از درام استقلال= معاشقهء لیلا دوشیزهء صحرا
و اختر سرباز و شید معر که آزادی
اصل این درام چند سال قبل در یکی از مجلات پایتخت انتشار یافته
سیه چشما دگر یاری ندارم بجز تو هیچ غمخواری ندارم
به لیلا داده ام دل، دل به لیلا بجزلیلا بکس کاری ندارم
چو شب بی تو ببینم سوی مهتاب دلم از غصه می لرزد چو سیماب
اگر اینست طوفان سرشکم اگر فولاد باشم می شوم آب
بحق پرچم محراب و منبر که روز تابش شمشیر و خنجر
پس از نام وطن نام تو گویم اگر کشته شوم الله اکبر
در آن میدان که میتابد سنان ها شود خشک از طپیدن ها زبان ها
بروی سینه از عشق تو دارم زخون دل برنگ گل نشان ها
از زبان لیلا به اختر
نباشم عاشق چشم سیاهت ندادم دل بروی همچو ماهت
دل مردانه ات برده دلم را شدم عاشق به شمشیر و کلاهت
فدای گرمی خویت شوم من شهید تیغ ابرویت شوم من
چو گرد آلوده از میدان بیائی هلاک دست و بازویت شوم من
نشان فتح بینم در کلاهت غرور جنگ خوانم در نگاهت
تو فاتح آئی از جنگ و من از شوق بریزم دسته های گل براهت
از همان درام مخاطبه اختر به پیشگاه مبارک
سرما و پای تو ای علم که ز تست عزت و شان ما
تو زمان ما تو مکان ما تو نهان ما تو عیان ما
بتو ناز تیغ و کلاه ما بتو افتخار سپاه ما
بتو روشن است راه ما بتو زنده روح و روان ما
تو جهان فر و جلال ما تو نشان فخر و کمال ما
که مباد جزبه پناه تو نه نشان ما نه جهان ما
چه زمانه ها که برای تو بامید عشق و وفای تو
سر خود نهاده بپای تو همه پیر ما و جوان ما
ز چه قرن ها که شده بپا بتو شان و شوکت آریا
که در فش های بلند ما بود از گذشته نشان ما
از همان درام هنگامی که اختر در صف سربازان آزادی بجنگ میرود لیلا غزالی را می پرورد و بیاد اختر هر روز با غزال خودرا سر گرم میکند و با این شعر غزال خود را نوازش میدهد.
ای طرف غزال من ، تو دختر صحرائی پیدا ز نگاه تست سر مستی و شیدائی
جان از تو بیفزاید ، زیرا که تو جانبخشی دل از تو بیاساید ، زیرا تو دل آرائی
عشق آید و حال آید ، صد گونه جمال آید آنجا که تو از مستی در ناز و خرام آئی
از خون دل آرم جام ، تا شام بیاشامی وز اشک ترا شویم تا صبح بر آسائی
با یاد کسی هرروز در پای تو گل ریزم هرچند تو از هر گل بویائی و زیبائی
هرچیز که می پرسم با چشم دهی پاسخ
در فتنه ی چشم تست خاموشی و گویائی
از همان درام -- هنگامی که جنگ بنفع آزادی خواهان افغانستان تمام میشود و اختر در میدان کشته شده، اسب بی سوار و تابوت گلپوش او را با شمشیر و کلاه نظامیش نزد لیلا می آورندلیلا ندبه سرائی میکند.
این نخل نور سیده ز بستان کیست؟ این داغها سرخ نشان وفای کیست؟
این مهد را به لا له و گل کرده اند پوش در خواب ناز دلبر گلگون قبای کیست ؟
این پرچم نگون شده چون شاخ ارغوان در آرزوی بازوی جنگ آزمان کیست؟
این اسب بی سوار که که سر میزند بسنگ مشتاق تاز یانه و زین و لو ای کیست؟
این دل که می زند ببرم سالها ز شوق در انتظار آب شدن پیش پای کیست؟
من سر نهاده بر سر خاکم برای او او سر نهاده بر سر بالین برای کیست؟
ما غرق گشته ایم بدر یای اشک و خون فرماندهء سفینهء ما ناخدای کیست؟
بر خیز تا بپای تو خوانم سرود فتح
جانرا کنم فدای تو بر یاد و بود فتح
ای توتیای دیده ی من حاک راه تو وی اختر امید نشان کلاه تو
بگذار تا با اشک بشویم غبار جنگ از روی زعفرانی و موی سیاه تو
ای سرخ روی رفته ز میدان زندگی وین داغها ی خون تو باشد گواه تو
فرجوان ببازوی شمشیر بسته است شمشیر تست دردو جهان تکیه گاه تو
بگذار تا بخون جگر تازه تر کنم آن داغها ی سرخ لباس و کلاه تو
بگذار تا کنیم بهم زندگی بسر تو در پناه عرش و من اندر پناه تو
تو درس عشق را شنوی از زبان من من راز فتح را نگرم در نگاه تو
برخیز تا بپای تو خوانم سرود فتح
جان را کنم فدای تو بریاد بود فتح