نحو را تا شمه و حساب را هم قسمتی خوانده بودم یعنی جوانک با سواد شده بودم بعد از آن امان الله خان امر داد  و ما را به مکتب بردند  و سه سال هم در مکتب بسربردم و وظیفه ی که به من داده شده بود معلم بودم . در یک مکتب و ماه سی (30)روپیه کابلی به من معاش داده میشد شاید 30 روپیه معاش یک ثلث دالر هم نمی شود  وبا این 30 روپیه من زندگانی خود و فامیل خود را تامین میکردم و بعد از آن در کوهداغ من یک مقدار از زمین و ملک پدری ما را به ما پس دادند که آن هم نهایت کم بود باز در مورد من حکومت راپور دادند که این آدم میخواهد ذهن بچه ها و شاگردها را مسموم بسازد و این دشمن حکومت است این معلمی میکند و در عین تعلیم میخواهد  که مردم را به خلافت حکومت تحریک کند مرا به کابل بردند و در وزارت مالیه به حیث کاتب یعنی کارمند و زارت مالیه مقر کردند و در حقیقت من زیر مراقبت بودم و در ده یال حکومت اعلیحضرت امان الله خان به کمال پریشانی  و به کمال محرومیت از تمام حقوقانسانی در کابل بسر بردم تا اینکه انقلابی در افغانستان شد و ملت افغانستان به خلاف امان الله خان شدند و علت بزرگ بر خلافی ملت افغانسان این بود امان الله خان که استقلال بخش افغانستان است چرا حالت ملت بخارا را در این مصیبت نمی بیند و بجای اینکه با حکومت روسیه جنگ کند با حکومت روسیه دست دوستی داده و این دادن دست دوستی امان الله با روسیه سبب شده است که دیگر قسمت های ترکمنستان و تا تارستان (؟) را دولت شوروی تصرف کند. البته  ذهن ساده مردم درست به مشکلات حکومت نمی فهمید . این خشم ملت افغانستان سبب شد که یک  جوان از کوهدامن یعنی از شمال کابل بنام "حبیب الله" مشهور به "بچه سقاو"آمد وتخت وتاج را از امان الله خان گرفت و امان الله خان را سرنگون کرد.من به او "حبیب الله"دوعلاقه داشتم  علاقه اول این بود که در باغ پدر من در حسین کوت باغبان بود وعلاقه دوم این بود که امان الله خان را از تخت وتاج انداخته بود و به مجردی که آمد به کابل به سر تخت نشست او آدم بی سواد اما باوفا  او آدم بی سواد  اما با ایمان ،او آدم بی سواد اما شجاع  مرا به در بار خود احضار کرد و مرا به حیث سر منشی خود مقرر کرد من چند وقتی با حبیب الله بودم در کابل و بعد ا رفتم به مزار شریف و تا آخر در مزار شریف بودم . آنجا روسها یک حرکتی کردند  آمدند تا مزار شریف را بگیرند به نام طرف داری امان الله خان اما امان الله خان یک جوان مردی به خرج داد و گفت من نمی خواهم تخت و تاج خود را به ذریعه روسها بگیرم و روسها از افغانستان وا پس رفتند . بعد از آن وقتی که حکومت حبیب الله سقوط کرد رفتم به هرات .  هرات شهر علم بود ، شهر فضیلت  بود ، شهر دانش بود و واقعا هنوز چراغ جامی در هرات روشن بود و. مردم شعر دان و شعر فهم  و عالم و دانشمند  و ذکی در هرات موجود بود من در آنجا دوستانی پیدا کردم ، اندک اندک شروع کردم در هرات به  شعر گفتن و طبع شعر من در هرات آغاز شد ،اگر چه من شعر را بعد از آنکه پدر مرا کشته بودند  ناله های که می خواستم  بکنم آن ناله ها را موزون میکردم و شعر می شد ولی هنوز شعر های قابل ذکر و قابل ضبط نبود. در هرات همان استعداد زنده شد به توجه مردم هرات و بعد از آن آمدیم و نادر شاه پادشاه افغانستان مراعفو کرد و آمدیم به کابل و در صدارت افغانستان به حیث مدیر یعنی منشی در صدارت کار میکردم سیزده ساله بودم و بعد از آن مردم کز که یک قبیله افغانستان است در مقابل حکومت شورش کردند و من و او (جنرال عبدالرحیم خان)و تمام خانواده ما را خیال کردند که ما درین تحویل شامل هستیم لهذا ما را به زندان بردند و من یک و نیم سال در زندان بودم و باز مرا تبعید کردند به قند هار . و باز سر دار شاه محمود خان مرا عفو کرد و پس آمدیم به کابل و منشی کابینه شدم  وزیر مطبو عات شدم و وزیر مشاور در بار پادشاه افغانستان شدم و بعد از آن من سفیر شدم به جده و بعد به از آن سفیر شدم به بغداد . علت رفتن  من به جده این بود که وقتی کمو نستها در کابل حرکت شروع کردند و مظا هرات خیابانی در کابل شروع شد من به این فکر آمدم که ما هم باید مردم را به دور خود جمع بکنیم یک جمعیتی ماهم داشته باشیم که هر وقت کمو نستها ادعایی بکنند در باب افغانستان ما حاضر باشیم ،اکثرا منورین  افغانستان با ما متفق شدند و ما یک حزبی ساختیم بنام جبهه ملی و بعضی علمای دینی افغانستان و داکتر ها و پرفیسر ها با ما متفق شدند و یک روز نامه هم کشیدیم بنام "وحدت"  اما روسهافشار آوردند به حکومت افغانستان و گفته بودن این آدم به کابل لازم نیست از این جهت مرا تبعید کردند به جده که من رفتم به سفیر شدم و باز در بغداد سفیر بودم علاوه از بغداد سفارت دمشق و سفارت اردن و سفارت شیخ نشین های خلیج هم به عهده من بود  تا اینکه حکومت نور محمد تره کی آمد به کابل  و همان روز که رادیوها این خبر را گفتند من از وظیفه  استعفا دادم و تلگراف کردم به کابل که دیگر وظیفه سفارت شما را انجام نمیدهم  شرم داشتم که من نمایندگی از حکومتی بکنم که دست نشانده روس است ، نمایندگی از حکومتی بکنم که استقلال افغانستان را فروخته ،نمایندگی از حکومتی بکنم که گیسوان ما در وطن را دست دشمن داده است . در این وقت بایک بیماری شدید معده گرفتار بودم رفتم به آلمان غرب و هیچ پولی در اختیار هم نداشتم به من علمای بغداد کمک کردند البته حلقاب علمی بغداد ،رفتم به المان از المان رفتم امریکا خود را معالجه کردم در آنجا شروع کردم به فعالیت ها در مقابل ملل متحد و در مقابل سفارت روس و کارهای انجام دادیم و بعد از آن با توجه جناب مجاهد بزرگوارم استاد بانی که از دوستان دیرین من بود به من ویزه پاکستان میسر شد و ما آمدیم به پاکستان . و این هفت هشت سال است که در پاکستان هستم و افتخار میکنم که در جمله مهاجرین افغانستان هستم ،چون با ادبیات آشنا بودم  و کتب خوانده بودم و مخصوصا مثنوی را پدر من دوست داشت و به من هم توصیه کرده بود که مثنوی جلال الدین رو می را میخواندم اندک اندک با آهنگ و وزن ها آشنا شدم و بعد از این تحقیق کردم  شعر را پیش کسی زانو نگذاشتم و تلمذ نکردم خوب خود الهامی که از قلب من آمده یا واقعاتی که در افغانستان موجود شده گاهی همان انفعا لات  انسانی خودش در وصف مناظر طبیعت، در وصف جمال انسان در رسیدن به حقیقت در یافتن راهی برای نجات انسان اشعاری گفته ام و تاسف میکنم که من جوان نیستم دست من به عنان و پای من رکاب اسب نمیرسد و الا من باید در افغانستان می بودم و در سنگرهای مجاهدین می بودم.

نه به سنگش آزمودم نه به خاک در بسودم

                                          به کجا برم سری را که نکرده ام فدایش

نوشته شده توسط FARHAD KHALILI  | لینک ثابت |

شخصیت های معروف کشور Tue 25 Mar 2008 11:31 PM

احمد شاه ابدالی

موسس افغانستان کنونی که بنام احمد شاه بابا مشهور است. وی در سال 1722 در هرات تولد گردید .

 نخست منحیث افسردر اردوی نادر افشار خدمت نمود. پس از وفات نادر افشار ،  بخشی از ساحاتی را که تحت قو ماند ه اش بود تحت کنترول خود قرار داد.در سال 1747 میلادی بحیث پادشاه تعیین شد. وی امپرا طوری بزرگی ساخت. در دوران زما مداری اش هشت بار به هند حمله کرد. وسعت سلطنت وی از شما ل هند تا بحر هندو از آمو دریا تا ساحات شرقی ایران بود. وی بتاریخ 14 اپریل 1772 میلادی وفات کرد و در پایتخت امپراطوری اش ، قند هار، در  خرقة مبارک دفن گردید.

 

احمد شاه مسعود

در سال 1953 در پنجشیر تولد یافته ، تحصیلات ابتدائی را در لیسة استقلال تکمیل نموده ، سپس شامل فاکولتة پولی تخنیک کابل شد. در انجا با جوانان مسلمان اخوان ارتباط پیدا کرد. پس از کودتای داود در سال 1973 ، به پاکستان فرار نمود.

در آ نزمان از طرف حکومت ذ وا لفقار علی بو تو تحت تر بیه قرارگرفت. بعدا  جهت بر هم زدن نظم به پنجشیر مراجعت کرد و در یک پلان سر تاسری اخوانی ها بر تاسیسات دولتی حمله نمودند ، ولی

بزودی این دسیسه از طرف داود دفع کردیده . تعدادی اخوانی ها کشته و تعدادی د ستگیرشدند ولی مسعود به پاکستان برگشت.

پس از کودتای ثور 1978 ، مسعود به حزب جمیعت ربانی پیوست و به افغانستان بازگشت و بر ضد

رژیم دست به مبارزه زد. در سال 1985 وی با روس ها قرار داد آتش بس به امضا رسا نید. در پهلوی

حزب جمیعت ، شورای نطار خودش را تاسیس نمود که یک ارگان جداگانة نظامی و اداری از جمیعت بود. وی  پس از خروج شوروی ها در توسعة

نفوذش  در سمت شمال ادامه داد در بهبوهة سقوط رژیم با دوستم  و حزب وحدت جهت اشغال کابل اتحاد نمود. پس از سقوط رژیم قدرت را در کابل بد ست گرفت و بحیث وزیر دفاع تعیین گردید.

در سپتمبر 1996 از کابل توسط طالبان رانده شد و قبل از حملة امریکا علیه طالبان حدود اربعة

قلمرو وی صرف ولایت بدخشان بود. وی بتاریخ 9 سپتمبر 2001  با یک پلان تروریستی توسط افراطیون عرب با همکاری طالبان به قتل رسید.

 

احمد علی کهزاد

در سال 1907 متولد گردیده ، مکتب استقلال را تمام نمو ده است.  یکی از نویسند گان و مورخین مشهور کشور است.

 ناشر کتب و آ ثاریست که دوره های قبل از اسلام را احتوا می کند.  در پوست های ریئس پشتو تولنه ،

انجمن تاریخ ، موزیم کابل ایفای وظیفه نموده است. اثار پر ارزش ذ یل از اوست :

1 . تاریخ افغا نستان در دو جلد

2 . با لا حصار کابل و پیش آ مد های تاریخی در دو جلد

3 . افغا نستان در پر تو تاریخ

4 . لشکر گاه

5 . رجال و ریداد های تا ریخی

6 . در زوا یای تاریخ معا صر افغا نستا ن

7 . رهنمای با میان

8 . عصر عتیقه بو دای با میا ن

و یک تعداد اثر دیگر ، او چندین جلد کتب به زبان انگلیسی نیز به رشتة تحریر در آ ورده است.

 

آصف دلاور

یکی از قوماندانان برجسته در دوران تسلط شوروی و عضو حزب دیموکراتیک خلق و از کارمندان عالی رتبة نظامی در تمام دوران کودتای ثور بود. در سال 1992 با دوستم ، مسعود و ربانی پیوست . وی در سال 1992  از یک توطئة سوء  قتل همراه با مسعود که از طرف گلبد ین طرح ریزی شده بود ، جان بسلامت برد.

اکنون در تشکیل و ساختمان اردو در حکومت موقت کار اساسی را بعهده دارد

 

انور الحق احدی

وی استا د در رشتة امور سیاسی در فاکولتة پروویدنس امریکا ،  از جملة روشنفکران متعصبی است که برتری قومی  را ترجیح میدهد. از سال 1995 رهبر حزب افغان ملت است.

بتاریخ هشتم ماه حمل 1381 از طرف ادارة موقت بحیث رئیس عمومی د افغانستان بانک تعیین و شروع به کارکرد.

 

اما ن الله خان

در سال 1892 ذر شهر کابل متولد گردیده ، پس از فوت پدرش امیر حبیب الله ، بتاریخ 27 فبروری 1919 بر تخت سلطنت نشست. بمجرد جلوس برمقا م سلطنت ، وی خواستار آزادی کامل سیاسی افغا نستان شد. انگلیس ها این تقا ضای شاه را نپذیرفتند واین جنگ سوم افغان ـ انگلیس را باعث شد. پس از جنگ کوتاهی ، انگلیس ها آ زادی افغانستان را برسمیت شناختد.

وی محصل استقلال و بنیاد گذار افغانستان نوین بود. آرزو مندی داشت تا افغانستان در قطار کشور های پیشرفته قرار گیرد.

 وی دست به یک سلسله ریفورم های اجتماعی و سیاسی زد ، در اثر تحریکات انگلیس ها و روحانیون

وابسته به انگلیس ، اختشاشا تی در کشور آغاز یافت. اغتشاش مردم پکتیا در سال 1924 تحت رهبری

ملای لنگ ، اغتشاش مردم شینوار در سال 1928 و به تعقیب آ ن اغتشاش حبیب الله کلکانی که شهر

 کابل را در ماه جنوری 1928 از نیرو های امان الله خان تصرف کرد ، باعث آن گردید تا ا مان الله خان به قندهار فرار نماید . گرچه وی مجددا از قندهار لشکر کشی نمود و تا نزدیکی ها کابل را در تصرف خود در آ ورد ، ولی طوطئه وسیع بودو باعث کشتار بسیاری از مردم میگرد ید.

امان الله خان از سلطنت دست کشید و به ا یطالیا پناهنده شد. وی در 26 اپریل 1960 در ایطالیا وفات

 نمود . جنازه اش به جلال آ باد ا نتقال داده شد و در جوار پدرش بخاک سپاریده شد.

 

امیر حبیب الله خان

پسر امیر عبد الرحمن خان، در سال 1871 در سمر قند تولد یافته ، بعد از فوت پدرش در سوم اکتوبر 1901 برتخت سلطنت نشست. وی به تمام تبعید شدگان افغان که در زمان زمامداری پدرش تبعید بودند ، اجازه داد تا به کشور بر گردند و زندانیان را آزاد ساخت. وی اولین موتر را وارد کرد ، سرکها را

ساخت و به کابل آورد ، در سال 1904 مکتب حبیبیه را تاسیس نمودو در جنگ عمومی اول بی طرفی اختیار نمود ولی از امکاتی که در زمینة اعلان استقلال کشور مساعد بود استفاده نکرد.

بتاریخ 20 فبروری در کله گوش ، مربوطات ولایت لغمان به قتل رسید.

 

امیر عبد الرحمن خا ن

یکی از شاهان مستبد و ظالم افغا نستان است. وی در زمان زمامداری پدرش بحیث فرماندار قطغن و بدخشان ایفای وظیفه میکرد. وی بر ضد کاکایش امیر شیر علی برخاست و پس از شکست به بخارا فرار نمود.

 در سال 1866 به افغانستان بازگشت و شیر علی خان را شکست داده ، پدرش محمد افضل خان را بر تخت سلطنت نشاند. پس از سه سال شیر علی خان بار دوم قدرت را بدست گرفت ووی پا به فرار نهاد. پس از وفات شیر علی در سال 1880 زمام امور کشور را در دست گرفت.

در دوران سلطنت وی ، بعضی از سرحدات کشور به شمول خط دیورند در سال 1893 نشانی شد.

 بمنظور تحکیم قدرتش وی مرتکب اعمال خشونت بار علیه مردمان هزاره در افغا نستان مرکزی گردید. پس از چندی بر ضد نورستان که درآنزمان مسلمان نبودند ، لشکر کشی نمود و آنها را جبرا

به دین اسلام وادشت. وی در سال 1901 در باغ بالای کابل فوت نمود و در آنشهر دفن گردید.

 

اسماعیل خان

در سال 1946 در شیندند ، مربوطات ولایت فراه تولد گردیده است. پس ازختم دورة ابتدائی شامل مکتب لیسةعسکری در کابل

 شد ، و از فاکولتة حربی کابل فارغ گردیده است. در هنگام کودتای ثور ، بحیث جگرن در فرقة هرات مصروف کار بود.

در ماه مارچ 1979 از اردو فرارکرد و در یک قیام خونین مردم هرات اشتراک کرد. پس ازین قیام ، به پاکستان رفت و در حزب جمیعت ، مربوط ربانی شامل شد. وی در مبارزه اش بر ضد روسها و رژیم دست نشانده  بسیار مشهور شد.

پس از رویکار آمدن مجاهدین ، وی والی هرات ، فرماندار تمام ولایات غربی و امیر اسما عیل خان شد.

وی جلسة صلح هرات را دائر کرد.این جلسه که به اشارة ربانی بر پا شده بود ، خشم مسعود را بر انگیخت زیرا اکنون اسماعیل خان برایش رقیب تلقی می شد.

ازینرو در ارسال کمک ها برایش سهل النگاری میکرد.

پس از تصرف ولایات هلمند ، نیمروز ، فراه و هرات بدست طالبان ، بتاریخ 5 سپتمبر 1995 به ایران پناه برد.

وی مجددا جهت مبارزه با طالبان به داخل کشور رفت ولی بتاریخ 19 می 1997 توسط جنرال ملک دستگیر شده به طالبان تسلیم داده شد و در قنذهار زندانی شدومدت بیشتر از سه سال را در بازداشت

طالبان گذرانید تا اینکه بشکل مرموزی فرار نمود. پس از تهاجم امریکا و نابودی طالبان توسط امریکا ، مجددا کنترول هرات و ایالات غربی در دست گرفت.

 

امیر خان متقی

در دوران تصرف شهر کابل توسط طالبان ، متقی در ابتدای دهة سی جوانیش قرار داشت . ازجملة کد ر اداری طالبان وتا اکتوبر سال 1999  وزیر اطلاعات و کلتور طالبان بود. سپس مسئول ادارة امور در شورای وزیران تعیین شد. وی در تحکیم  قدرت نظامی و سیاسی طالبان در سراسر کشور نقش بسزائی داشت. در سال 1997 پس از سقوط مزار شریف ، متقی رهبری نیرو های طالبان را در ساحات شمال رهبری کرد ودر تسخیر ساحاتی چون قندز وغیره نقشی بازی کرد.

