تبليغاتX
Aryan Institute

 

 

گیرم که همه عیب و هجایم گویند

                                                   از من چه زدود

 

گیرم که همه راه ثنایم پویند

                                                   بر من چه فزود

 

آن شاخ شکوفه در چمن می خندد

                                                   بی منت کس

 

گلهای بهار از زمین می رویند

                                                   بی گفت و شنود

+ نوشته شده توسط در Wed 18 Apr 2012 و ساعت 0:24 AM |

اعتماد بخود

 

راه خود رو که دیگران رفتن

نه چنان رو که دیگران رفتند

به تو دادند چون نگاه نوین

جستجو کن بجو راه نوین

آنچه رفتند رفتگان در سال 

شوند اکنون به یک سحر پامال

گر کمی سر به خود فرود آریم

راه دشوار پیش رود اریم

طی این راه مرد می خواهد

عقل گردون نور د می خواهد

تو که بازوی بت شکن داری

خون آزدگان به تن داری

مانده میراث از کهن ایام

به تو آزادگی و غیرت نام

سیل ها خاست از چهار اطراف

با تو دارد ز قرن قرن مصاف

تو به هر خار خویش جان دادی

سخت مردانه امتحان دادی

پیش آن عزم و غیرت و تصمیم

خرد گردیده حادثا ت عظیم

باز کن راه را به نیرویت

شیروش تکیه کن به بازویت

راه دور است پیش باید رفت

لیک با پای خویش باید رفت

گر نه این ره به خود بری پایان

می برندت کشان کشان دگران

می برند آ نچنان که خواها نند

می کنند آ نچه در پی آنند

حاش لله در ین مقام سپاه

نه توی باشی نه من نه سر نه کلا ه

مرده باشیم و خاک ما بر سر

به که در نزد غیر فرمان بر

چشم با شد و لیک بینا نی

دست باشد ولی توانا نی

وضع امروز نیست چون دیروز

که به تیرو کمان شوی فیروز

رفت عصری که گفت شیخ اجل

رهبر رهروان به علم و عمل

سعدی افتاده است و آزاده

کس نیاید به جنگ افتاده

در جهانی که ما زنیم قدم

مرگ و افتادگی بود توام

کرکسان زمانه بیدارند

هر چه افتاده زود بردارند

هرکه افتاده پایمال شود

معرض ذلت و  زوال شود

اول این رهزنان تجربه کار

نا قه ی خفته را کند مهار

 

+ نوشته شده توسط در Sun 6 Dec 2009 و ساعت 5:33 PM |

لینا روزبهامروز تعدادی از باشندگان ولایت میدان وردک دست به تظاهرات گسترده زده و علیه اتهامات سوزانیده شدن قران شریف در ان ولایت اعتراض خود را اعلام نمودند. این بار اول نیست که در افغانستان و یا عراق و یا هر کشور اسلامی دیگری بخاطر گیر امدن نسخه های قران شریف در مقابلات و جنگ این نسخه ها طعمه حریق میگردد و

 یا بی احترامی های دیگری به این کتاب مقدس اسلامی صورت میگیرد ولی اگاهی از این خبر مرا به این فکر واداشت که اگر ما مسلمان ها جبهه گرفته و علیه این حوادث از جانب کسانی که معلومات اندکی در مورد این دین دارند دست به چنین تظاهرات که بعضا به کشته شدن مردم نیز می انجامد میزنیم، خود چقدر مسلمان هستیم، ما چقدر برای افزایش اگاهی عامه بشکل درست ان فعالیت نمودیم، ما خود تا چه اندازه توانسته ایم که مصدر خدمت به دین خود واقع شده و انرا به طرز درست ان به جهان و جهانیان بشناسانیم. متاسفانه دنیا اسلام سخت دچار فقدان نگران کننده علما و اکابر دینی میباشد. متاسفانه ان دسته هم تحت نام دین به موعظه و سخنرانی ها میپردازند در مورد این دین معلومات اندک داشته و بیشتر انان خود در غلط فهمی بسر میبرند. وقتی به موضوعات از این نوع در مورد دین بر میخوریم بجاست بپرسیم که ما خود که مسلمان زاده ایم تا چه اندازه از اساسات این دین اگاه هستیم و اسلام واقعی را میشناسیم.

 

"مـــــا مســـــلمــــانیــــم"

نوشته: لینا روزبه

ما مسلمان ها! مسلمانیم؟

اه که ما از خود به سان گوسفندان بی خبر هستیم

آه که ما از دین فقط وردست که میخوانیم

اه که ما در قلب ناپاکیم

لیک حرف مفت میدانیم

ما مسلمان ها!  مسلمانیم؟

بر در مسجد برای خودنمایی میشویم ظاهر

در رکوع بر فکر جیب و مال

در سجود در فکر حسد و بغض

این همه تزویر و پرده بر رخ مایان

باز هم خود را منزه پاک میخوانیم

ما مسلمان ها! مسلمانیم؟

رحم از دلهایمان رفتست

کاخ هایمان کنار خیمه ها برپاست

تشنه لب هر جا فتادست لیک

جام ما از خون مردم سرختر برجاست

ما مسلمان ها! مسلمانیم؟

کین و خود خواهی و کبر و جهل

مثل تیره تار های عنکبوتی شوم

روحمان را میفشارد با عدوت ها

با شرارت با قصاوت با حسادت ها

ما مسلمان ها! مسلمانیم؟

راه ما کج هر بنا کج فکرمان کج گشت

هر چه بنیان بود از بنیاد ان کج شد

ما کجی را در پی هر راست میجویم

ما اگر هم راست می ایستیم

باز الهام کج را با تفکر باز میزائیم

ما مسلمان ها! مسلمانیم؟

کی به حرف او ملوث فکر را ما مطهر کردیم

کی چراغ مرده دل را بیادش شعله ور کردیم

کی تحمل را ز او اموختیم

 کی بخود ما مهربان بودیم

کی ز کام موعظه گر های بی منطق

کی ز چنگ عالم بی فکر و بی فرهنگ

کی ز چنگ زاهد مشتاق پول و زر

ما گذر کردیم

ما مسلمان ها! مسلمانیم؟

صرف میدانیم دو سه لفظی، دو سه الفاظ

مثل یک طوطی برای دانه یی قندی

میکنیم تکرار و تکرار باز هم تکرار

تا که ماند کام ما شیرین

و  باشد این قفس آباد!

ما مسلمان ها!  مسلمانیم؟

تار و پود ما همه تارست

فکر ما از بس خشن گشدست ، مردم!

کارمان این کشت و کشتارست

ما فقط نامی ز دین بر خود

مثل یک مهر موجه مانده ایم و بس

با دو سه وردی ز بر، شادیم

با دو مشت بی خبر شادیم

سخت در خواب عمیق جهل مطلق

سخت در خوابیم

ما مسلمان ها اگر بی شک مسلمانیم

صوفیانه عارفانه

مغز را باید ز قران باز برداریم

پوست را باید برای دیگران بر جای بگذاریم!

+ نوشته شده توسط در Thu 19 Nov 2009 و ساعت 10:16 AM |

زن گلی از جمال و معصومیت

 