 

بابه جان

در سال 1959 بدنیا آمد. در دوران حاکمیت پرچمی ها ، قوماندان قطعة نیرومند ملیشیا های دولتی بود. وی روابط خوبی با مجاهد ین داشت و ازین سبب در سال 1984 ، در اثر تماس با مجاهدین به یکسال حبس محکوم گرد ید.

وی همراه با دوستم در سال 1992 به صف مجا هدین پیوست ، نیرو های مسعود را اجازه داد تا داخل شهر کابل گردند.

از انزمان به بعد ، وی یکی از طرفداران سر سخت مسعود گردیده ، در خنثی ساختن توطئه و حملة مشترک دوستم ـ گلبد ین در آغاز سال 1994 مقاومت نموده آنها را شکست داد. قبل از تسخیر کابل توسط طالبان در سپتمبر 1996 ، مسئول گارنیزیون کابل بود. پس از سقوط کابل ، بحیث قوماندان خط مقدم جبهه در بگرام مقرر شد.

 

حاجی قدیر

وی در سال 1333 خورشیدی درقریة سیدان سرخرود ولایت ننگرهاردیده به جهان گشود. تحصیلات ابتدائی و متوسط را درین ناحیه به پایان رسانید.

در دوران حکومت محمد داود ، حاجی قدیر به همراه برادرانش عبد الحق و حاجی دین محمد مهاجرت کرد و عضو حزب اسلامی گلبدین و پس از انشعاب درین حزب به همکاری با حزب اسلامی یونس خالص پرداخت.

پس از کودتای ثور، وی یکی از قوماندانان مجاهدین بود که در جنگ بر ضد قشون سرخ نقش فعالی داشت. پس از سقوط دولت نجیب الله در سال 1371 و پیروزی مجاهدین ، وی بحیث والی ننگرهار وشخص شماره یک منصوب شد و ریاست شورای مشرقی را برعهده گرفت .

پس از تصرف ننگرهار توسط طالبان ف حاجی قدیر در خزان سال 1375 به پاکستان گریخت. مدت زیادی طول نکشید که وی با دولت پاکستان به دلیل مخافت با طالیان اختلاف پیدا کرد و مجبور به ترک این کشور و اقامت در آلمان شد.

حاجی قدیر هشت ماه را درین کشور سپری کرد و سپس به پنجشیر رفت و با احمد شاه مسعود یکجا به مبارزه بر ضد طالبان پرداخت. این عمل وی طالبان را بر آشفت و ازینرو تعداد از اعضای فامیلش توسط این گروه قتل عام شدند.

اعدام برادرش عبد الحق یکی از قوماندانان بسیار مشهور جهادی ، در ماه قوس 1380 توسط طالبان که قصد داشت مردم را علیه این گروه بسیج و سازماندهی نماید ، نمونة این قتل ها بشمار میرود.

حاجی قدیر در کنفرانس بن اشتراک کرد و در حکومت موقت بحیث وزیر شهر سازی ووالی ننگرهار منصوب شد. وی در ایام برگزاری لویه جرگه اضطراری ، نقش فعالی در کاستن تشنج بین نمایندگان را به عهد گرفت و خود را شخصیت میانه رو و حامی کرزی  وانمود کرد.

پس از تشکیل دولت انتقالی در اول ماه سرطان ، وی بحیث معاون رئیس دولت ووزیر فوائد عامه انتخاب شد.

 

ببرک کارمل

در سال 1929 در کابل تولد گردیده ، تحصیلاتش در فاکولتة حقوق دانشگاه کابل به پایة اکمال رسانیده است. وی در جنبش های روشنفکری دورة هفت شورا سهم داشت و چند باری به زندان افتاد. همراه با نورمحمد ترکی از موسسین حزب دیموکراتیک خلق است که در سال 1964 بنا نهاده شد.از آغاز تاسیس حزب با ترکی در مورد رهبری اختلاف داشت.

این اختلافات باعث انشعاب در حزب شد. وی جناح پرچم را رهبری میکرد. در سال های 1965 و 1969 دو مرتبه از ناحیة شهر کابل وکیل شورا انتخاب شد. در سال 1977 ،قبل از کودتای ثور دراثر فشار اتحاد شوروی ، حزب مجددا «متحد» گردید. در ماه اپریل 1978 پس از اشتراک در جنازة میر اکبر خیبر ، همراه با دیگر رهبران حزب از طرف داود زندانی شده که این باعث کودتای ثور گردید. پس از پیروزی کودتای ثور ، بحیث معاون شورای انقلابی ، معا ون صدر اعظم تعیین شد ولی در ماه جولای 1978 از وظایفش بر کنار گردید و به چکوسلوا کیا بحیث سفیر تعیین گردید.بتاریخ 27 دسمبر 1979 یکجابا قوای شوروی به کابل آمد و بر اریکة قدرت نشست.

پس از تغییرات در رهبری شوری، در سال 1986 وی نیز توسط نجیب الله کنار زده شده و در مسکو نظر بند گردید.  

در اواخر حکومت نجیب به کابل آ مد و تا زمان تصرف کابل توسط مجا هد ین درین شهر بود. سپس به مزار شریف و حیرتان رفت. در سال در اثر بیماری هائی قلبی و جگر در حیرتان فوت کرد و درشهر حیرتان به خاک سپرده شد

برهان الد ین ربا نی

در سال 1940 در شهر فیض آ باد مرکز ولایت بدخشان بدنیا آ مد. در سال 1963 ار فا کولتة شرعیات فارغ گردیده و در سال  1968  جهت تحصیلات عالی به مصر رفته در دانشگاه الاظهر مصروف تحصیلات عالی شد. پس از ختم تحصیلات به کشور بازگشت و در فا کولتة شرعیات کابل مصروف تدریس گردید. دز سال 1974 پس از حملة حکومت بر ضد اخوانی ها، به پاکستان رفت. با شروع کودتای ثور ، ربانی  به فعالیت هایش ادامه داده ، یکی از بزرگترین حزبی بود که بر ضد شوروی ها می جنگید. در اپریل 1992 نیرو های ربانی تحت قو ماندة مسعود داخل کابل شد و در ماه جون بحیث

رئیس دولت اسلامی تعیین گردید. وی به این وظیفه تا تشکیل حکومت موقت در 22 دسمبر 2001 ادامه داد.

 

جلا ل ا لد ین حقا نی

مولوی حقانی از جملة گروه تبعیدی  پاکستان در دوران داود بود. در دوران جهاد ، وی بحیث قوماندان یونس خالص ، یکی از قوی ترین قو ماندانها در ولایت پکتیا بود. وی تحلیل و بر داشت بسیار خشک از اسلام دارد و تحت تاثیر بعضی حلقات اعراب قرار گرفت که برایش کمک می نمودند. در سال 1989 مسئول طرح حکومت عبوری گردید. در سال 1994 ریاست کمسیونی را بعهده داشت که خواهان آتش بس بین مجاهدین در کابل شد. در سال 1990 در شورای قو ماندانان که از طرف احمد شاه مسعود دائر شده بود ، سهم فعال گرفت. پس از پیروزی مجاهدین بحیث وزیر عدلیه مقرر شد . پس از ظهور طالبان ، وی به حمایت از آنها پرداخت. زمانیکه طالبان کابل را تصرف نمودند ، بحیث وزیر امور اقوام و قبائل تعیین شد. ولی روابط وی با طالبان سردشد و ازینرو وی بسیاری اوقاتش را در پاکستان و در کشور های خلیج سپری میکرد. در هنگام حملة امریکا به افغانستان ، وی بحیث قو ماندان نظاامی طالبان تعیین گردید.

 طبق را پور ها ، در نومبر 2001 در اثر بمباردمان نیرو های امریکائی زخمی گردیده است.

 

حامد کرزی

در سال 1958 در قند هار متولد گردیده و تحصیلا تش را در کابل به پایان رسانیده است. جهت تحصیلات عالی به هند رفت و در دانشگاهی در سمله در رشتة حقوق تا درجة ماستری درس خوانده است. پس از اشغال افغانستان توسط شوروی با فامیلش به امریکا رفت. تعدادی رستورانت های افغانی را بنا نهاد. در دوران جهاد با مجاهد ین پیوست و از طرفداران جدی ظاهر شاه می باشد. بعد از پیروزی مجاهدین بحیث معین وزیر خارجه مقرر شد ولی با سیاست های مجاهدین در بسیاری ساحات موافق نبود و ازینرو کناره گیری نمود.

با  روی کار آ مدن طالبان وی کوشید که آنها را تشویق نماید تا قدرت را به ظاهر شاه بسپارند ولی موفق نگردید.

پدر کلان و پدرش در دوران رژیم شاهی و جمهوری داود دارای پوست های بلند پایة بوده اند.

پدرش در ماه جولای 1999  در کویته از طرف مخالفین یعنی طالبان به قتل رسید.

پس ازحملات امریکا بر ضد طالبان در اوائل ماه اکتوبر 2001 ، کرزی در اواسط ماه اکتوبر طور مخفی به افغانستان داخل شده، کوشید تا در ولایت اروزگان مردم را بر ضد ظالبان تحریک نماید. هرگاه وی توسط طالبان دستگیر می شد ، او نیز به سر نوشت عبد الحق دچار می شد. نیرو های وی با همراهی گل آغا بتاریخ 7 دسمبر یعنی دو روز پس از امضای موافتنامة بن داخل شهر قندهار گردیدند.

بروز شنبه 22 دسمبر 2001 ریاست ادارة موقت را طی مراسم خاصی بعهده گرفت.

 

حاجی محمد محقق

یکی از رهبران پر نفوذ حزب وحدت درسمت شما ل ، بخصوص شهر مزار شریف است. وی در جنگ های محلی دست داشه و درهنگام حکومت ربانی که از کابل رانده شد بحیث وزیر داخله در مزار بود. وی بر ضد طالبان جنگید.

پس از حملة امریکا بر ضد طالبان نیرو های وی با نیرو های جنبش و استاد عطا مزار شریف را تصرف کردند.

 

حبیب الله کلکانی

در سال 1890 در قریة کلکا ن کوهدامن بدنیا آ مد. با استفاده از شورش ها و بغا وت ها بر ضد شاه

امان الله ، به تحریک انگلیس ها و ملا ها و حضرت ها ، کابل را تصرف نمود و بتاریخ 29 جنوری

1929 پادشاه گردید. وی در اکتوبر با حملة قوای نادر خان وبرا درانش به کمک مردم

آنطرف سرحد ، جاجی و منگل از کابل فرار نموده به کوه دیگچه واقع در کوهستان فرار نمود. سپس

نادر شاه با وصف تعهد و امضا در قرآن و تضمین و میان جگری حضرت شور بازارمبنی بر عفو کامل وی ، او را کوه پائین آ ورد ، با برا در و همرا هانش بشکل ناجوانمردانه به قتل رسانید. دستور

چور و چپاول تمام ساحات کوهدامن و کوهستان را صادر نمود.

 

حفیظ الله امین

در سال 1929 در ولسوالی پغمان ولایت کابل متولد گردیده است. پس از فراغت از مکتب لیلیة ابن

 سینا و دار المعلمین ، شامل فاکولتة ساینس شد . سپس بحث معلم در مکتب ابن سینا ، مدیر مکتب ابن سینا و دارالمعلمین انجام وظیفه داده است.

وی ماستری اش را در رشتة تعلیم و تربیه بدست آورد. هنگام تحصیل در امریکا ، در سال 1963

بحیث رئیس اتحادیة محصلان در  پو هنتون کولمبیا تعیین گردید. به گفتة بعضی منابع، درین زمان بود

که ممکن وی در سازمان های جا سوسی امریکا جذب شده باشد. وی قبل از آنکه تحصیل  دوکتورایش

به پایة اکمال برساند ، در سال 1965 به وطن باز گشت، بعد از انشعاب غیر مترقبه بزودی عضو حزب و در اسرع وقت در سطح رهبری قرار گرفت. وجود وی در حزب یکی از علل

اساسی اشعابهای های پی در پی درحزب دیموکراتیک خلق بود. وی با استفاده از خوش باوری های ترکی و چاپلوسی بوی ، خود را در مقام بلند حزبی رسانید.

 مسئولیت کمیتة نظامی را برای جلب و جذب نظامیان بعهده گرفت و سر انجام قو ماندة کودتای ثور را

 در اپریل1978 صادر نمود. پس از کودتای ثور وی بحیث معاون صدراعظم ووزیر امور خارجه تعیین گردید. در ماه اپریل 1978 درست یکسال بعد از کودتای ثور بحیث صدراعظم ووزیر خارجه تعیین گردید. در 16 سپتمبر 1979 با قتل ترکی ، رهبری حزب و دولت رادر دست گرفت. وی مسئول کشتار هزاران افغان بی گناه شمرده می شود. بتاریخ 27 دسمبر 1979 توسط روسها و

پرچمی ها بقتل رسانیده شد.

 

خلیل الله خلیلی

 در کابل متولد گردیده است ، پدرش در عصر شاه امان الله اعدام گردید. در دوران حبیب الله کلکانی در پست هائی کار کرد

و پس از سقوط وی به تاشکند تبعید شد. پس از مدتی به هرات بر گشت. در سال 1944 ، خلیلی و تمام اعضای فامیلش به اتهام دست داشتن در اغتشاش قوم صافی زندانی و سپس به قندهار تبعید گردیدولی بعد ها به کابل آمد. در سال 1948 در دانشگاه کابل استاد بود. در سال 1951 وزیر اطلاعات و کلتور مقرر شد.

در سال 1965 وی به پارلمان انتخاب گردید. در بین سالهای 1969تا 1978 بحیث سفیر در عربستان

سعودی و عراق ایفای وظیفه می نمود. پس از کود تای ثور ، کشور را ترک گفت ودر سال 1987 در پاکستان وفات نمود. وی در ابتدا شاعر در باری بود ولی بمرور زمان این شیوة وی تغیر کرد. در

دوران هجرت اشعار زیادی در وصف وطن و جهاد نوشته است که بسیار دوست داشتی است. وی در شعر دری استاد توا نا است.

 

داکتر محمد یوسف

در سال 1917 در کابل بد نیا آمد. از مکتب نجات فارغ شد . دوکتورایش را در رشتة فزیک در جرمنی به پایة اکمال رسانید.

نخست بحیث استاد در دانشگاه کابل ایفای وظیفه میکرد. در سال 1949 معین وزارت تعلیم وتربیه و سپس در وزارت معادن و صنایع  در پست های مختلف از جمله وزیر معا دن و صنایع کار نموده است.

در سال 1963 بحیث صدر اعظم تعیین گردید. پس از استعفایش از پست صدارت در سال های 73 ـ 1966 بحیث سفر افغانستان در بن بود. پس از کودتای هفت ثور 1357 در المان پنا هنده شد. بر ضد رژیم حزب دیموکراتیک خلق مبارزه کرد و هنگام حاکمیت ربانی در جلسة هرات اشتراک کرد.

وی بتاریخ 23 جنوری1998  در آلمان وفات نمود.

 

دوکتور نجیب الله

در سال 1947 در کابل به دنیا آمد. ازمکتب حبیبیه فارغ شده در دانشگاه طب به تحصیل پرداخت و در

سال 1975 از آن فارغ شد. در دهة شصت و هفتاذ در جنبش های روشنفکری محصلان کابل سهم عمدة داشت. مربوط به جناح پرچم بود.

پس از پیروزی کودتای هفت ثور 1357 در سازمانهای حزبی مصروف کار شد ، ولی چون دیگر پرچمیان از وظیفه اش برکنار شده ، در ماه جولای 78 بحیث سفیر به تهران اعزام گردیده و  پس از  مد تی از وظیفه سبکدوش و به کابل احضار گردید. وی به مسکو رفت و همراه با قوای شوروی در دسمبر 1979 به کابل آمدو بحیث رئیس دستگاه جاسوسی رژیم بنام خدمات اطلاعات دولتی (خاد) مقرر شد. وی درین دستگاه مسئول زندانی ساختن ، شکنجه و کشتار بسیاری از مردم شمرده می شود. در سال 1986 جانشین ببرک کارمل گردید. بتدریج از پرنسیپ های اصلی و خطوط مرامی حزب صرف نظر کرده ، در قانون اساسی ، در اساسنامه و مرامنامة حزب تعد یلاتی بوجود آورد. نام حزب دیموکراتیک خلق را به حزب وطن تبدیل کرد وبه پلان های سازمان ملل در مورد کناره گیری از قدرت ، تشکیل حکومت موقت و انتخابات آزاد موافقت نمود . بالاخره در بهبوهة غصب قدرت توسط مجا هدین کوشید تا حزب و دولت را رها کرده فرار نماید ولی موفق نشد. چندی قبل از غصب قدرت توسط مجاهدین در 28 اپریل 1992 به دفتر سازمان ملل در کابل پناه بردو تا اشغال کابل توسط طالبان در ماه سپتمبر 1996  در آنجا ماند. با تسخیر کابل توسط طا لبان او راباز داشت کردند و در چهار را هی آ ریانا با برادرش شا پور احمد زی به دار آ ویختند.

 

دا کتر عبد الرحمن

وی از نزدیکان مسعود و از جملة رهبری شورای نظار بود.  قبل از سقوط نجیب در سال 1992  ، در مذاکرات قوماندانان و تعدادی از رهبران ایشان مبنی بر تسلیمی به مجاهدین نقش فعال داشت. پس از پیروزی مجاهدین ، بحیث وزیر هوا نوردی ملکی تعیین گردید. با بسیاری از سیاست های مجاهدین موافق نبود. از شورای نظار وجمیعت برید و با ظاهر شاه پیوست.

از جملة فعالین ظاهر شاه در آمد و در کا بینة کرزی از طرف شاه بحیث وزیر هوانوردی و توریزم پیشنهاد و تعیین گردید. در اواسط ماه فبروی توسط اعضای شورای نظار که با وی خصومت دیرینه داشتند در میدان هوائی بین المللی کابل به قتل رسید.

 

دستگیر پنجشیری

در سال 1933 در ولسوالی پنجشیر به دنیا آمد. تحصیلا تش را در فا کولتة ادبیات کابل به پایة اکمال رسا نید. در سال 1965 ازاشتراک کنند گا ن کنگرة حزب دیموکراتیک خلق بودو بحیث عضو کمیتة

1967 مرکزی حزب تعیین گردید.درانشعاب اول در سال نخست در جناح پرچم رفت ولی سپس به

جناح خلق پیوست. با گروه کار ، خلق کارگر و تعدادی از فرکسیون های متعدد این حزب در تماس بوده است. پس از کودتای ثور 1978 بحیث وزیر تعلیم و تربیه و سپس وزیر فوائد عامه ایفای وظیفه نمود.