چه خوب بود اگر همه به تساوی حقوق بین زن و مرد احترام می گذاشتیم. اگر همین طور میبود درونمایه های وجود انسان به ترنم بی بدیل مبدل میگشت و استبداد حاکم بر نیم پیکر جامعه یعنی زنان بجای سمفونی هستی و امید ،زیبائی و بیگرانگی سایه نمی افگند. فضائی آزاد شفاف و مبرا از همه تخیلات بی پایه برای زیستن و زندگی کردن با همی مساعد می گردید.ولی آنچه امروز به حیث ظلم زمان به آن ،مواجهه هستیم همانا برخورد تعصب آمیز نسبت به زنان است. در حالیکه زنان نیم پیکر جامعه را تشکیل میدهند. زن بیش از همه طلیعه درا خورشید تسلسل نسل آدمیست که چون موجود بی همتا مادرف صاحب حساس ترین ذوق بوده و وجودش از ظریف ترین تار های خلقت ترکیب شده، این نفس گرم مادر است که با حرارت و عطر دل انگیزش قلب کوچک و پر صفای کودکش را از نور و امید و تپش های زندگی لبالب می سازد،ایستادن،راه رفتن،سخن زدن و آداب زندگی را به وی می اموزد و همین جاست که مقام زن برجستگی اش را چون مادر و نخستین معلم تعلیمات زندگی بشر به خود اختصاص میدهد و به مقام قابل احترام و ارج گذاری مبدل میگردد که نباید بزرگی و منزلت این توانا معلم زندگی بشریت را نادیده گرفت و از کنار آن با چشم بسته گذشت . هر چند که امروز زن هچو گل جمال و معصومیت را در جامعه ما جلوه می بخشد. ولی عوامل خرافات که از ذرات نا پاک درون شان اگنده است و سر ناسازگاری را با عنعنات پسندیدهء جامعه ما به پیش گرفته اند، در برابر حضور فعال زنان در کنار مردان برای پیشبرد امور روزمره جامعه مانع قرار میگیرند و جمال زنان را بهانه می آورند و از معصومیت آنان برای دربند نگهداشتن شان استفاده می کنند. چرا چنین است؟

اگر ار نظر مذهب به این موضوع بنگریم به وضاحت کامل در میابیم که آدم و حوا در بهشت یعنی آنجای نیکو کاران یکجا باهم آن دانه را خوردند که سرآغاز معرفت بود بناً این آدم و حوا بودند که در آن مکان نیکوکاران خلق شدند و در زیستن یکجا باهم طعم گندم یا سیب معرفت را چشیدند و همان بود که خوب، زشت زیبا، گناه و جزا اینها را درک کردند. بناً خلقت بشر هم از زن و مرد در حد تساوی و مبنی بر احترام متقابل است. تاریخ دین مبین اسلام،گواهی شفاف از شخصیت برازندهء بی بی خدیجه همسر حضرت محمد (ص) است، از کار تجارت تا همه امور اجتماعی در جامعه آنزمان عرب سهم فعال و برازنده داشت و یگانه مشوق زنان در سهم گیری فعال در امور اجتماعی بود. بناً احترام متقابل یک اصل پذیرفته شده است زن و یا مرد اگر این اصل زرین را نادیده میگیرند این خود جز جفا و عدم رعایت احترام به مقام انسان چیزی دیگری نخواهد بود. آنانیکه به این عقیده اند که زن صرفاً در پشت حصار ها و در های بسته باید زندگی را تجربه کنند کسانی اند که درون شان لبالب از وسوسه های نا پاک شیطانی است که هر چهره معصوم،پاک را در آئینه غبار گرفته و آلوده وجدان خود می بینند. اگر زن نیم پیکر جامعه را تشکیل میدهد در عقب دیوار ها زندانی مانند، این بدین معنا است نیروی انسانی فعال که می تواند دست بدست هم دهند و ماشین تحریک ترقی و تعالی را یکجا با مردان به پیش رانند. صرفاً بنابر حکم تخیلات واهی جلوگیری و مانع اشتراک فعال آنها گردیده است،در حالیکهدر میهن ما افغانستان کار کردن مشترک زن و مرد یک عنعنه است که زنان همیشه با مردان از اعمار کلبه ها تا مزارع در روستا ها و قرا کار مشترک کرده اند و همین امروز کار میکنند ـ بعد از حصول استقلال کشور از دست انگلیسها زنان افغان با فرا گیری تحصیل و آموزش به منظور کار بع ادرات دولتی راه یافتند. هر چند که زنان افغان در طول تاریخ کشور در عرصه های فرهنگی،ادبی، و سیاسی درخشش قابل توجه داشتند و این گونه نمونه ها جز افتخارات تاریخی و فرهنگی کشور ما را رقم میزند. با در نظر داشت آنچه در بالا از آن ذکر به عمل آمد می توان با صراحت گفت که زنان افغان حق زندگی کردن،کار کردن ، فکر کردن و عمل کردن مستقل را دارند باید زمینه برای ایجاد درک تساوی حقوق ایجاد گردد تا باشد این نیم پیکر جامعه ما که بیشترین مصیبت جنگ های تحمیلی را متقبل گردیده اند در اعمار مجدد کشور ما سهم فعال بگیرند.