وی در کمیتة کنترول و نظارت حزب ، بحیث رئیس اتحادیة شعرا و نویسند گان افغانستان وظایفی را به پیش برده است.

 

 زرداد

یکی از جنگ سالاران بد نام  می باشد که به قتل ، چور و آزار مردم متهم است. وی در اواسط سال 2001 از لندن سر بیرون آورده ، توسط بی بی سی  افشا شد که تحت نام مستعار در یک خانة کرائی در مچام لندن زندگی می کند.

زرداد در آوائل دهة 90 بخشی از شاهراه مهم تجارتی کابل ـ جلال اباد را در کنترول داشت . وی اکنون نام اصلی خود را تائید کرده ولی در مورد اینکه وی مرتکب جنا یات شده است انکار کرد. او ممکن به کشورش باز گردانیده شده ویا در لندن محاکمه شود.

زرداد در شاهراه کابل ـ جلال آباد در منطقة سروبی در 37 کیلو متری کابل قرار گاه داشت. با توسل به سلاح هروسیلة نقلیه را که ازین راه عبور می نمود ، توقف میداد ، راکبین وسیله را چور ، تحدید، ترور و به قتل می رسانید. یکی از شاهدان در مورد یکی از بس هائیکه توسط وی اختطاف شده بود حکایت میکند: زرداد با ده نفر از زیر دستانش اشتراک داشتند که بس را توقف دادند ، زنان و اطفال را از بس بیرون کردند وبس را با راکبین غیر مسلح آن به آتش کشید ند.

شاهد دیگری می گوید که زرداد به نفر هایش دستور داد تا یگ گروپ توریست های پاکستانی را که توسط موتر داتسن از ساحة قرار گاهش عبور می نمود ،  به قتل برسانند و جسد ایشانرا به دریا بیدازد. آنها موتر داتسن را گرفتند.    راکبین داتسن توسط کرشینکوف مرمی باران شد ند. این کار صرف بخاطر بدست آ وردن موتر و ساعت های شان انجام یافت.

نفر دیگری از یک زیردست زرداد قصه می کند که چون سگی در یک غار زند گی میکرد ، محبوسین را مورد حمله قرار میداد و کسانیکه به رشوه تن در نمی دادند تا سرحد مرگ مورد لت و کوب قرار میگرفتند.

زرداد یکی از قوماندان های حزب اسلامی بود که در دوران اشغال شوروی به حملاتش بر ضد شوروی ها در کابل ادامه میداد. ازاینکه گلبدین در هنگام تعیین شدنش بمقام صدارت ، وی را در پست وزارت در نظر نگرفت مایوس بود.

زمانیکه وی  کارمندان یک موسسة خیر یه ، سه تبعة جرمنی و فرنسوی را که توسط موتر سفر میکردند و مقدار پول با خود داشتند اختطاف نمود، از پوسته اش در سروبی رانده شد.

 

زلمی خلیل زاد

خليل زاد  متولد شهر مزارشريف مرکز ولايت بلخ  و از خانواده اى متوسط است. پدرش دگروال خليل خان نام داشت که تمام دورهً ماموريت خود را در قوای کار مربوط وزارت فوائد عامه  انجام داده است.
وى تحصيلات عالي خود را در دانشگاه امريکايي بيروت آغاز کرد و سپس از دانشگاه شيکاگو  دکترا  گرفت.
خليل زاد  از سال۱۹۸۵ ميلادى تا۱۹۸۹ ميلادى مشاور وزارت امور خارجه اين کشور در امور جنگ ايران و عراق و همچنين اشغال افغانستان توسط ارتش سرخ شوروى سابق بود.
خليل زاد در سالهاى ۱۹۹۱ و۱۹۹۲ ميلادى نيز دستيار معاون وزير دفاع امريکا در امور برنامه ريزى سياسي بود. وى درآن زمان زير نظر پل ولفوويتز کار مي کرد که اکنون مرد شماره دو پنتاگون است .
وى همچنين در طي سالهاى حکومت بيل کلينتون  رييس جمهورى پيشين امريکا نيز به عنوان کارشناس سياسي و نظامي دفترواشنگتن موسسه خصوصي  رام  فعاليت مي کرد.
پس از روى کار آمدن جورج  بوش  به حيث رييس جمهورى امريکا،خليل زاد به دعوت ديک چني  معاون رييس جمهورى اين کشور وارد دولت وى شد ودر سمت هاى مختلفي در وزارت دفاع و شوراى امنيت ملي امريکا به ادامه فعاليت پرداخت .
خليل زاد همزمان بافعاليت در شوراى امنيت ملي آمريکا، بحيث نماينده  خاص رييس جمهورى آمريکا با مخالفان رژيم صدام حسين  رييس جمهورى مخلوع عراق نيز فعاليت مي کرد.
خليل زاد  مامور پيشين شرکت نفتي يونيکال امريکا شخصيتي است که در تحولات دو سال اخير افغانستان و ساختار دولت نقش مهمي را از سوى رييس جمهورى امريکا ايفا کرده است .
وی همچنين ساليان درازى را درانجمن تحقيقات انرژى کمبريج  سپرى و طرحي را نيز درباره احداث پايپ لاين نفت و گاز آسياى ميانه از طريق خاک افغانستان ارايه کرده است .
وى از زمان سرنگوني رژيم طالبان در خزان سال۱۳۸۰ خورشيدى تاکنون باحفظ سمت در شوراى امنيت ملي امريکا بحيث نماينده خاص رييس جمهورى اين کشور در امور افغانستان فعاليت مي کرده است .
قبل از اين نيز در محافل سياسي و مطبوعاتي کشور و منطقه اعلام شده بود که خليل زاد به زودى نقش پل برمر در عراق را در افغانستان ايفا خواهدکرد و به او لقب پل برمر افغانستان  نيز داده شده است

 

سردار محمد داود

موسس دولت جمهوری واولین رئیس جمهور افغانستان از سال  1973 تا 1978 بود. در سال 1909

در شهر کابل متولد گردیده است. پس از ختم مکتب امانیه ، در سال 1931 شامل مکتب افسران اردو گردید.  در دوران دهة 30 و 40 ، وی در پست های متعد دی ایفای وظیفه نموده است. در سال های

50 ـ 1949  وزیر داخله بود و از سال 1953 تا 1963 بحیث صدر اعظم کشوربود که درین مدت ریفورم های بنیادی چون نهضت نسوان ، اعمار شاهراه و یک تاسیس تعدادی فابریکات بزرگ را پایه گزاری نمود. در جولای 1973 ( 26 سرطان 1353 خورشیدی ) با توصل به کودتای نظامی ، ظاهر شاه پسر کاکایش را از سلطنت خلع کرده ، نطام جمهوری را بنا نهاد. وی از ابتدا دارای افکار چپی و یک ناسیونالیست قوی بود. ازینرو با حزب دیموکرتیک ، بخصوص شاخة پرچم روابط نزدیکی داشت و از آنها در پیروزی کودتا استفاده کرده ، پس از پیروزی برای کدر های این جناح پست های مهم و کلیدی داده شد. در اواخر سالهای قدرتش از مسکو و چپی ها فاصله گرفت و حتی در صد د نابودی ایشان بر امد. این اقدام وی باعث شد تا حزب دیموکراتیک خلق دست به کودتای هفت ثور 1357 بزند ، او و تعدادی از اعضای فامیلش را به قتل برسا نند.

 

سلطان علی کشتمند

در سال 1935 در شهر کابل بدنیا آ مد. پس از ختم دورة مکتب ، شامل فاکولتة اقتصاد در دا نشگاه کابل شد. وی یکی از اخلاص مندان و پیروان ببرک کارمل بود. از ابتدای تشکیل حزب دیموکراتیک

خلق در رهبری حزب قرار داشت. پس ازکودتای ثور در اپریل 1978 ، بحیث وزیر پلان تعیین شد .

در ماه اگست همان سال به جرم دست داشتن در کودتابر ضد تره کی دستگیر شد ، پس از شکنجه های

طولانی به 15 سال حبس محکوم گردید. پس از هجوم قوای شوروی ، از حبس رها گردیده ، عضو بیروی سیاسی و صدر اعظم تعیین شد. این وظیفه را تا سال 1988 به عهده داشت. در سال 1990  بار دیگر درین پوست آمد ولی در سال 1991 برکنار شد. وی به مسکو رفت و از آنجا به لندن پناهنده شد.

 

سید احمد گیلانی

در سال 1932 در شهر کابل تولد شده ، تحصیلا تش را در مکتب ابوحنیفه و سپس در فا کولتة شرعیات در دانشگاه کابل به پایان رسا نیده است.

بعد از کود تای ثور به پاکستان مها جرت کرد و حزب خود ش را بنام محاذ ملی اسلامی افغانستان  تاسیس نمود. گیلانی  بخشی از حکومت عبوری مجاهد ین بود که در پشاور پس از سقوط نجیب در سال 1992  بمیان آ مد. نظر به اختلا فاتیکه وی با ربانی و بخصوص مسعود در زمینة تاسیس جرگه داشت ،  حمایت خود را از ایشان پس گرفت. در دهة هشتاد وی از طرفداران سر سخت ظاهر شاه بود.

 

سید احمد گلا ب زوی

وی در سال 1945 در ولایت پکتیا متولد گردیده. تحصیلاتش را در مکتب خورد ظا بطان به پایة اکمال

رسانیده و تا کودتای ثور بحیث خورد ظا بط ایفای وظیفه نمو ده است. وی عضو حزب دیموکراتیک خلق ، جناح خلقی ها بوده ، در کودتای داود ودرکود تای ثور سهم داشت. در منا قشات درون حزبی خلقی ها ، از ترکی حمایت میکرد و بعد از قتل ترکی به سفارت شوروی پناه برد و از آنجا به مسکو اعزام شد. همراه با ورود قوای شوروی و کارمل در سال 1979  به کابل آ مد و بحیث وزیر داخله تعیین گر دید. وزارت داخله را بمرکز بزرگ خلقی ها تبدیل کرد و بحیث یک نیرو در مقابل رهبری پرچمی ها عرض اندام نمود.

در وقت زمامداری نجیب بحیث سفیر در مسکو تعیین شد. در کود تای سال 1990 همراه با شهنواز

تنی بر ضد حکومت نجیب د ست داشت. این کودتا که در تبانی با گلبد ین و آی اس آی  تنظیم شده بود ، وی  را هر چه بیشترتجرید نمود.

 

سید بهاو الدین مجروح

در سال 1928 در کنر بدنیا آمد ، تحصیلا تش را در مکتب استقلال و در دانشگاهای پاریس ، لندن و میونیخ به پایة اکمال رسانیده است. وی مدت مدیدی را بحیث استاد در رشتة فلسفه و مسائل اجتماعی در دانشگاه کابل سپری کرده است.

در سال 1964 والی کاپیسا مقرر شد. در سال 1972 بحیث  رئیس انجمن تاریخ تعیین گردید .

پس از کودتای ثور به پاکستان مهاجرت کرد و در آ نجا مرکز اطلا عا ت افغان را بنا نها د . وی در

سال 1988 توسط گلبدین به قتل رسید.

 

سید جمال الین افغان

در سال 1838 در اسعد آ باد ولایت کنر بد نیا آ مده است. وی دارای حافظة بسیار قوی بود و گفته می

شود که هر چیز را با یکبار خواند ن به حافظه می سپرد. گفته می شود که سید در زاهدان ایران هم

خویشاوندا نی داشته است. سید بیشتر عمرش را در ایران ترکیه و مصر گزرانیده و یکی از طرفداران

پان اسلامی و خواستار وحد ت اسلامی بر ضد قوای اشغال گر اروپائی بود. وی در بین کشور های شرق میا نه ، ترکیه ، ایران و جنوب آسیا بسیار شهرت دارد. گفته می شود که وی در اثر زهری که به وی خورانیده شده بود در سال 1897 د ر استانبول وفات نمود. جنازة وی در سال   1342 خورشیدی

به کابل انتقال داده شد و در جما ل مینة کابل به خاک سپر ده شد.

 

سید حسین انوری

یکی از قو ماندانان حزب حرکت انقلاب اسلامی است و در جهاد مردم افغانستان علیه روسها سهم داشته است. در دوران قدرت طالبان بحیث سخن گوی  جبهه مخالف یعنی جبهة متحد تعیین گردیده بود.

پس از بوجود آمدن حکوممت موقت وی بحیث مسئول یک ساحه مقرر شد.

 

سید محمد اکبری

وی رهبر یکی از شا خه های حزب وحد ت بنام خودش است.  شاخة حزب وحدت اکبری از جملة

چندین پارچةحزب وحدت است که در دوران تجاوز شوروی در ایران تاسیس شد. در سال 1993 ،

زما نیکه علی مزاری رهبر حزب وحدت با گلبدین پیوست ، اکبری با حکومت ربانی یکجا شد. این

باعث شد تا حزب وحدت دو پارچه گردد. پس از قتل مزاری توسط طالبان، اکبری  باکریم خلیلی جانشین مزاری در مبارزه بر ضد طالبان در مناظق بامیان و افغا نستان مرکزی پیوست . پس از

 سقوط بامیان و اشغال آ ن توسط طالبان در سال 1998 ، اکبری نیزبه طالبان تسلیم شد و از پیروان

خود خواست تا با طالبان همکاری نمایند . وی توسط طالبان به کابل انتقال گردید و تا سقوط طالبان در آ ن شهر زندگی میکرد.

 

سید قاسم رشتیا

در سال 1913 در شهر کابل تولد گردید. در تعدادی از کشور ها از جمله  چکوسلواکیا ، هنگری ، پولند ، مصر ، جاپان و فلیپین بحیث سفیر ایفای وطیفه نموده است. وی شصت سال عمرش را در مسا ئل تحقیقات تاریخی ، نویسندگی و ژور نالیزم گذ شتانده است . در ساختار موسسات اجتماعی و بشری سهم فعال گرفته است. برای مدت طولانی در جملة اعضای هیئات افغانی در سازمان ملل بوده است و مدال هائی ازمصر ، یوگوسلاویا ، جاپان و ایوری کوست دریافت کرده است.

در سال 1979 از کشور خارج گردید و در سویس مهاجر شد. وی تعدادی نا ول ها ، قصه های کوتاه ، مقالات سیاسی و تاریخی وتحقیقی را نوشته است . وی دوکتورای افتخاری  ، دیپلوماسی بین المللی را

از دانشگاه جهانی روند تیبل بدست آ ورده است. یک اثر تحقیقی اش بنام « افغانستان در قرن بیست » به لسان های مختلف ترجمه گردیده است و برندة جایزة خوشحال گردید. دو اثر دیگرش بنام های  « ارزش آزادی ، ترا ژدی مردم افغانستان » و  « در بین دو دیو» در سال های 1984 و 1990  به چاپ رسید ند. کتاب آ ینة سیا سی اش در سال  1997، نه تنها از جمله پر فروش ترین کتاب در یک شب بود بلکه بهترین ما خد تاریخی بشمار میرود.

 

سید جعفر نادری

وی پسر سید منصور نادری ، یکی از رهبران فرقة اسما علیه درساحات پلخمری ، کیهان و دوشی واقع در ولایت بغلان بشمار میرود. از هوا داران کارمل و با دوستم در حفظ و خدمت رژیم دست نشانده شوروی ها بود. قوماندانی فرقة 80 نادری در شهر پلخمری متمرکز بود و از اکمالات ویژة بر خوردار بود. وی همیشه متحد نزدیک دوستم بود و ازینرو در زمانیکه دوستم در سال 1992 با مجا هدین پیوست ، وی نیز ازا و پیروی کرد. پس از سقوط طالبان ، نادری کوشید تا ساحاتش را که از طرف طرفداران مسعود کنترول می شد ، دوباره به تصرف در آوردوی موفقیت چندانی را نصیبش نشد.

 

شاه محمد دوست

 در کابل در سال 1929 متولد گردیده است. در سال 1956 از فاکولتة حقوق فارغ گردیدو شامل کار در وزارت خارجه شد.

 از محمد زائی های درجه سه بود. با وصف اینکه به اصول و پرنسیبپ حزب دیموکراتیک خلق معتقد

نبود ، صرف بخاطرحفظ مقام و منافع شخصی به آ ن پیوسته بود. وی یک کارملیست تپیک بود. از

سال 1980 پست وزارت خارجه را اشغال کرد و تا ختم دورة کارمل د رین پست باقی ماند. در مذاکرات متعد د در مورد افغانستان ، و بحث در مورد خروج نیرو های شوروی ازافغانستان اشتراک کرده است.

 

شیخ محمد آصف محسنی

در سال 1935 در شهر قندهار به دنیا آمد. وی تحصیلاتش رادر نجف واقع در عراق به پایة تکمیل رسانیده و بزگترین مقام مذهبی اهل تشیع را که عبارت از آ یت الله است کسب نمو ده است . وی یکی از محققین دینی است و بیشتر از بیست جلد کتاب را بنشر سپرده است.  حزب حرکت اسلامی را در سال 1978 بنا نهاد . این حزب شورش ها و قیام هائی را در دهة هشتاد در شهر کابل رهبری کرد . با وصف اینکه وی به اهل تشیع ارتباط دارد ، ولی هیچ ارتباطی با ایران نداشته است.

 

صبغت الله مجد دی

در سال 1929 در یک فامیل مذهبی به دنیا آمد. وی تحصیلاتش را در دانشگاه الاظهر مصر به پایة اکمال رسانیده و در بازگشت به کشور بحیث استاد در مکتب حبیبیه بکار آغاز کرد . دراواخر دهة پنجاه و اوائل شصت بنا بر مخالفتش با حکومت ، که وی آنرا طرفدار شوروی می خواند به سه سال حبس محکوم گردید. پس از کودتای هفت ثور ، اکثر اعضای فامیلش به قتل رسیدند و  خودش که در آنزمان در خارج از کشور بود جان به سلامت برد.

در سال 1979 جبهة نجات ملی را تاسیس نمود. در سال 1989 بحیث رئیس حکومت عبوری مجاهدین  انتخاب شدو پس از سقوط رژیم نجیب دولت را تسلیم شده از ماه اپریل 1992 تا ماه جون 1992 رئیس دولت اسلامی افغانستان بود.

 

صمد حامد

در هشتم ماه جنوری 1929 در جلال آ باد به دنیا آمد. تحصیلاتش را در مکتب نجات به پایان رسانید.غرض تحصیلات عالی به سویس اعزام گردید و در آ نجا در سال 1957 به اخد دیپلوم دوکتورا

در رشتة قانون نایل آ مد. وی در فاکولتة حقوق و علوم سیاسی استاد بود.در دوران کار هایش ، پست

1964 های متعد د عالی را کار نموده است.عضو پیش نویس قا نون اسا سی در سال بود. پس از کودتای ثور در سال 1978  به زندان افتاد و در سال 1980 رها گردید و به اروپا مهجرت کرد.

 

طاهر بدخشی

 وی در شهر فیض آ باد ولایت بدخشان بدنیا آ مده است. تحصیلات ابتدائی اش را در لیسة حبیبیه به پایة اکمال رسانیده، سپس شامل فاکولتة اقتصاد دانشگاه کابل شد. همراه با ترکی و ببرک یکی از جملة موسسین حزب دیمو کراتیک خلق بود. بعد از انشعاب اول در سال 1968 ، وی با گروه پرچم بود. سپس ازین جناح نیز برید و خود ش گروه ستم ملی را رهبری میکرد.

وی معتقد بود که در افغا نستان بر علاوة ستم طبقاتی ، ستم ملی نیز وجود دارد. پس از کودتای ثور ،

وی بحیث رئیس نشرات در وزارت تعلیم و تربیه مقرر شد ولی چون یکی از مخالفین سر سخت امین ـ ترکی بود ، در جملة اولین کسانی بود که در سال 1978 زندانی و اعدام گردید.

 

عبد الها دی دا وی

در سال 1895 در شهر کابل متولد شد. وی پسر یکی از روحانیون و صاحب رسوخان کشور بنام عبد

 الاحد آ خند زادة قند هاری است.  تحصیلات ابتدائی اش را در لیسة حبیبیه تکمیل نموده است  ، 

 کاررسمی اش را در دفتر روزنامة سراج الاخبار ، تحت سر پرستی محمود طرزی آ غاز کرد. وی

مقلات سیاسی اش را تحت نام مستعار پریشان می نوشت. در نخستین روز های ایام جوانی اش ،   یکی از اعضای فعال جنبش مشروطه خواهان گردید. وی بعد از محمود طرزی ، دومین شخصیتیست

 که در راه روشن ساختن اذهان عامه کمک کرده است. زمانیکه یک رفیق همرزمش بنام عبد الرحمن لود ین در حادثه فیر تفنگچه بسوی امیر حبیب الله دستگیر شد، داوی نیز زندانی گردید. حبیب الله از

سوی قصد، جان به سلامت برد ولی چند ماه بعد در کله گوش کشته شد. در پی کشته شدن حبیب الله و

رویکار آمدن امان الله خان داوی و تعدادی دیگر از مشروظه خواهان که زندانی شده بودند، آ زاد

گردیدند.امان الله خان وی را بحیث مدیر مسئول روز نامة جدیدامان افغان تعیین نمود . اولین شمارة این روز نامه در ماه اپریل 1919 به نشر رسید.

وی وظایف ذیل را انجام داده است : عضو هیات افغا نی در مذاکرات میسوری هند در سال 1920 .

در سال 1920 سفیرافغانستان در بخارا. اولین سفیر افغانستان در لندن در سال 1923 . در سال 1923 وزیر تجارتو در سال 1932 بحیث سفیر افغانی در برلین. سپس از طرف باند آ ل یحیی زندانی گردید

و 19 سال در زندان ماند.  وی بحیث سفیر در مصر و اندونیزیا ایفای وظیفه کرده است و بعد از سال 1959 برای چند ین دوره رئیس سنا انتخاب شده است.

 بر علاوة نوشته ها و اشعارش به پشتو و دری ، وی به لسان های ترکی ، اردو ، انگلیسی و عربی بلدیت داشت.

 

عبد الولی ، جنرال

در سال 1925 در کابل تولد یافته ، پسر شاه ولی خان " فاتح کابل " ، داماد و پسر کاکای ظاهر شاه

است. پس از فراغت ازحربی پوهنتون ، تحصیلات عالی اش را در فرانسه به پایان رسانیده است. در

اردو کار کرده است. در زمان کو دتای داود در سال 1973 وی قو ما ندا ن قوای مرکز بوده ، مدت

چند ماهی زندانی شد و سپس با تمام اعضای دیگر سلطنتی از کشور خارج گردیده  مدت 28 سال  ،  با ظاهر شاه در روم در تبعید زندگی میکرد. وی منحیث سخنگوی غیر رسمی ظاهر شاه ایفای وظیفه کرده است و در پلان های وی جهت عودت به وطن و احیای مجدد سلطنت نقش دارد .

 

عبد الوکیل

در سال 1947 در کابل تولد گردیده ، پس از فراغت از مکتب حبیبیه شامل فاکولتة اقتصاد گردید و در

سال 1350 از آن فاکولته فارغ گردیده است. وی پس از تاسیس حزب دیمو کراتیک خلق ، در ارتباط با

 ا شاخة پرچم حزب بود و یکی از عضای بر جستة آن در دوران جنبش محصلان در سال های 1345

ـ 1350 بود. پس از کودتای ثور وی به وزارت خارجه رفت ولی پس از اخراج پرچمی ها از حزب و

دولت مخفی شد. وی پست های متعدد و بلند پایه را در وزارت خارجه بعهده داشته است. وی اخرین وزیر خارجة رژیم وابسته به حزب دیموکراتیک خلق است و یکی از امضا کنند گان موافقتنا مة

ژینو است که بر اساس آن خروج عسا کر شوروی میسر شد. وی از کارملیست های وفادار بشمار

میرود ، ازینرو در راه تطبیق پلان های سازمان ملل ، در مورد انتقال قدرت، یکجا با گروپ مربوطه

اش سنگ اندازی نمودند. در سال 1992با احمد شاه مسعود در زمینة انتقال قدرت به وی به چاریکار مرکز ولایت پروان رفت و زمینة انتقال قدرت را به وی مساعد ساخت.

 

عبد القادر ، جنرال

در سال 1944 در هرات متولد گردیده است. وی شامل مکتب لیسة عسکری و فاکولتة حربی شد. جهت

 تحصیل در رشتة پیلوتی به اتحاد شوروی فرستاده شد و یکی از پیلوتان بسیار ماهر شد. در بخش های متعدد اردو خدمت نموده است.

در سال 1973 در کودتای  داود خان اشتراک نمود. در سال 1975 بحیث قو ماندان قوای هوائی تعیین گردید.

وی در کودتای هفت ثور1978،  حزب دیموکراتیک خلق ، بر ضد رژیم داود نقش کلیدی داشت . مدت کو تاهی را بحیث وزیر دفاع در حکومت ترکی بعهد ه داشت ، سپس بجرم کودتا دستگیرو زندانی شد .

 پس از سر نگونی رژیم ترکی ـ امین و اشغال شوری از حبس رها شده توسط کارمل ، مدت کوتاهی بحیث وزیر دفاع تعیین گردید و سپس در سال 1986 بحث سفیر در پولند تعیین شد .

در دوران نجیب الله در اپرات کمیتة مرکزی حزب ایفای وظیفه می نمود.

 

عبد الله

وی در کابل تولد گردیده و فاکولتة طب کابل را به پایان رسانیده است. 

 وی در آغاز دهة هشتاد با نیرو های جهادی پیوست و با احمد شاه مسعود بسیار نزدیک شد. وی از جملة اعضای رهبری شورای نظار گردید. او شخص بسیار لبرال است و  چندان تمایل جدی به مسائل مذ هبی ندارد.

پس از فرار دولت ربانی از کابل وی بحیث سخنگوی ربانی ایفای وظیفه میکرد و از طرف دولت ربانی در جلسات بین المللی اشتراک می نمود، تا اینکه در سال 2001 بحیث معاون وزیر خارجة حکومت ربانی تعیین گردید. پس از شکست طالبان توسط نیرو های امریکائی وامضای موافقتنا مة بن

که منجر به تشکیل ادارة موقت در کابل شد ، بحیث وزیر خارجه تعیین شد.

 

عبد الحی حبیبی

در قند هار به دنیا آمد. نویسنده و تاریخ نویس افغان است. وی آ ثار زیادی در زمینة تاریخ و اد بیات دارد. در سال 1931  مدیر مسئول روزنامة طلوع افغان بود که در قند هار به چاپ می رسید. وی یک شخص مبارز بود وبر ضد آل یحیی مبارزه می نمود، ازینرو مجبور شد تابه پاکستان مها جر شود ولی در سال 1961 بار دیگر اجازه یافت تا به کشور بر گردد.وی در کابل استاد فاکولتة ادبیات و در اواخر رئیس انجمن تاریخ بود. وی در سال 1984 در کابل وفات نمود.

 

عبد الکریم خلیلی

رهبر حزب وحدت اسلامی است که مرکز آن در مرکز افغانستان در ولایت با میان قرار دارد. وی

یکی از متحد ین جنبش ضد طالبان بنام اتحاد شمال بود. نیرو هایش در سال 1998 در تمام سا حات یکی از پی دیگر توسط طالبان در ساحة نظامی  در شمال کشورشکست خورد. وی و متحد ینش از

ولایات جوزجان ، سر پل ، بلخ ، سمنگان ، بغلان ، مزار شریف و بامیان بیرون رانده شدند ، خلیلی بسیاری از ین مدت را در ایران سپری کرد. اکنون پس از هجوم امریکا و نابودی طالبان با دیگر

وی بامیان را بیک پایگاه عمده اش تبدیل کرده است.

 

عبدا لعلی مزاری

رهبر حزب وحدت ، حزبی متشکل از هفت حزب شیعه بود. قبل از سقوط رژیم نجیب در ماه اپریل 1992 و سقوط کابل بدست مجا هد ین ، در ائتلافی با مسعود و دوستم قرار گرفت. پس از سقوط کابل

حزب وی ساحة جنوب شرق کابل ، خوشحال مینه کارتة سخی ، کوتة سنگی ، کارتة سه ، کارتة چهار

وا فشاردر تصرف خود در آورد. پس از مدتی درهمدستی با دوستم در سال 1993  با گلبدین همدست شده بر ضد مسعود جنگید. حزب وی در شهر کابل  با مسعود و سیاف برخورد های خونین نمود که تعداد زیادی از هر دو طرف کشته شد. حزب وی نیز باعث چورو چپاول ، اذیت و ازار مردم بیگناه کابل گردید.

در سال 1995 توسط طالبان محاصره شده و دستگیر گردید ، و در بازداشت به قتل رسید. جنازه اش به مزار انتقال داده شد و در آنجا دفن گردید.

 

عبد الرشید دوستم

در سال 1954 در خواجه د کوی ولایت جوزجان متولد گردیده است . وی یکی از چهره های بحث بر انگیز در تاریخ سیاسی افغان در سال های اخیر است. در سال 1985 ، دوستم قوماندان یک نیروی پنجاه هزار نفری ملیشیای بود که به چور ، خشونت و بیرحمی مشهور شدند. این ملیشیا ها در حکومت نجیب بر ضد مجاهد ین می جنگید ند و دوستم عضو حزب بر سر اقتدار وطن بود. در سال 1992 وی از حکومت انتقالی مجاهدین حمایت کرد ، به تدریج از مرکز فاصله گرفت.

در سال 1994 تغیر جهت داد و با گلبد ین متحد شده ، برضد ربانی ـ مسعود جنگید. در سال 1995 از واشنگتن و نیو یارک دیدن کرد. در سال 1998 توسط طالبان شکست خورد و به ترکیه رفت.

در سال 2001 بار دیگر وارد افغانستان شد و با حمایت نیرو های امریکا ، طالبان شکست خورده ووی قدرت سابقه اش را در ساحات سمت شمال تحکیم بخشید.

اکنون وی  یکی از بازی گران عمده جنگ ویا ثبات سیاسی در افغانستان است. در ماه دسمبر سال 2001 میلادی توسط حامد کرزی بحیث معاون وزیر دفاع تعیین گردید.

وی بتاریخ دهم حمل 1381 از طرف حامد کرزی بحیث نمایندة خاص رئیس ادارة موقت در سمت شمال انتصاب گردید.

 

عزیز الله واصفی

ازجملة صاحب رسوخان قندهار است که در زمان شاه مدت مدیدی سمت وکالت شورا را از جانب آنمردم بعهده داشته است .

در سال 1975  از طرف سردار محمد داود بحیث وزیر زراعت و آبیاری مقرر شد . وی در سال 1977 در لویه جرگة سردار داود بحیث رئیس لویه جرگه تعیین گردید ، که در انتخاب داود  قانونیت اداره و انتخاباتش  را تحکیم بخشید. درین اواخر وی از جملة مشاورین ظا هر شاه در روم محسوب میگردد.

 

عبدالحق

از قومندانان مشهور جهادی در دوران اشغال نیرو های شوروی در افغانستان بود. در جنگ های زیادی اشتراک ورزیده، از طرف حزب اسلامی خالص مسئول حوضة کابل بود. برادرانش حاجی قدیر و مولوی دین محمد از بازوان قوی خالص بشمار میروند. عبد الحق از جوانی به جنگ های شلیکی بر ضد قشون شوروی پرداخت. پس از خروج اتحاد شوروی و بقدرت رسیدن مجاهد ین ، علاقة وی به سیاست کم شد. بعد از پیروزی مجاهدین وی بحیث قوماندان ولایت کابل مقرر شد ولی از اشغال آن امتناع ورزید. وی شرکت صادراتی ووارداتی اش را در خلیج تاسیس نمود. و در طول دهة 90 کناره گیری کرده بود. در آغاز میلا نیم جدید مجددا فعال شده ، خواستار یک حکومت معتدل در افغانستان بود.

وی از جملة یکی از فعالین ظاهرشاه گردید. گفته می شود که طالبان ، بهمین علت ، خانم و طفل یازده ساله اش را در خانه اش در پشاور ترور نمودند.

در هنگام حملة نیرو های امریکائی علیه طالبان ، در لوگر آمد تا مردم و قو ماندانان را بر ضد طالبان بر انگیزد.

وی از طرف طالبان دستگیر شد وبلا وقفه در همان روز در ماه اکتوبر 2001 به قتل رسید.

 

عبد الرب رسول سیا ف 

ازاعضای جنبش اسلامی و در سال 1971 معاون ربانی بود. بعد ها خودش حزب اتحاد اسلام را تاسیس نمود. از سال  1974 تا 1978  در زندان بود و لی نسبت قرابتش با حفیظ الله امین، پس از پیروزی کود تای ثور، از حبس رها گرد ید و به پا کستان گریخت. از نگاه آ ید یا لوژی با گلبد ین و یونس خالص نزدیک است. وی از جانب وزارت خارجة امریکا به توسعة تروریزم متهم است. پس از اشغال کابل بدست طا لبا ن وی قرا گاه خود را در گلبها ر ولایت پروان داشت. از ا غاز پیروزی مجاهدین از جملة متحدین ربانی بود و تا آخیر با وی باقی ماند. وی از جملة گروه وابسته به وهابی هاست که از طرف عربستان سعودی حمایت میگردد. در جنگ های خونین با حزب وحدت در گیر بود.

 

غلام می الدین انیس

در هرات متولد گردیده ، تحصیلات ابتدائی را در آنجاو کابل و تحصیلات عالی را در مصر به پایة اکمال رسانیده است. وی نویسنده و ناشر روزنامة انیس، اولین روزنامة مستقل کشور بوده است. وی

یکی از مخالفین حبیب الله کلکانی و خاندان آ ل یحیی بود.  با لاخره او از طرف جلادان و آدم کشان باند هاشم خان زندانی شد ودر زندان در سال 1938 فوت نمود.

 

غلام محی الین شیوا

در سال 1862 تولد گردیده ،  تحصیلا تش را بصورت خصوصی در مساجد و مدرسه ها به اتمام رسا نیده است . وی به هند مسافرت نمو د ه و به تحصیلا تش ادامه داد. پس از مراجعت به کشور در

تاسیس مکتب حبیبیه و تعدادی از مکاتب ابتدائی کشور نقش داشت . وی آزادی خواه ، نویسنده و شاعر بود. در سال 1922 چشم از جهان پوشید.

 

غلام محمد نیازی

در سال 1932 در قریة رحیم خیل ولسوالی اندر ولایت غزنی به د نیا آمد. تحصیلات ثانوی وعالی را

در مکتب دینی ابوحنیفه در کابل تمام نمود. جهت تحصیلات عالی به مصر رفت و در دانشگاه الا ظهر به تحصیلاتش ادامه داد و درجة ماستری اش را از آنجا بدست آورد. در قاهره وی با شبکة اخوان المسلمین و سید قطب ارتباط پیدا کرد و یکی از پیر وان این مشی گردید.

هنگام مراجعت به وطن ، نیازی حلقة زیر زمینی خودش را در کشور تاسیس نموده تعدادی از شاگردان مکاتب و محصلین را درین سازمان جذب نمود . این باعث تشکیل اولین حزب اسلامی یعنی حزب جمیعت اسلامی افغانستان گردید که بعد ها رهبری آن به ربانی تعلق گرفت. وی در  اثر یک طرح کودتا در سال 1974  از طرف داود د ستگیر شد و محبوس گردید.

پس از پیروزی کود تای هفت ثور 1357 ، از طرف مسئولین حزب دیموکراتیک خلق اعدام شد.

 

فیض محمد کاتب هزاره

  روشنفکر ، نویسنده و محقق شهیر کشور است. وی اولین تاریخ نویس کشور است که وقایع تاریخی را بصورت واقعی نگاشته است. آ ثارش مطمئن ترین موخذ برای پژوهش گران بشمار میرود. وی یک روشنفکر تحول طلب بود که همراه با دیگر روشنفکران در آغاز قرن بیست دست به مبارزه زد ند. اثر

مشهور وی بنام « سرا ج التواریخ » ریفرینس قابل اعتماد وشایسته در زمینة تاریخ قرن 19 افغانستان

است. کتاب به تشویق مقامات قضائی امیر حبیب الله نگاشته شده است که وی درین شعبه کاتب بود. وی بیو گرافی امیر حبیب الله را نوشته است. بخاطر فعالیتهای سیاسی و نقشش در جنبش قانون اساسی

به زندان شیر پور افتاد ولی نسبت روابط نزدیک وی با شاه ، رها گردید. بر علاوة اینکه سراج

التواریخ را در پنج جلد نوشته است ، اثار ذیل را نیز نگاشته است :

1 ـ تحفت الحبیب در دو جلد در بارة  تاریخ افغا نستان بین سالهای 1880 ـ 1747

2ـ فیضی از فیوضات

3ـ تذ کره تالانقلاب

4ـ تاریخ پیامبران و حکمراوایان قد یم از آ دم تا عیسی

 چون مردم افغانستان مرکزی ، هزاره ها به شاه امان الله وفا دار بودند و به حبیب الله کلکانی تابعیت

 نکرده بودند ، ازینرو از تعدادی از صاحب رسوخان هزاره ، از جمله فیض محمد کاتب  در کابل

خواسته شد تا به آ ن منظقه رفته در بیعت مردم کوشش نمایند. این اشخاص  این کار را یا نه خواستند یا

نتوانستد. این باعث خشم حبیب الله کلکانی شد و هدایت داد تا این افراد را جزا بدهند. در اثر لت و کوب وحشیانه ، فیض محمد کاتب بروز چهارشنبه چهارم رمضان هجری قمری مطابق فبروی 1929 در کابل وفات نمود.

 

قاری بابا ( تاج محمد )

یکی ازقوماندانان جمیعت اسلامی ربانی است. بعد از غصب قدرت توسط مجا هدین ، سهم وی ولایت

1992 غز نی بود . در سال بحیث والی غزنی مقرر شد. وی در تشکیل شورای حل و حقد و شورای هرات در سال 1995 ، سهم فعال گرفت.

 

گلبد ین حکمتیار

در سال 1947 در ولسوالی امام صاحب ولایت قندز به دنیا آمد. نخست شامل مکتب لیسة عسکری شد ولی آنرا ترک گفت.

در اواخر دهة شصت شامل فاکولتة انجنیری دانشگاه کابل شد ولی بعد از صنف دوم از آنجا اخراج گردید. در فعالیت های سیاسی اشتراک کرد ، در سال 1970 عضو جوانان مسلمان شد. در سال 1972ـ1973 زندانی گردید ، پس از کودتای داود به پاکستان فرار کرد. وی چون حفیظالله امین همیشه منبع اختلاف و انشعاب بوده است. در سال 1975 از حزب جمیعت ربانی جدا شد و حزب اسلامی خودش را بنا نهاد. پس از کودتای ثور ، بزرگترین مرکز تمرکز نیرو های ضد شوروی گردید و با

دریافت بیشتر از 80 در صد کمک های امریکا نیرو مند ترین و سازمان دهنده ترین ارگان بود.

وابستگی وی به سازمان های جا سوسی از جمله آی اس آی ، وی را نیرومند ساخت. وی در کشتار و

ترور های روشنفکران و مخالفینش در پاکستان دست داشت. در سال 1990 در کودتائی در همکاری با گروه خلقی ها تحت رهبری تنی و گلابزوی دست داشت ولی نا کام گردید.

در هنگام سقوط رژیم نجیب کوشید تا از طریق پشتون ها در بیروی سیاسی چون وطنجار و رفیع درکابل قدرت ر بدست گیرد ، ولی باز هم موفق نشد. وی در چهار آسیاب سنگر گرفت و بر ضد نیروهای مسعود و ربانی  تا آمدن طالبان جنگید وشهر کابل را همه روزه راکت باران میکرد. در سال 1995 مجبور شداز چهار آسیاب فرارکند و ضمن معا مله با ربانی به کابل رفت. در ماه سپتمبر 1996 پس از اشغال کابل توسط طالبان با ربانی به سمت شمال رفت و از آنجا به ایران رفت. پس از سقوط طالبان بدست نیرو های امریکادر نومبر 2002  و تشکیل حکومت موقت در 22 دسمبر 2002 ، از حکومت موقت و عملیات نظامی امریکا انتقاد می نمود ، ازینرودر ماه مارچ2002  از ایران اخراج گردید.

 

محمد قاسم فهیم

در حکومت موقت بحیث وزیر دفاع تعین گردید. در حکومت ربانی  وزیر امنیت بود. بعد از افتادن کابل بدست طالبان ، وی به شمال افغانستان رفت. بعد از قتل مسعود توسط تروریست های عرب ،  در عوضش وزیر دفاع  تعیین شد.

در دوران جهاد نیز از اعضای رهبری شورای نظار بود . وی در سال 1957 در پنجشیر تولد یافته ، تحصیلات ابتدائی اش را در پنجشیر و  بپایان رسانیده ، به تحصیلا تش در کابل ادامه داد. با آغاز

 کودتای ثور ، به پاکستان مها جرت کرده ، پس از مدتی به پنجشیر رفت و تحت قو ماندة مسعود به کار آغاز کرد. در  آغاز فرو پاشی رژیم نجیب ، با جذب تعدادی از کارمندان اردو و خاد نقش فعالی را بازی کرد.

 

محمد رفیع

وی در سال 1946 در ولسوالی پغمان به دنیا آمد. بعد از ختم تحصیلاتش در مکتب لیسه ، شامل فا

کولتة عسکری شده و آنرا موفقانه به پا یان رسانید. در سال 1973 به حزب دیموکراتیک خلق پیوست ، وابسته به جناح پرچم حزب بوده است. وی در کود تای هفت ثور دست داشت . پس از پیروزی کودتا ، بحیث وزیر فوائد عامه تعیین شد ولی چون همرزمان دیگرش بجرم توطئة کودتا گرفتار ، شکنجه و به بیست سال حبس محکوم گردید. پس از تجاوز نیرو های شوروی از حبس رها شده ، بحیث وزیر دفاع مقرر شد. در دوران نجیب در جملة یکی از معا ونین رئیس جمهور بود. در بهبوهة غصب قدرت توسط مجا هدین به حکمتیار پیوست ولی بخت نه به وی و نه به حکمتیار یاری کرد ، از مملکت

هجرت نموده در المان زندگی میکند.

 

محمد ظاهر شاه

شاه افغانستان از سال 1933 تا سال1973  بود. در 15 اکتوبر 1914 بدنیا امد. تحصیلاتش را در کابل و پاریس به پایة اکمال رسانیده ، ساعاتی پس از قتل پدرش در سال 1933 توسط کاکا هایش بر تخت سلطنت نشست. تا اوائل دهة پنجاه از صلاحیت چندانی برخوردار نبود ، زیرا کاکا هایش زمام امور به پیش می بردند. وی تمام این دوره های جوانی اش را در بیکاری   سپری کرد. در اواسط دهة شصت دست به ریفورم ها زد و در سال 1964 قانون اساسی جدید را نافذ کرد که بر اساس ان آزادی های نسبی از جمله ازادی مظبوعات ، تشکیل احزاب سیاسی ، تشکیل اجتما عات ، انتخابات آزاد میسر گردید.

با کودتای 26 سرطان 1353 که توسط پسر کاکایش سردار داود براه افتاد، از سلطنت خلع گردیده در روم زندگی می کرد.

پس از عملیات نظامی امریکا که باعث نابودی طالبان و ایجاد حکومت موقت شد ، این امکان میسر گردید تا وی بار دیگر به کشور باز گردد

 

محمد نادر شاه

در جنگ دوم انگلیس و افغان 1878 ـ 1880 هنگامیکه امیر محمد یعقوب خان جبهة ملت را ترک و معا هدة گندمک را امضا نمود ، دولت انگلیس از وجود چنین پادشاه تسلیم شده بی نیاز ، و با قیام مردم افغانستان روبرو گردید. پس امیر محمد یعقوب خان اسیر را در دسمبر 1879 از کابل به هندوستان تبعید نمود ، و متعا قبا سردار یحیی خان ( یکی از پسران سردار سلطان محمد خان طلائی ) خسر امیر محمد یعقوبخان را نیز از کابل به دیره دون فرستاد.

خانوادة یحیی خان از 1879 تا 1901 مدت 23 سال در دیره دون میزیستند ، و چون در هندوستان

دارائی نداشتند که معیشتشان را کفایت کند ، لهذا با جیرة مختصری که حکومت انگلیس به ایشان میداد ، می ساختند ، خصو صا که اعضای این خانواده ، فاقد سرمایه برای تجارت ، و هم فاقد تخصص برای اشغال در شقی از شقوق بودند.

پس از سردار یحیی خان پسران بزرگش سردار محمد یوسف خان و سردارآصف خان ، روسای فامیل و هریک دارای فرزندان متعد دی بودند، از جمله سردار محمد نادر خان پسر سردار محمد یوسف خان است که در دیره دون در سال در سال 1883 بدنیا آمد و پنج برادر داشت : محمد عزیز خان ، محمد هاشم خان ، شاه ولی خان ، شاه محمود خان و محمد علی خان.

 درسال 1901 ،عبد الرحمن خان اجازه داد که این خانواده از تبعید گاه دیره دون به افغانستان بیایند ، آخرین سال سلطنت خودش  بود.

درین وقت سردار محمد نادر خان هژ ده سال داشت . خواهر شان را به درحبیب الله خان نکاح نمودند که این باعث پیشرفت شان گردیده پست های بلندی را صاحب شدند. در دوران  شاه امان الله پست های

کلیدی را اشغال کردندولی در اخیر با ریفورم های وی راضی نبوده ، از وظایف شان استعفا داده به

فرانسه مهاجرت کردند. پس از سرنگونی شاه امان الله ، به کمک انگلیس ها داخل کشور شده در ماه اکتوبر 1929  همرا با قوای سرحدی که از طرف انگلیس در اختیارش گذاشته شده بود کابل را تصرف، با هزار نیرنگ خود را برمردم تحمیل کرد. ریفورم های امانی را لغوکرد ، آزادی خواهان

رابه زندان انداخت ، قتل غلام نبی خان چرخی و دیگر آ زا دی خواهان مشتی نمو نة خروار است. وی در سال 1933  توسط عبدالخالق خان متعلم مکتب نجات به قتل رسید.

 

محمد هاشم میوند وال

نخست وزیر افغانستان بین سال های 67 ـ 1965  ، موسس و بنیاد گزار جنبش جمیعت دیموکرات مترقی. مرامنامة این حزب در ماه اگست 1966 در رادیو اعلان گردید. این مرامنامه براساس سوسیال دیموکراسی تیپ غربی بنا نهاده شده بود و رقیب اصلی در مقابل حزب دیموکراتیک خلق پنداشته می

شد. وی خوا هان شاهی مشروطه ، نشنلیزم ، دیموکراسی و سوسیالیزم بود. جریدة مساوات ارگان نشراتی حزب وی بود که هر هفته بزبان های دری و پشتو به نشر میرسید. این جریده در اول جنوری 1967  به نشرات خود آ غاز کرد.

وی در سال 1919 بدنیا آمده ، تحصیلاتش را در مکتب حبیبیه به پایان رسانیده و به کار آ غاز نموده است. مدتی بحیث مدیر مسئول روزنامة اتفا ق اسلام در هرات  ، سپس مدیر مسئول روزنامة انیس مقرر گردید.

در سال 1951 ریئس مطبوعاتی پارلمان بود ، در سال 1955 بحیث معا ون وزیر خارجه ، در سال 1956 بحیث سفر در لندن ، در سال های 58 ـ 1957 بحیث سفیر در پاکستان و در سال های 63 ـ 1958 بحیث سفیر در امریکا و بار دوم در سال 1963 در پاکستان بحیث سفیر ایفای وظیفه نموده است.

در هنگام کودتای داود وی در خارج بود ولی بعد از مدتی به وطن برگشت. در آنزمان پرچمی ها در دولت داود داری پوست های کلیدی بودند و از نفوذ زیادی بر خوردار بودند. فیض محمد، پرچمدار

 بحیث وزیر داخله بود همرا با دیگر رفقایش چون پا چا گل وفا دا ر وغیره در د سیسة قتل وی دست داشتند. در ماه دسمبر 1973 رژیم داود اعلان کرد که وی در زندان خودکشی نموده است.

 

محمد یونس خالص

در سال 1919 در خوگیانی ولایت ننگرهار به دنیا آمده است . تحصیلاتش را در مدارس دینی تکمیل

 کرده است.  پس از کودتای داود در سال 1973 ، به پاکستان گریخت و با گلبد ین پیوست. با آ غاز

 تجاوز شوروی به افغانستان ، خالص از حزب اسلامی گلبد ین بریدو حزب خودش را تحت همان نام

 تاسیس نمود. وی یگانه رهبری بود که در زمان جنگ با شوروی ها به جبهه میرفت و با قوماندانانش

یکجا علیه شوروی ها می جنگید. پس از سقوط رژیم در سال 1992 ، خالص عضو حکومت عبوری اسلامی بود وی از جملة اعضای شورای قیادی بود ولی هیچ پوست دیگر دولتی نداشت. وی به کابل

نرفت و در ولایت ننگر هار که حزب وی بخش عمدة آ نرا در کنترول خود داشت باقی ماند. طالبان

این ولایت را نیز در ماه سپتمبر 1996 تصرف نمودند . وی بصورت غیر رسمی طرفدار طالبان بود.

 

میر اکبر خیبر

در سال 1925 در لوگر تولد یافته است. در مکتب لیسة عسکری شامل شد بعد از اتمام شامل فاکولتة

پولیس شد. از طرف رژیم چند بار زندانی گر دیده و فامیل وی طور اسرار آمیزی ناپدید گردید. پس از حبس از وظیفه طرد گردید.

وی در زندان به آثار مترقی دست یافت و آنرا به خوانش گرفت. اکثر اعضای بیروی سیاسی از جملة

شاگردان وی بودند و همه او را استاد خطاب میکردند. از موسسین حزب دیموکراتیک خلق است.

صاحب امتیاز جریدة پرچم ، ارگان نشراتی فرکسیون انشعابی حزب دیموکراتیک خلق است که بعد ها

این فرکسیون به این نام یاد شدند. گفته می شود که وی خواستارعدم وحدت میکانیکی و تحمیلی دو

جناح حزب بود و خواستار همکاری بیشتر با رژیم داود بود تا شرایط انقلابی خود بخود در مرحلة تاریخی آن مهیا گردد. همین اختلافات و نظر وی باعث کینه توزی تعدادی از اعضای حزب و شوروی

گردید وباعث قتل وی شد. وی بتاریخ 17 اپریل 1978 به قتل رسید که در نتیجه در روز مرگ و به

خاک سپاری وی حزب نمایش قدرت کرد و باعث خشم داود شد. داود امر گرفتاری تمام هیئات رهبری

حزب را صادر کرد. این گرفتاری ها باعث شد تاافسران حزب دست به کودتای هفت ثور 1357 خورشیدی بزنند ، رژیم داود را سر نگون نموده ، رهبران را از حبس رها نمایند و حاکمیت حزب دیموکراتیک خلق را بر جامعه تحمیل نمایند.

 

میر غلام محمد غبار

در سال 1897 در شهر کابل متولد گر دیده است . در دهة 20 پست های متعد دی را در حکومت بعهده

داشت. در سال 1933 به زندان افتاد و پس از ختم زندان در سال 1935  تا سال 1942 در قریة بالا بلوک مر بوط ولایت فراه تبعید گردید.

وی یکی از موسسین حزب وطن است و بحیث نمایندة مردم در دورة هفت شورا در سال های 1949 ـ 1951 انتخاب شد.

وی بارر دیگر از سال 1952 تا 1956  زندانی گر دید.  یکی از نویسند گان شهیر کشور است. قدرت

نویسند گی ، بینش سیاسی ، واقعیت نگری اش ، عدم کرنش وی به زور آوران ،  او را در جملة نخبه گان برگزیده و قابل احترام و یک تاریخ نویس ممتاز قرار داده است. کتاب «  افغانستان در مسیر تاریخ » وی ،  بزرگترین گنجینة علمی ، منبع دقیق و ماخذ قابل اعتماد در مورد تاریخ و وقایع  کشور ما محسوب میگر دد.

 

میر محمد صد یق فرهنگ

در سال 1915 در کابل تولد یافته ، تحصیلاتش را در لیسة استقلال به پا یا ن رسانیده است. وی دو مرتبه زندانی گردیده ، بار اول در سال 1935 و بار دوم در سال 1952 . در پست های متعددی در دهة پنجاه و شصت کار نموده است. در سال 1964 ، عضو پیش نویس قانون اساسی بود و در سال

های 1972 ـ 1973 در بلغاریا سفیر بود. در زمان کارمل ، بحیث مشاور صدر اعظم تعیین شد.  وی سیاستمدار و نویسنده بود. مشهور ترین اثر وی بنام « افغانستان در پنج قرن اخیر » است.

بالا

مجید کلکانی

در سال 1939 در کلکان کوهدامن به دنیا آمد. مکتب امانیه را تمام نموده شامل ابوحنیفه شرعیات شد

ولی انرا نا تمام رها کرد. در اواخر دهة شصت ، وی ازجملة رهبران یک گروه مائویست بود. در

دوران داود ، بسیاری اوقات خود را در اختفا گزرانید. حزب خودش را بنام سازمان آ زادی بخش

تاسیس کرد که در ساحة شمالی از قدرت و نفوذ بسیار برخوردار بود. پس از کود تای ثور برای مدت

بسیار کمی بیرون آمد ولی بزودی مخفی شده با پرچمی ها بر ضد باند امین مبارزة مشترکی را آغاز کرد. پس از اشغال شوروی و بر سر قدرت آ مدن پرچمی ها وی همچنان مخفی ماند. چون پرچمی ها

از ارتباطات ومحلات احتمالی بود و باش وی در شهر کابل قبلا مطلع بودند ، توسط خادیست ها دستگر شد و بدون محکمه اعدام شد.

 

ملا محمد عمر

لیدر گروه طالبان بود. در قند هار متولد گردیده است. در دوران تهاجم نیرو های شوروی به مجا هدین پیوست و برضد قشون شوروی جنگید . وی یکبار زخمی شد و یک چشمش را از دست داد. تا آ غاز سال 1994 و روی کار امدن جنبش طالبان ، از شهرتی برخوردار نبود. در سیاست های منطقوی امریکا و پاکستان و با حمایت مستقیم این کشور ها جنبش طالبان را پایه گزاری نموده به حملا تش برضد مجاهدین که در سراسر کشور مصروف چور ، چپاول و غارت بودند به مبارزه برخواست.

با  تشکیل و به قدرت رسانیدن این گروه ، پاکستان و امریکا فکر می کرد تانظم را در کشور پیاده نموده به منابع نفتی و بازار های آسیای میانه دست خواهند یافت.

سیاست های سخت گیرانه این گروه و تمرکز اخوانی های افراطی بین المللی از جمله گروه القاعده و عملیات شان بر ضدامریکا در 11 سپتمبر 2001 ، خشم امریکا را برانگیخت و بتاریخ 8 اکتوبر دست به عملیات نظامی زد و باعث سرنگونی و نا بودی این جنبش شد.

 

ملا محمد ربانی

در هیئات رهبری طالبان بعد از ملا عمر در درجة دوم قرار داشت . وی در راس شورای مقتدری قرار داشت که مسئول ادارة کشور بود. گفته می شود که وی از جناح معتدل طالبا ن نمایندگی میکرد. به مرض سرطان  مبتلاشد و در سال 1999 فوت کرد.

 

نور احمد اعتما د ی

در سال 1929 در قندهار متولد شد. تحصیلاتش رادر لیسة استقلال به پایان رسانیدو شامل کار در وزارت خارجه گردید.

وظایف مختلفی را درین وزارت انجام دا ده است. در سال 1964 عضو کمیسیون پیش نویس قانو ن

 اساسی بود. وی درسال های 1967 تا 1971 صدر اعظم ووزیر خارجة افغا نستان بود. بعد از کودتای ثور دستگیر شد و در پالیگون های پلچرخی بصورت مخفی اعدام شد.

 

وکیل احمد متوکل

ازجملة هیئات رهبری طالبان و از یک فامیل روحانی با نفوذ قندهار است. وی بحیث تنظیم کنندة اداره ، مشاور سیاسی و سخنگوی ملا عمر شمرده می شد. رهبری هیئات طالبان را در مذاکرات شان با مخالقین در سال های 1997 و 1999 بعهده داشت. در اکتوبر 1999 بحیث وزیر خارجة طالبان تعیین گردید. پس از شکست طالبان ، چون اکثر رهبران شان فراری شد ولی در اوائل سال 2002 خود را به مقامات دولتی در قندهار تسلیم کرد که ازطرف آ نها به امریکائیان تسلیم داده شد.

 

هدایت امین ارسلا

از کارمندان سابقه دار بانک جهانی است . در دوران جهاد در تنظیم محاذ ملی پیر سید احمد گیلانی پیوست و پس از پیروزی مجاهدین در سال 1992 بحیث وزیر خارجه تعیین شد. در مخالفت با قدرت طلبی ربانی از وظیفه اش استعفا داد. در حکومت موقت بحیث وزیر مالیه تعیین گردیده است.

 

یونس قانونی

یکی از همکارن نزدیک مسعود بشمار میرود. در دهة هشتاد مسئول روابط جمیت اسلامی با آی اس آی بود. بعد از تصمیم مسعود برای تشکیل شورای نظار و تشکیل شورای قو ماندانان در سال 1988 ـ 1987 بحیث سخنگوی سیاسی این نهاد تعیین گردید. در دوران تسلط مجاهدین بر کابل ، وی سخنگوی باقی ماند و در یک مرحله در سال 1993 نظر به اصرار گلبدین مبنی بر بر کناری مسعود از پست وزارت دفاع ، وی طورموقت به این پست از طرف ربانی تعیین گردید. پس از سقوط کابل بدست طا لبان ، قانونی در مذاکرات متعددی  چون کنفرانس های برای ایجاد شورای دفاع  و مذاکرات صلح سهم داشت.

در اغاز سال 2001 در کنفرانس های رسمی به اروپا و روم اشتراک کرد و در مذاکرات بن سهم ارزنده داشت.

شهيد سيد علي اكبر مصباح

در بهار سال 1336 هجري شمسي شهيد مصباح فرزند سيد ميرزا در خانواده متدين و مذهبي در قريه آبخانه ولايت بلخ چشم به جهان گشود. بعد از سپري نمودن دوران كودكي در دامان پر مهر والدين، خواندن و نوشتن را نزد پدرش كه معلم منطقه مذكور بود، آموخت .
از اينكه پدرش علاقه خاص به علوم ديني و علما داشت تنها فرزند عزيزش را در اوايل سال تحصيلي 1347 به مدرسه چهار محله فرستاد. شهيد مصباح صرف و نحو را محضر استاد سيد محمد حسن معروف به سيد آخوند آموخت. در آغاز سال 1349 راهي مدرسه سلطانيه شهيد آيت الله شيخ سلطان تركستاني گرديد و در محضر اساتيد آنجا از جمله شيخ حيدر رضايي و شيخ عبدالحميد كسب علم كرد. استعداد خدادادي و عشق و علاقه وصف ناپذير به درس وبحث وحسن تتبع وسعي وتلاشي كه در وجودش نهفته بود او را در اندك زماني در جمع دوستان وآشنايان زبان زد ساخت.
اگر چه درجامعه اسلامي افغانستان علما و روشنفكران متعهد ومبارز بودند وهستند ولي اكثرشان بعد از مسافرت ها و تبادل نظر با افراد مبارز و شخصيت هاي سياسي در بحر مبارزه شناور شدند و محدودند كسانيكه خود جوش تفكر استقلال طلبي و مغز مبارزه عليه هر گونه ظلم و فساد و استبداد اجتماعي را داشته باشند كه شهيد مظلوم مصباح مزاري از جمله همين افراد محدود بوده،بدون اينكه ديگران او را خط بدهند، روحيه مبارزه طلبي دربرابر هر گونه ستم دروجودش موج مي زد. در آغاز جواني، نفرت از ستمگران و خوش خدمت ها و مداحان حكام جور و استبداد و توجيه گران اعمال خائنين را سرلوحه برنامه مبارزات خويش قرار داده بود.

دوران مبارزاتي شهيد بزرگوار
بعد از آن كه داود خان در تابستان 1352 به قدرت رسيد، شهيد مظلوم استاد مصباح مزاري همراه چند تن از طلاب جوان و جمعي از روشنفكران اسلامي كه در مكاتب و ادارات دولتي حضور داشتند انجمني را به وجود آوردند كه ماه هاي اخير سال 1352 دو اطلاعيه اعتراض آميز عليه حاكمان وقت پخش نمودند. شهيد مصباح با تيز بيني و انديشه سياسي اسلامي و شناختي كه از جو كشور داشت به اين نتيجه رسيده بود كه بايد بين دو قشرموثر در سرنوشت سياسي و فرهنگي و تحولات اجتماعي كشور يعني علما و روشنفكران اسلامي جامعه ، هماهنگي و وحدت فكري به وجود آورد كه در اين راه ايشان در صفحات شمال كشور پيش گام بود و بر اثر سعي و تلاش بي وقفه موفق شد جمع قابل توجهي را با خود هم عقيده نمايد. ايشان در مدرسه سلطانيه مزار شريف جلساتي در راستاي ايجاد هماهنگي وهمفكري بين طلاب جوان و روشنفكران تشكيل مي داد كه البته در اين راه موانع متعدد سد راه حركات ايشان مي شد كه شهيد مصباح با پشت سر نهادن همه مشكلات، فشارها، تحقيرها و تهديد ها، مبارزه عقيدتي و مكتبي را همراه با يارانش مصمم و با سعي و كوشش و تلاش خستگي ناپذير و با توكل بر خدا ادامه مي داد.
با آمدن حضرت آيت الله شهيد سيدنادر بحرالعلوم از نجف اشرف به شهر مزار شريف در سال 1354 و آغاز دروس حوزه ي به وسيله ايشان، تحول عظيمي در شكل گيري مبارزاتي شهيد مصباح پديد آمد.
شهيد مصباح علاوه بر آنكه به طور جدي در پي كسب فيض علوم اسلامي از محضر استادش بود چنانچه اندكي نگذشت كه به عنوان طلبه طراز اول آقاي بحر مطرح گرديد،به خاطر هدايت گري نسل جوان كشور با همكاري جمعي از علماء آگاه و متعهد توانست در مقابل شفاخانه عمومي  شهر مزار شريف 11 كتابخانه تأسيس نمايد كه از نظر مكاني اهميت فوق العاده اي داشت و در سر راه مكتب ليسه باختر و دارالمعلمين قرار داشت كه روزي چند ساعت استاد شهيد جهت تشويق و ترغيب به مطالعه و پاسخ به جوانان آنجا نشسته و با ادامه كار كتاب فروشي و لوازالتحرير، كتابهاي ديني (عقايد) و مبارزاتي بين روشنفكران توزيع مي نمود.
در سال 1356 ايشان شديدا تحت تعقيب نيروهاي دولتي قرار گرفت كه براي چند ماه مجبور گرديد با تغيير لباس در شهر هاي شبرغان و كندوز و گاهي در شهر مزار شريف مخفي به كارهايش ادامه دهد. بعد از آنكه والي  شهر مزار شريف تبديل  شد ايشان آزادانه بر سر درس و بحث خويش و اجتماعات عمومي حضور پيدا نمود.
پس از كودتاي ننگين هفت ثور 1357 و به قدرت رسيدن باند خلق و پرچم، شهيد مصباح و يارانش با تلاش بيشتر، كارهاي عقيدتي و مبارزات فرهنگي شان را كه افشاگر ماهيت رژيم كمونيستي براي اقشار مختلف ملت بود از طريقي كه ممكن به نظر مي رسيد پي گيري نمودند. بعد از آنكه كمونيست هاي مزدور بيگانه شهيد بزرگوار آيت الله بحر العلوم را شبانه در منزل دستگير و از آنجا خارج كردند، شهيد مصباح با قاطعيت تمام راه استاد بزرگوارش را در راستاي افشاي چهره كريه رژيم كمونيستي ادامه داد. بعد از آيت الله بحر در اولين روز جمعه در تكيه خانه عمومي شهر مزار شريف شهيد مصباح جاي خالي استادش را پر نمود و مردم را از اهداف ضد اسلامي و انساني حاكمان وقت آگاهي مي داد. با گذشت چند ماه جو خفقان و رعب و وحشت بر كشورمان سايه افگند. شهيد مجاهد مصباح با تغيير لباس و قيافه مكررا از طريق اطلاعيه، شب نامه و ... عليه رژيم دست نشانده روسيه افشاگري مي نمود.
شهيد مصباح در تاريخ 24/11/1357 مردم قهرمان چهار كنت را وادار به قيام مسلحانه نمود كه بعد از آغاز جهاد مردم چهاركنت، شهيد مصباح مانند پروانه بين شهر و مناطق آزاد شده در حركت بود. ايشان همراه باجمعي از يارانش مايحتاج ضروري مجاهدين را از قبيل سلاح ، دوا، لباس و ... تهيه و خريداري و يا از شهر مزار شريف و ولسوالي هاي اطراف آ ن جمع آوري نموده به جهادگران مي رسانيد. شهيد مصباح در اين سال داغ پدر را نيز تحمل نمود.
بعد از 6 جدي 1358 كه ارتش متجاوز روسيه به طور علني و بي شرمانه سرزمين اسلامي افغانستان را اشغال كرد.
شهيد بزرگوار مصباح به فعاليتهايش شكل ديگري بخشيد كه با گذشت هر چند روز اطلاعيه(شب نامه) در سطح شهر مزار شريف پخش مي نمود و با يارانش پايگاه هاي مهم دولتي را منفجر كرد.
اين روش و برخورد ايشان،رژيم را شديدا وحشت زده كرده و شهر را بر آنها ناامن ساخته بود.
كمونيستها و اربابانشان نمي دانستند كه با چه كساني طرف هستند و اين تشكيلات سازمان دهي شده و مننسجم چگونه رهبري مي شود.اين سياست به حدي موثر واقع شده بود كه با پخش نمودن چندبرگ اطلاعيه(شب نامه)شهر مزارشريف به كلي تعطيل مي شد. در يكي از روزهاي آخر سال 58 با انفجار بمبي در منزل آقاي مزاري(سيد حسن)در كوچه يخدان شهر مزارشريف به شهادت رسيدند.
طلبه جوان و فداكاربه نام شهيد صادقي كه در حال ساختن بمب ياد شده، استاد مصباح را اطلاعات (خاد) دولتي شناسايي كرده شب هنگام منزل ايشان را محاصره كردند كه الحمدالله با موفقيت از حصار نيروهاي رژيم بيرون شد.
در مدتي كه نيروهاي اطلاعاتي دولت ايشان را تعقيب مي كردند وي با زيركي و هوشياري و مراعات كليه اصول چريك مخفي روزي چند مرتبه تغيير لباس و مكان مي داد، مواردي پيش مي آمد كه شهيد مصباح را نزديكترين دوستانش نشناخته بودند.
در اوائل سال 1359 شهيد مصباح همراه تعدادي از يارانش در طي چندين جلسه پيرامون اينكه بايد كارهايشان را منظم و بهتر انجام بدهند و شرايط كشور ايجاب مي كرد كه تشكيلاتي را بوجود بياورند، (سازمان فدائيان اسلام)را تأسيس كرد. شهيد استاد مصباح سخت به كارهاي منظم و تشكيلاتي معتقد و پاي بند بود. ايشان عقيده داشت كه با نيروهاي سازمان يافته ولو از نظر كميت زياد نباشد مي توان دشمن متجاوز را به زانو در آورد. شهيد مصباح از نظر تفكر وانديشه صد درصد پيرو خط انقلاب مكتبي و خواهان پياده كردن حكومت عدل الهي در جامعه بود كه در اين راه جانش را فدا كرد.
در ماه سرطان 1359 نزديك چهارراه حاجي ايوب شهرمزار شريف شهيد مصباح را نيروهاي دولتي همراه تپانچه كمري، مسلح دستگير كردند، ابتدا ايشان را نشناخته بودند قرار بود بعد از تحقيقات وباز جويي سطحي آزاد شود ولي توسط افراد خائن شناسايي شد. به فرموده شهيد بزرگوار استاد مصباح بعداز آنكه او را شناخته بودند حزبي ها، سخت شادي مي كردند و به همديگر تبريك مي گفتند و با صداهاي بلند مي خنديدند و سرو صورت همديگر را غرق در بوسه نموده اظهار پيروزي داشتند. از طرفي فورا با مركز كابل تماس گرفتند كه ماموفق شديم قاضي و رهبر چريكهاي شهر مزار را دستگير نماييم. اما باامدادهاي الهي و همكاري چند نفر از دوستان كه نفوذي از طرف خود شهيد در بين نيروهاي دولتي كار مي كردند موفق به فرار شد كه نيروهاي رژيم مدت سه شب و روز كليه راههاي خروجي شهر مزار شريف را تحت محاصره قرار داده بودند.
شهيد مصباح توانست خود را در مناطق آزاد شده چهاركنت برساند و با پشت سرگذاشتن بيست روز دوباره وارد شهر مزار شريف شود كه بعد از چند روز همراه تعدادي از يارانش تصميم گرفت جهت توسعه و هماهنگي بيشتر كارهاي تشكيلاتي، عازم جمهوري اسلامي ايران شود. (قابل ذكر است كه همين قسمت از زندگي شهيد مصباح مزاري توسط صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران سريالي ساخته شد كه (به نام غازيان كوهستان) كه يك قسمت آن از تلويزيون دولت ايران پخش شد.
بعد از گذشت چند ماه، شهيد مصباح و يارانش در ايام سرماي زمستان با يك محموله وسايل نظامي و فرهنگي وارد كشور شدند.
در مدتي كه استاد شهيد مصباح در منطقه حضور نداشتند كارهاي آنجا كم شده بود. برادرانيكه در شهر بودند در آن مدت فقط در چند مورد پخش اعلاميه (شب نامه) اكتفا كردند. با رسيدن شهيد مصباح در منطقه آزاد شده چهاركنت و مستقر شدن در تنگه شاديان، 15 كيلومتري شهر مزار شريف، با جديت بيشتر از گذشته وارد كارهاي فرهنگي و نظامي شدند. در روزهاي اخير سال 1359 با ايجاد هماهنگي بين نيروهاي جهادي مستقر در منطقه از قبيل حركت اسلامي، جمعيت اسلامي، حزب اسلامي، سازمان نصر، سازمان فدائيان اسلام و حركت انقلاب اسلامي در طي چندين جلسه مكرر، استاد مصباح مزاري را با اكثريت آرا به عنوان فرمانده كل نيروهاي جهادي و به عنوان طراح عمليات شهري انتخاب كردند كه بطور گسترده اطلاعيه(شب نامه) در سطح شهر مزار شريف و ولسواليهاي مربوطه پخش شد و چندين مورد عمليات نظامي سريع و منظم انجام گرفت كه رژيم كمونيستي و اربابان آنها را سخت به وحشت انداخته بود كه متإسفانه با پيمان شكني بعضي از گروه هاي مذكور هماهنگي از هم پاشيده شد.
در تاريخ 9/1/1360 به دستور استاد مصباح، يارانش اولين پايگاه نظامي و فرهنگي در كوه البرز واقع در محدوده ولسوالي چمتال، ايجاد نمودند كه با فداكاري مجاهدين و همكاري مردم شريف آن منطقه به عنوان يكي از مهم ترين پايگاه هاي مجاهدين در شمال كشور مطرح گرديد.
در همان سال شهيد مصباح و همسنگرانش در كنار ساير احزاب اسلامي در ولسوالي شولگره پايگاه هاي نظامي و فرهنگي تأسيس نمودند.
شهيد مصباح از كليه پايگاههاي صفحات شمال مرتب خبر مي گرفت: از دره صوف، چهاركنت، شولگره، چمتال، بلخ، چهاربولك، دولت آباد و ... در واقع ايشان يك طراح كارهاي نظامي بود.
در اين مدت چندين بار شهيد بزرگوار در شهر مزار شريف و اطراف آن توسط نيروهاي رژيم كمونيستي محاصره شد كه به لطف و امدادهاي غيبي الهي و شجاعت و مهارت نظامي كه داشت موفق به نجات خود شد.
ايشان يك فرمانده همه بعدي بود. در ميدانهاي نبرد و جهاد فرمان جنگ مي داد. هنگامي كه بر كرسي خطابه تكيه مي زد يك سخنور با درد و درك بود; در كارهاي فرهنگي و عقيدتي توجه زياد داشته او در تمام ابعاد مبارزاتي خويش، مكتبي و صددرصد اسلامي گام بر مي داشت. استاد شهيد مصباح مزاري بارديگر در تابستان سال 1361 بر طبق وظائف تشكيلاتي كه بر عهده داشت وارد جمهوري اسلامي ايران شد. او در ايران به كارهاي مبارزاتي خويش ادامه داد و هميشه در انديشه وحدت و انسجام سرتاسري ملت مسلمان افغانستان بود. به همين جهت از جمله اولين اشخاصي بود كه در راستاي ايجاد وحدت گام گذاشت و با همكاري ساير شخصيت ها و ارتباط با احزاب مختلف، جبهه متحد انقلاب اسلامي افغانستان را بوجود آورد. در تشكيلات جبهه متحد وظايف و مسئوليت هاي مختلف را ايفا نمود از جمله مسئول نظامي، اطلاعاتي، عضوگيري، فرهنگي و ...
در روزهاي اخير سال 1368 وقتي كه هيئت حزب وحدت از داخل كشور به جهت انحلال و ادغام دفاتر احزاب به جمهوري اسلامي ايران آمد شهيد مصباح در پاكستان بود.
او در ضمن انتشار چندين اطلاعيه و بيانيه مفصل، از آينده وحدت ابراز نگراني نمود. ايشان عقيده داشت كه بايد ملت ما به يك وحدت كامل و همه جانبه در بين نيروهايي كه در طول چندين سال با همديگر اختلاف داشتند دست يابد كه وحدت فكري و عقيدتي باشد نه سياسي و احساساتي كه روزي دچار اختلاف شوند و تجربه تلخ گذشته تكرار شود. او عقيده داشت كه حزب وحدت مسير طبيعي خود را پشت سرنگذاشته است و به وسيله افراد معدودي كه از جو وحدت خواهي و صلح دوستي مردم سوء استفاده مي كنند، به وجود آمده است. او از همان زمان پيش بيني نمود كه ديريا زود اين تشكيلات از هم خواهد پاشيد.
وي در همين حال با توجه به مصالح مردم جهت استحكام بخشيدن حزب وحدت به دعوت هيئت آن پاسخ مثبت داد. از تمام خواست هاي مشروع خود گذشت عضويت شوراي مركزي حزب وحدت را پذيرفت. در اولين كنگره حزب وحدت اسلامي در باميان، ايشان غياباٌ به عنوان مسئول نيروهاي امنيتي حزب در باميان انتخاب شد.
هنگامي كه جهاد پيروز شد ايشان از اولين كساني بود كه وارد كابل گرديد.
در اولين جلسه رسمي حزب وحدت در شهر كابل،مسئوليت نيروهاي امنيتي وحدت در كابل به عهده اين شهيد گذاشته شد.
حدود چهل روز، وي اين وظيفه را عهده دار بود و در دو جنگ اول در كابل حضور داشت.
روز 23/4/1371 ايشان همراه جمعي از يارانش عازم زادگاهش مزار شريف شد كه مورد استقبال بي نظير مردم و مسئولين احزاب و شخصيت هاي نظامي و ملكي شهر مزار شريف قرار گرفت.
استاد شهيد مصباح با سعي و تلاش، كارهاي فرهنگي، اجتماعي و هماهنگي نيروهاي نظامي را شروع نمود. يك مورد از خدمات اجتماعي ايشان اين است كه حدود يك هزار و ششصد (1600) جريب زمين را با طرح و نقشه بلديه(شهرداري) مزار شريف در منطقه دهدادي براي مردم توزيع نمود.
استاد شهيد علاوه بر عضويت شوراي مركزي مدت 10 ماه مسئوليت كميسيون فرهنگي حزب وحدت در صفحات شمال را عهده دار بود.
در تعيينات اخير حزب وحدت ايشان مسئوليت رياست شوراي فرهنگي حزب وحدت در ولايت بلخ را عهده دار شد. در رابطه با كارهاي فرهنگي و عقيدتي، فعاليت هاي چشم گيري انجام داد. مدتها ايشان در تلويزيون شهر مزار شريف درس اعتقادي مي گفت و در چندين پايگاه فرهنگي شهر از جمله دانشگاه، مكتب ليسه اختر، و دارالمعلمين، مسائل عقيدتي و اسلامي را تدريس مي نمود. او صاحب نظر بود، خط فكري سالم انقلابي داشت و نمي خواست از اصول اوليه انقلاب عدول شود. با انحراف فكري و خيانت ها هميشه در ستيز بود. هيچگاه حاضر نشد بر سر مناصب و چوكي دنيا معامله نموده و به اعتقاد اسلامي و خط فكري مكتبي خود پشت نمايد.
از همه چيز چشم پوشيد ولي طرفدار پياده كردن ارزشهاي اسلامي در جامعه بود. به همين جهت بود كه دشمنان قسم خورده ملت وجود همچون شخصيتي كه پايگاه مردمي و نفوذ قوي در دلهاي مبارزين داشت را تحمل نكنند و ناجوانمردانه اقدام به از بين بردن اين عزيز نمايند و در عصر روز 9/11/1373 او را هنگام بازگشت به منزل با هفت از تن از يارانشان به شهادت رساندند.
شايد در كوچه هاي خاكي كابل به يكباره خود را در مسير موترهاي متعدد همراهان يكي از مسئولين دولتي يافته باشيد كه احتمالا به سرعت به گوشه اي خزيده ايد.
موترها با شيشه هاي سياه به خرابه هاي كابل فخر فروخته اند و با سرعت برق از كنار شما گذشته اند.
اينجا شما مانده ايد و چشم هاي حسرت بار مردمي كه لحظه اي از سختي هاي زندگي در پايتخت خراب شده شان فارغ نشده اند. شما مانده ايد در غبار غليظ شكوه مجاهد نماي ديروز و يا آقايان تكنوكرات غرب رفته و متمدن!
سال هايي را بياد داريم كه آتش شعارها و فريادها از ميان جامعه زبانه مي كشيد و انقلاب به مانند آتشفشاني سهمگين در افغانستان به فوران افتاده بود.
مدتي گذشت، شعارها، فريادها، آرمان ها و همه آن چيزهايي كه در گرماگرم جنگ و مبارزه ما را به پيش مي برد، در اختيار منافع عده اي قرار گرفت كه از همه آن ارزش ها و مرام ها بيگانه بودند.
گفتارها تغيير كرد و انديشه ها در قالب هاي نوقرار گرفت. قالب هاي نوي كه كمتر در خدمت منافع مردم بلكه بيشتر براي ادامه بازي هاي سياسي طرح شد.
ولي عده اي با بر طبق اخلاص گذاشتن آنچه در دل و زبان داشتند، عاشقانه به ميدان مبارزه شتافتند و هيچگاه به بهانه نو شدن شرايط و تغيير انديشه ها از گفتارهاي خود گامي به عقب نگذاشتند. آنان جان را بر سر گفتار، آرمان ها و پيمان هايشان گذاشته بودند و اكنون كسي از آنها ياد نمي كند.
اگر من به شهيد سيدعلي اكبر مصباح، مبارز مردي از خطه هاي شمال افغانستان – اشاره كنم، شايد به نظر نوعي قهرمان پرستي و اغراق بيايد. چيزي كه در افغانستان در خدمت ناكسان قرار گرفته و آن عده اي كه از خون گرم جوانان اين وطن تغذيه كرده اند، عده اي كه مسئول عمده بدبختي ها بوده اند و با عنوان شهيد تقديس شده و به ناحق داراي القابي مقدس شده اند.
ولي او مبارزي بود كه هيچگاه به دام تجملات دنيوي تن در نداد و در سرزمين فقير افغانستان، زندگي اشرافي و سرشار از آسودگي نساخت.
بياييد توجه كنيد به آن عده از مدعيان مبارزه و سياست كه در ابتداي كار هيچ نداشته اند ولي امروز داراييهاي آنها از حساب خارج است. از قريه ها برخاستند ولي امروز زندگي آنها براي افرادي از جوامع مرفه دنيا نيز مانند يك رؤياست. در حاليكه مردم عادي در زير بار خرد كننده فقر و فشارهاي اقتصادي به سبك بدوي ترين جوامع تاريخ زندگي مي كنند، مسئولين حكومتي شان ميليون ها دلار را به تجملات تخصيص داده اند.
سيد علي اكبر مصباح از هر فرصتي براي بسيج مردم در جهت مبارزه با اشغالگران و كار در زمينه ايجاد انگيزه براي زندگي مؤثر و سرشار از افتخار توده ها استفاده مي كرد. او در اين راه مانند يك سرباز واقعي وطن و يك انسان آرمانگرا و فرا رفته از خويشتن از تمامي منافع شخصي خود مي گذشت.
ولي امروز بسياري از مسئولين چشم به عوايد خارجي دوخته اند و براي حيف و ميل و بعد سرازير كردن آنها به حساب هاي شخصي خود برنامه ها دارند. بعد از هزينه شدن ميلياردها دلار براي بازسازي افغانستان طي دو سال هاي اخير چند پروژه بنيادي و مهم در اين كشور راه اندازي شده است؟ چرا روند فساد اداري و رشوه با وجود برنامه اصلاحات اداري نه تنها كمتر نشده بلكه افزايش يافته است؟ چرا زندگي مإمورين دولتي و حقوق بگيران دولت نه تنها بهتر نشده بلكه بسيار بدتر و سخت تر شده است؟
مصباح در اطراف و در جمع ياران خود هيچ يك از اقوام و بستگان نزديك خود را نداشت.
براي او يك مبارز همفكر، برادر بود و يك انسان عادي، صاحب حقي كه اين حق، مصباح را به مبارزه وادار ميكرد.
به نظر او آزادي، افتخارو استقلال برازنده هر شهروند افغانستان بود و اين برازندگي چونان حقي سنگين بر گردن مصباح او را از سنين جواني به ميدان هاي سخت مبارزه كشانده بود.
چرا اكنون وابستكان وزرا و صاحبان قدرت در اخذ امتيازات اولويت دارند و چرا پديده خويش خوري در جامعه افغانستان اينچنين بي سابقه رواج يافته است؟
جريان سهمگين انقلاب با آزموني سخت كه اعطاي جان و ايفاي وظيفه در برابرش آسان مي نمود، مردان و زناني را به كام كشيد كه خالصانه كردار و گفتارشان يكي بود و آنچه در دل داشتند بر زبان جاري مي كردند.
مصباح از قافله ساران اين مردم بود كه در كارواني از عشاق آهسته آهسته رفتند و تن به امواج خون زدند.
چرا امروز مسئولين و صاحبان قدرت سخناني به زبان مي آورند كه روزي آنها را نفي مي كردند. چرا آنان روزي بر روي يكديگر آتش مي ريختند و فرمان قتل يكديگر را مي دادند، ولي امروز وانمود به دوستي و صداقت مي كنند و همديگر را به آغوش مي كشند.
نمي خواهم سخن را به درازا بكشم، ولي در مقايسه با آنچه امروز مي گذرد، قهرماني چون مصباح را مي ستايم و تا سال ها خواهم ستود. مي ستايم او را كه از سرمايه هاي مردم و خون جوانان وطن براي خود كاخ نساخت.
مي ستايم او را كه در موترهاي سنگين و گران قيمت خود را در پشت شيشه هاي سياه از نظر مردم پنهان نكرد و محافظينش مردم را به بهانه گذر كردن عاليجناب از فلان سرك، تحقير ننمود.
مي ستايم او را كه براي منصب و مقام دروغ نگفت، معامله نكرد و به زد و بند سياسي نپرداخت.
مي ستايم او را كه براي حفظ قدرت به هيچ ابرقدرتي سرخم نكرد و مرگ باعزت را در برابر زندگي خفت بار و سرشار از تحقير تحت حمايت اربابان فرامرزي، عاشقانه به آغوش كشيد.
او را خواهم ستود و اميد خواهم برد كه روزي خاك مذلت را در چشمان قدرت پرستان، سياست بازان و آنانيكه غرور ملت افغانستان را شكستند ببينم.
ياد و خاطره آن شهيد و هفت تن از يارانش كه در عصر روز نهم برج دلو سال 1373 توسط كمين گروهي از خفشانان شب پرست، در نزديكي منزلش مورد آماج گلوله هاي كين آلود منافقين كوردل گرديد.

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

احمد ظاهر یک نشانهء شایسته و متبارز از معرفت افغانستان در بیرون مرز ها

  به بهانهء بیست وهفتمین سال مرگ بلبل شوریدهء کشور

                                 

 

احمدظــاهر در 24 جـــــوزای 1325 خـــــورشیـدی در ولایت لغمان در فامیلی روشنفکری دیده به جهان گشود.

و به تاریخ 24 جــوزای 1358 ظاهراً در اثر حـــادثهء ترافیکی جان به حق سپرد.

 

وقتی با شنیدن هـــر آهنگـــــی از احمد ظاهر, آدم ملتفت می شود که او یک شخصیت استثنائی هنر آواز خوانی  بود بعضی مشخصات زند گی شخصی و اجتماعی  او هم این را به ثبوت میرساند که نتنها احمد ظاهر یک شخصیت اشتثنائی در هنر آواز خوانی بود بلکه یک انسانی باکرکتر و طرز دیده ویژه به زندگی و ماحول خودش بود. قصه ها و خاطراتی که از وی در بین عوام وجود دارد  ویژه گی شخصیت اجتماعی احمدظاهررا می تواند بهتر و خوبتر معرفی نماید. سالها قبل خلیل الله یکی از همصنفانم که بعد از چاشت مقابل مسجد پل خشتی ترکاری فروشی می کرد روزی از روز ها در جمع همصنفان از چشم دید ش به ما قصه نمودکه* دیروز بعد از چاشت احمد ظاهر در پیش کراچی تر کاری فروشی من از موترش پائین شد و بوتهای که در پایش بود برای یک نفر راهروی که پا برهنه بود داد و خودش پا برهنه سوار موترش شد و رفت.*ویا بار ها شنیده می شد که احمد ظاهر پولهای جیب خود را با گدایان شهر قسمت نموده و یا پیر مردی که از شمالی کجاوه ئی از پنیر اشاوه را بکابل می آورد و کوچه به کوچه به شکل دست گردان آنرا می فروخت وبا یک صدای خیلی دل انگیزی صدا میزد**اشاوه پنیر** اشا وه پنیر تصادفاً از مقابل منزل احمد ظاهر با همین صدای دل انگیزش می  گذرد احمد ظاهر طنین این آواز برایش دلپسند می افتد  پیر مرد را به خانه دعوت می کند و برایش می گوید که من پنیر اشا وه ترا می خرم  وهر باری که غرض فروش پنیر بکابل می آید من اولین خریدار متاع ات هستم این سلسه ادامه می یابد تا اینکه احمد ظاهر جان به حق  می سپارد و پیر مرد دیگر آن خریدار با ذوق  متاعش را برای همیش با آن چهرهء سر شار از شادی و خنده  نمی بیند و در می یابد که او را کشته اند. ماه جوزاء 1359 بود که طنین صدای **اشاوه پنیر ** اشاوه پنیر سر پای کوچه مار ا فرا گرفت به کوچه برآمدم  پیر مردی کجاوه به پشت را دیدم  که عصاء بر دست هی چی قشنگ می سرآید ** اشاوه پنیر**اشاوه پنیر صدای پیر مرد افسونی عجیب داشت به یک چشم ز د ن کسی خریدار  و کسی تماشاچی دوری بابه را حلقه زدند کسی از بچه های کوچه صدا زد که بابه جان احمد ظاهر هم از شما پنیر می خرید؟ پیر مرد, آهی از دلش بیرون کشید گفت ** بلی بچیم او مرد هم از من پنیر می خرید عجیب انسان شریفی بود مره به خانه اش دعوت می کرد همرایم یک جا نان می خورد** چشمان پیر مرد پر از اشک شد با گنجی شملهء لنگیش اشک چشمانش را پاک کر د به حق احمد ظاهر از ته دل دعا خیر نمود. اینک شصت سال ازتولد و بیست وهفت سال از مرگ نا به هنگام احمدظاهر می گذرد اما او هنوز هم با تمام  احساس و عشق آواز می خواند و صدای دل انگیزش از هر کجای بگوش میرسد حضوز زند ه بودنش را به تصویر می کشد تاثیر صدای سحر انگیز  او که چندین دهه قبل ظبط گردیده به دل نسلهای بعد او  که اصلاً اورا ندیده اند راه خود را باز  نموده تعداد علاقمندان و دوستداران هنر و آواز احمد ظاهر  در داخل افغانستان و خارج از آن  روز به روز در حال افزایش است امروز  هنر و شخصیت هنری  احمد ظاهر به یک نشانه ء شایسته  و متبارز معرفت افغانستان  در بیرون از کشور  مبدل گشته است.سلطان حمد روزنامه نگار تاجیک که قریب سه سال  قبل  سفری داشت به افغانستان  در بر گشت سفرش به تاجیکستان در مقالهء پیرامون جایگاهء احمد ظاهر  نوشته**
کيست احمد ظاهر که با گذشت بيش از 24 سال از مرگش با آوردن تنها يادی از او قلبها به درد می آيند و اشکها از چشمان دوستان و هوادارانش چون قطره های باران جاری می شوند؟ او چه انسانی بود؟ چه هنری داشت؟ چه افسونی کرده است که هرگز نمی توانيم فراموشش کنيم؟

آری، امروز در روی زمين يگان تاجيک يا فارسی زبان کمابيش از فرهنگ باخبری يافت نمی شود که نداند احمد ظاهر کيست و يا سرود و آهنگهای او را نشنيده باشد. نه تنها پارسی گـــويان، بلکه نمايندگانی از ديگـــــر ملتها که دوست دار هنر آوازخوانی درواقع اصيل و والا هستند، امروز احمد ظاهر را خوب می شناسند. سرودها يش را زمزمه می کنند.

آيا سرودخوانی روس دخترک شش ساله ای که در برنامه معروف {{ پوله چدس}} (ميدان معجزات) تلويزين جمعيتی روسيه کــــــــه سرود مشهور احمد ظاهر {{بيوفا يارم}} را به زبان فارسی و لحن کودکانه شيوايش در فضای کف زدنهای هواداران در تالار نشسته، ادا می کرد دليل اين نيست که آهنگ و ترانه های اين خنياگر ناتکرار حتی دلهای کوچک کودکان را نيز تسخير کرده است؟**

سال 2000 عیسوی  با دو جوانی مهاجری اهل شیراز ایران  در بلژیک آشنا شدم به نام های کوروش و بابک آنها در همان روز اول آشنائی از من تقاضای  نوار های احمد ظاهر را نمودند و کوروش و بابک  همیشه در لابلای  صحبت  های شان می گفتند که** احمد ظاهر نه مرده است  بلکه جاویدان شخصیت  هنری است  زیرا وی روح شعر را درک می کرده و بر اساس آن آهنگ می ساخت  بدین ترتیب روح و مضمون حقیقی شعر در آهنگ و صدای  جادوئی احمد ظاهر به قصه های  جدائی  عشق  وصال  محبت  وغیره اثری  هنری بوجود آورده که شنونده را مجذوب و دل باختهء خود می سازد ما نه تنها در این جا بلکه در شیراز  علاقمند آواز و هنر احمد ظاهر بودیم و در ایران علاقمندان هنر احمد  ظاهر زیاد اند.**

عبدالخالق نابینائ که در تاجیکستان زندگی می کند یکی از دلباخته گان هنر احمد ظاهر است و وی که اکوردیون می نوازد فقط از احمد ظا هر می خواند آقائی سلطان حمد در این باره می نویسد**عبدالخالق نابينای مادرزاد است. نزديک به پنجاه سال دارد. ولی تنها از سی سال مقدم با شنيدن صدايی که آن را پيک محبت به زندگی می نامد، حيات برايش معنی ديگر پيدا کرده است.

آفتاب و ماه، ستاره ها و سبزه زاران، درياها و چشمه ساران را ديگر او در همين صدای جان فزا و روح بخش می ديد و می شنيد و درک می کرد. او از آن روزی کــه بار نخست اين صدا را شنيد از آن جدايی ندارد. آنرا هر روز می شنود، حتی شب در خواب آنرا می شنود. بيشتر به آن هم آواز می شود زيرا آن صدا بيانگر درد و اندوهش بوده و هنوز هم هست. امروز با گذشت تقريبا 24 سال از مــرگ صاحب صدا وقتی کـــــه سرودش {{برايم گريه کن امشب که تنها امشبم با توست}} را می شنود يا آن را برای مخلصانش خود عبدالخالق می خواند، او درواقع برای احمد ظاهر می گريد. **

بدین ترتیب احمد ظاهر بعد از مرگش به ثبوت میر ساند که هنر مرز  نمی شناسد و جاویدانگی حیاتش در جایگاهء بلند قلبها راه می یابد هر عاشقیء , هر غم دیدیء,  هر زندانیء , هر شکست خورده یء, هر غربت زدیء وبالاخره هرکس با  سو زو سازی صدایء بی بدیل احمد ظاهر خلوت می کند .

نوشته شده توسط   | لینک ثابت

 

استاد احمد جاوید

 

استاد احمد جاوید، فرزند میرزا عبدالصمدخان در سال ۱۳۰۵ خورشیدی در محله پایان چوک در گذر حاجی عزت خان کابل زاده شد.

او دوران آموزشهای ابتدایی را در مکتب شماره۲ و متوسطه و لیسه را در لیسه حبیبیه به پایان رسانید.

مرحوم جاوید، در شانزده سالگی به سرودن شعر روی آورد اما اثری منتشر نکرد. مدتی بعد این وادی را رها کرد و به تحقیق و پژوهش روی آورد.

در سال ۱۳۲۲، احمد جاوید وارد دانشکده ادبیات دانشگاه کابل شد و پس از یک سال تحصیل با استفاده از یک بورسیه تحصیلی به ایران رفت و در رشته حقوق و علوم سیاسی در دانشگاه تهران مشغول به تحصیل شد.

علاقه فروان آقای جاوید به ادبیات سبب شد که او همزمان با تحصیل در رشته حقوق، در رشته ادبیات نیز تحصیلات خود را در تهران ادامه دهد.

وی در سال ۱۳۲۹ خورشیدی پس از به دست آوردن لیسانس از دانشگاه تهران، به افغانستان بازگشت و در آنجا به تدریس مشغول شد.

در سال ۱۳۳۱ خورشیدی، او دوباره به تهران بر گشت و موفق شد که دکترای ادبیات فارسی را از دانشگاه تهران به دست آورد.

احمد جاوید در زمان اقامت و تحصیل در ایران از محضر چهره هایی چون علی اکبر دهخدا، ذبیح الله صفا، محمد معین، جلال همایی، سعید نفیسی، عزت الله همایون فر، علی اصغر حکمت و شماری دیگر بهره برد.

استاد جاوید، بعد از بازگشت از ایران به فعالیتهای علمی و فرهنگی خود در داخل افغانستان ادامه داد و در سال ۱۳۳۱ به مدیریت نشرات رادیو افغانستان برگزیده شد.

در زمان مدیریت وی در رادیو افغانستان، حضور هنرمندان در این رسانه به طور چشمگیری افزایش یافته و عرصه برای حضور زنان هنرمند نیز گسترش یافت.

گفته شده که در همان زمان بود که برای نخستین بار، یک زن در رادیو افغانستان به آوازخوانی پرداخت.

آنگونه که از خود استاد نقل شده است در زمان مدیریت او بر رادیو، خودش به همراه گروهی از هنرمندان موسیقی به منزل شفیقه ضیایی (پروین) رفت و آهنگ معروف دختر گلفروش را در منزل خانم پروین به ضبط رساند. این آهنگ، صدای نخستین زن آوازخوان بود که از رادیو افغانستان پخش شد.

از دیگر فعالیتهای دکتر احمد جاوید، می توان از عضویت وی در شورای بررسی کتب درسی وزارت معارف، عضویت در انجمن دوستی افغانستان و سازمان ملل متحد، عضو لویه جرگه، عضو افتخاری انجمن نویسندگان افغانستان، عضو انجمن دوستی افغانستان و فلسطین نام برد.

احمد جاوید در سال ۱۳۶۵ خورشیدی از سوی آکادمی علوم افغانستان، عنوان رسمی آکادمیسین و یک سال بعد از سوی وزارت اطلاعات و فرهنگ، لقب کارمند شایسته را به دست آورد.

در سالهای پایانی حکومت دکتر نجیب الله، استاد احمد جاوید افغانستان را ترک کرد و به بریتانیا پناهنده شد.

او در سالهای حضور در خارج از افغانستان هم دست از فعالیتهای فرهنگی برنداشت؛ حضور و سخنرانی وی در دهها سمینار که در کشورهای مختلف در زمینه های گوناگون برگزار شد، از مهمترین کارهای این دوره از عمر استاد بود.

از دکتر جاوید چندین کتاب و دهها مقاله در نشریات مختلف افغانستان به چاپ رسیده است.

در سالهای مهاجرت نیز، از وی آثار مهمی به نشر رسید که از مهمترین آنها آثاری چون "رایحه صلح در فرهنگ ما"، "مدارا و مروت در فرهنگ فارسی"، "نوروز خوش آیین" و جلد اول کتاب "اوستا" است.

دکتر جاوید در سال ۱۳۴۱ خورشیدی با خانم نفیسه کاکر دختر ژنرال محمد هاشم خان کاکر ازدواج کرد که ثمره آن، چهار فرزند است.

سر انجام استاد احمد جاوید، در شامگاه چهارشنبه ۹ اسد سال ۱۳۸۱ خورشیدی (۳۱جولای ۲۰۰۲) در لندن در گذشت.

پیکر استاد را به کابل منتقل کردند و در روز ۱۳ اسد در گورستان شهدای صالحین آن شهر به خاک سپرده شد. روحش شاد باد

نوشته شده توسط   | لینک ثابت

Ustad Khalilullah Khalili Sat 8 Mar 2008 11:13 AM
ustad khalili

 

 

Ustad Khalilullah Khalili

By Said Ehsan


Ustad Khalilullah Khalili was a master of the Dari language and the most prolific Dari poet of modern time. But, he was more than just a great poet; Ustad Khalili preached and praticed virtues of honesty, compassion, honour, dignity, and peace.

Ustad Khalili was born in Kabul, Afghanistan in 1907. His parents, both from the Safi clan, were of powerful families. His father, Mirza Mohammad Hussein Khan, served as Moosto-phee Mama-lek during the reign of Amir (King) Habibullah. His mother was the daughter of Abdul Qader Khan Safi, a Khan (noble) of Kohistan Parwan.

Ustad Khalili lost his mother at the young age of seven. His father was excuted due to political situation after the death of Amir Habibullah (1919).

Khalili was an orphan at the age of eleven. In the fifth grade he was forced out of school and would not complete another grade.

Khalili was very bright and showed immense interest in literature, particularly poetry. While in Kohistan, he turned his attention to classical literature and studied with the Islamic scholars of the region. This was the beginning of his unsurpassed career.

After Padshah (King) Amanullah was exiled from Afghanistan (1929), Ustad Khalili's family once again came into power. Khaili, still in his twenties, was named governor of Mazar-i-Sharif, and would hold many positions: Secretary General, Minister of Information, court poet, and Ambassador to Saudi Arabia and Iraq during the fourty- year reign of Zahir Shah.

At the time of the coup in 1978, he was Ambassador to Iraq. He resigned from his position and moved to Pakistan to work with the Afghan resistance movement.

While in Pakistan, he published many volumes of poetry lamenting the fate of his people and cheering them on in their struggle to expel the Soviets.

Ustad Khalili published nearly fifty works of poetry, fiction, history, and Sufi studies. He died May 4, 1987, and was buried in city of Peshawar beside the great Pashtoo poet, Rahman Baba.



Poems of Ustad Khalili:

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

احمد شاه ابدالی*احمد شاه مسعود* احمد علی کهزاد * آصف دلاور* اما ن الله خان 

انور الحق احدی * امیر حبیب الله خان * امیر عبد الرحمن خا ن* اسماعیل خان* امیر خان متقی

بابه جان ** ببرک کارمل *  برهان الد ین ربا نی

جلا ل ا لد ین حقا نی

حاجی قدیر * حامد کرزی* حاجی محمد محقق* حبیب الله کلکانی * حفیظ الله امین

خلیل الله خلیلی

داکتر محمد یوسف* دا کتر عبد الرحمن *دوکتور نجیب الله  *   دستگیر پنجشیری

زرداد * زلمی خلیل زاد

 سردار محمد داود * سلطان علی کشتمند*  سید احمد گیلانی* سید احمد گلا ب زوی

* سید بهاو الدین مجروح *  * سید جمال الین افغان *  * سید حسین انوری *  * سید محمد اکبری

* سید قاسم رشتیا *  * سید جعفر نادری

* شاه محمد دوست *  * شیخ محمد آصف محسنی

* صبغت الله مجد دی *    * صمد حامد

طاهر بدخشی

عبد الها دی دا وی * عبد الولی ، جنرال  * عبد الوکیل * عبد القادر ، جنرال* عبد الله

 عبد الحی حبیبی*  عبد الکریم خلیلی* عبدا لعلی مزاری* عبد الرشید دوستم * عزیز الله واصفی

 عبدالحق *   عبد الرب رسول سیا ف 

غلام می الدین انیس  *   غلام محی الین شیوا *  غلام محمد نیازی

فیض محمد کاتب هزاره

قاری بابا ( تاج محمد )

گلبد ین حکمتیار

محمد قاسم فهیم* محمد رفیع *  محمد ظاهر شاه *  محمد نادر شاه *  محمد هاشم میوند وال

 محمد یونس خالص  * میر اکبر خیبر*میر غلام محمد غبار * میر محمد صد یق فرهنگ

 مجید کلکانی *   ملا محمد عمر *  ملا محمد ربانی

نور احمد اعتما د ی

وکیل احمد متوکل

هدایت امین ارسلا

یونس قانونی

 

نوشته شده توسط   | لینک ثابت |

شادروان عبدالرحمن پژواک

جناب پـژواک در ســال ۱۹۱۷ مـیلادی در خانوادهً روشنفکر و دانشور مرحـوم قاضی عـبدالله در دهکدهً «باغبانی» حکومتی سرخرود ولایت همیشه بهار ننــگرهار، چشم به جهان کشود.

       تا صنف چهارم در مکتب زادگاهش سبق خواند، بعدأ مکتب اندرابی کابل را ادامه داده و سپس از دبستان عالی حبیبیه در سال ۱۹۳۶ فارغ گردید. استادان و همصنفانش در ایام مدرسه سجایای اخلاقی و ذکاوت او را تحسین میکردند و باور داشتند که وی آینده درخشان را استقبال خواهد کرد. چون در آن شبانه روز در شهر کابل تنها دانشکدهً طب تاسیس شده بود، خلاف اراده و ذوقش، شامل آن گردید. در حالیکه طبع شعر آفرینش او را به سوی دانش بهداشتی رغبت نمیکرد.

       رویداد های نهضت امانی، شهادت برادربرزگش در پیروزی راه امانی، درگذشت نا بهنگام پدرش حدود سالهای ۳۸ - ۱۹۳۹م، مسؤلیت و تهیه نفقه خانواده، پیش زمینه هایی بودند، که مانع ادامه تحصیل اوگردیدند. برخی از دوستان او بدین باورند که تشویق وتوصیه های حلقه شاعران آن وقت، نیز سبب شد تا وی تحصیلات خود را در رشته طب نا تمام گذاشته و به ادبیات و فرهنگ روآورد.

       استاد عبدالرحمن پژواک زند گی کاری خود را از انجمن تاریخ آغازید که آنجا به صفت برگردان زبان انگلیسی شروع به کار کرد. در ضمن به نوشتن آثار ادبی و هنری نیزمیپرداخت. چندی بعد در شعبات ریاست مستقل مطبوعات کار کرد. سپس مدیر مسوول روزنامه اصلاح مقرر گردید و پسانها آژانس باختر را رهبری کرد و به ریاست نهاد پشتو تولنه منسوب گشت. شایان یاد آوریست، آقای پژواک در ایام تصدی خویش در ادارات گوناگون مطبوعاتی و فرهنگی، به اصل آزادی بیان وفا دار ماند و آن را دامن و رونق بخشید. بنابر اندوخته های ادبی و تجارب فرهنگی، دوست داشت تا در عرصه سیاست و دیپلوماسی کار کند.

       جناب پژواک سال ۱۹۴۶ میلادی پا به میدان دیپلوماسی گذاشت. در زمان اندک استعداد و توانایی خود را متجلی ساخت و با فرا گیری علم سیاست، پشت کار و نیرو سرشارش، نردبان راهً دیپلوماتیک را تندتر بالا رفت.

       سالیان زیاد به صفت سفیر کبیر و نماینده دایمی افغانستان، در سازمان ملل متحد با مسوولیت و علاقمندی کار کرد. عملکرد او در کارزار عرصه دیپلوماسی از هر باب چشمگیر بود و بنابر ژرف فهم و میزان تجارب به وظایف خطیر دیپلوماتیک گماشته شد که از آن جمع؛ ریاست کمیسون تجدید نظر بر منشور سازمان ملل، ریاست کمیسون حقوق بشر، ریاست مجمع عمومی و ریاست اسامبله خاص سازمان ملل برای «نامیبیا» را میتوان نام برد.

       درین گستره او نماینده مردم و فرهنگ با وقار خاک حیرت بار بود. کوشش های او به عضویت رساندن افغانستان، در سازمان های تحت اثر سازمان ملل متحد مانند «یونسکو»، «حقوق بشر» و «یونسف»، پیوستن به اعلامیه حقوق بشر و تحرک نقش کشور های شامل نهاد عدم انسلاک در عرصه بین المللی برازنده و ستودنی است.

       مسجل به اسناد موجود در آرشیف سازمان ملل متحد، پژواک، مؤلف حق تعیین سرنوشت ملت ها که به آن «خود ارادیت» هم گفته میشود، میباشد. به سخن دیگر «حق خود ارادیت» قبل از کوششهای او، صرفأ به شکل یک اصل سیاسی شناخته شده بود. مگر دراثر عرق ریزی وی منحیث حق مسلم ملتها درمنشورسازمان ملل قید گردید.

       شایان یاد آوریست که نمایند گی افغانستان در سازمان ملل متحد، به پیمانه ایکه در مدت تصدی آقای پژواک فعال، پر تلاش و درخشنده بود، در سالهای بعدی و حتی تا اکنون آن جلوه و درخشش را ندارد. حضور قوای متجاوز اجنبی در کشور از یکسو و تجرید افغانستان درجامعه جهانی و نبود شخصیت پرکار و مستعد در رأس نمایند گی، موجب این همه عقب مانی آن نمایند گی گردید. در حالیکه با در نظرداشت فعالیت افغانستان در ایجاد نهضت عدم انسلاک، بیطرفی فعال سالهای پیش از ۱۹۷۸، فرهنگ کهن و موقعیت او در آسیای مرکزی، میتوانند دلایل مقنع برای فعال بودن و داشتن موقف برازنده تر در آن سازمان باشد.

       سال ۱۹۷۸ که معنویت ستیزی در کشور ما رخنه یافت و در راستا های گوناگون جامعه فاجعه برانگیخت، پژواک هم از وظایف رسمی کناره گیری ورزید. ولی عشق او به مردمش و محبت او با خاک نازنینش هیچگاهً کاستی نپذیرفت. در آن سالها، کار هایی در عرصه حقوق بشر در افغانستان، انجام داد که موجب خشم رژیم حاکم گردید.

       استاد پژواک وطن و وطندارانش را همیش دوست داشت، قطع نظر از اینکه کدام اقلیم سیاسی به وطن سایه افگنده و افغانستانیها پیرو کدام آئین بوده اند، او با مردمش بوده و در کنار آنها از لحاظ ذهنی ایستاده بوده است. او روان زندهً سرمدی داشت، شعر بی نظیر او به نام «مردان پارو پامیزاد» محبت پرخلوص او را به خانه مشترک وسرشت رادمردانه افغانستانیها تبارز میدهد. به گواهی برگ های زرین تاریخ، حمله اسکندر مقدونی به افغانستان به منظور راهگشاهی به هند، زمانی صورت گرفته بود، که افغانستانیها هنوز پیرو آئین هندو، بودا و زرتشت بودند. به پنداشت این قلم سرودهً «مردان پارو پامیزاد» کهنه گی و فرسوده گی ندارد و در هر برش روزگار، معرف فرهنگ افغانستانیها است و از هر باب ناب و ستودنی.

       از استاد عبدالرحمن پژواک آثار ارزشمند زیرین به جا مانده و نهاد فرهنگی و انتشاراتی «پژواک» در شهر نیویارک ایالات متحده امریکا، در چاپ و نشر آثار او که تا حال اقبال چاپ نیافته اند، پیگیر تلاش میورزد: 

۱ـ کلمه داره روپی، پارچه تمثیلی به زبان پشتو، چاپ پشتو تولنه.

۲ـ آریانا، به زبان انگلیسی، چاپ لندن ـ انگلستان

۳ـ افسانه های مردم، چاپ کابل از سوی رادیو افغانستان

۴ـ افغانستان کهن، به زبان انگلیسی، چاپ لندن ـ انگلستان

۵ـ پشتونستان، به زبان انگلیسی، چاپ لندن ـ انگلستان

۶ـ دو مقاله مفصل در مورد مسأله و روز پشتونستان، به زبان انگلیسی، چاپ لندن ـ انگلستان

۷ـ پیشوآ، اثر جبران خلیل ترجمهء به فارسی چاپ کابل

۸ـ باغــبــان، اثر رابندر ناتهـ تاگور، ترجمه به زبان فارسی چاپ کابل

۹ـ گلهای اندیشه، مجموعه شعر

١٠ـ بانو بلخ، مجموعه اشعار دری و پشتو، ناشر موسسه پژواک، ۲۰۰۱ شهر پشاور

١١ـ الماس ناشکن، پاسخ اســتاد پژواک به شاعر انـگلیسی

ویلیام پت روت در رابطه با مبارزین افغانستان، موسسه نشراتی پیوند، شهر ویرجینیا ۱۹۹۶ چاپ دوم سال ۲۰۰۳

١٢ـ آواره، داستان، منتشره در رادیو افغانستان بعدأ از سوی مطبعه مشرقی در ولایت ننگرهار به چاپ رسید.

۱۳ـ گلهای کوهی چاپ مجله کابل، سال ۱۳۳۸

۱۴ـ افسانه های مردم، مجموعه داستان های کوتاه، چاپ کابل، بعدأ در فرانسه به زبان فرانسوی برگردان و چاپ شده.

۱۵ـ حدیث خون، مجموعه شعری، چاپ پشاور.

۱۶ـ  میهن من، مجموعه شعری، چاپ پشاور.

۱۷ـ احساسات و عواطف، مجموعه اشعار فلسفی.

۱۸ـ یک زن، داستان بلند.

۱۹ـ حوض خاص، داستان فولکلوریک در مورد حوض خاص سپین غر و چشمه سلطانپور سفلی که نزد هندوان افغان دارای احترام بسیار است.

 

       گذشته از آثار که در بالا ذکر گردیدند، مقالات و سیمینار های زیاد از استاد والا مقام به جا مانده که تلاش و کاوش مداوم را میطلبند تا اقبال چاپ نصیب گردند.

 

       با دریغ و درد، استاد گرامی عبدالرحمن پژواک شاعر، داستان نویس و دیپلومات بزرگ کشور روز پنجشنبه ۱۸ جوزای سال ۱۳۷۴ هجری خورشیدی مطابق ۱۹۹۵ عیسوی، در انده گاه پشاور چشم از جهان پوشید. جنازه اش در قریه باغبانی به خاک سپرده شد و به فردوس برین رحلت نمود. جایش خلد برین باد.

نوشته شده توسط   | لینک ثابت