+ نوشته شده توسط در Fri 12 Jun 2009 و ساعت 8:47 PM |
یادی از زلاند و سرودهای تاجیکی او

سلطان حمد

پژوهشگر تاجیک در دوشنبه

روز پنجشنبه سوم آوریل سال 2009 در شهرک تارزان ایالت کالیفرنیای آمریکا دلی درون سینه پر از داغ غربت از تپیدن ماند. صاحب این دل که درون سینه مرغ در قفسی را می ماند، آوازخوانی بود که شاید در آن شهرک به جز از چند نفر کس دیگری اورا نمی شناخت.

ولی هزارها فرسنگ دور از شهر آباد و خرم تارزان، در وطن جنگ زده اش افغانستان و در کشورهای همسایه تاجیکستان و ایران صدای او را هزارها نفر از علاقمندان موسیقی بیش از پنجاه سال است که چون صدای رودهای خروشان کوهستانی نمی توانند فراموش کنند.

آوازخوان معروف افغان، جلیل زلاند، در سن 74 سالگی در غریبی دنیای فانی را پدرود گفت. شاید او در غربت خاک شدن خویش را احساس می کرد که در روزهای آخر این شعر ها را می خواند

بر مزار ما غریبانه نی چراغی نی گلی،
نی پر پروانه سوزد، نی صدای بلبلی

گوگوش عشق او را فریاد کرد

جلیل زلاند در سالهای پنجاهم قرن گذشته پرآوازه شد. این دوره را اکثر موسیقی شناسان افغان دوره طلایی هنر موسیقی در افغانستان می نامند.

در این مرحله آوازخوان ها و آهنگسازان و مطربانی چون خفیظ الله خیال، فطرت ناشناس، فضل احمد نینواز، عبدالرحیم ساربان، سلیم سرمست، فقیرمحمد ننگیالی، جلیل زلاند، حسین آرمان، خانم رخشانه، خانم ژیلا و دیگران خود موسیقی افغانستان را متحول کردند.

برخی ها به این باورند که جلیل زلاند بار نخست بعد از سرودن ترانه "ای ساربان، آهسته ران، کارام جانم می رود" خود را برای علاقه مندان موسیقی معرفی کرد.

به هر حال، آقای زلاند در یک سفر هنری به ایران، قبل از انقلاب اسلامی، با خواندن همین ترانه و سرود "من آمده ام که عشق فریاد کند" که متنش از ترانه های فلکلوریک افغانستان گرفته شده است، به دل دوستداران موسیقی در ایران جای خاصی باز کرد.

این دو سرود را بعدها از زبان بسیاری از آوازخوان های معروف ایرانی، از جمله گوگوش بارها شنیده ایم گفته می شود که آوازخوان دیگر ایرانی، شادروان هایده،نیز سرود "وقتی عاشق شوی، راز دلته گفته نتانی" را از آقای زلاند شنید، و خودش نیز آن را خواند.

این سرود را زلاند بر متن عبدالله شادان، برای دخترش سهیلا زلاند ساخته بوده است.

"مرغ آزادی"

جلیل زلاند مولف آهنگ های سرود ملی در زمان زمام داری محمد ظاهرشاه و محمد داوود می باشد. به گفته صولتشاه میرگن، شرقشناس تاجیک که سالیان درازی در افغانستان کار و زندگی کرده است، جلیل زلاند اگرچه از کودتای محمد داوود در سال 1973 استقبال کرده بود، ولی بعدا تا اندازه ای دل شکسته شده و حتی سرودی ساخت که باعث ناراحتی زمامداران شد:

زلاند همان وقت سرود خیلی مشهور خود "ای زهره ای ستاره تابان آسمان" را در تاجیکستان ساخت. و آن را به رقاصه پرآوازه تاجیک زهره کریم وا هدیه داده بود.

سلطان حمد

الا ای مرغ آزادی، صدایت را شوم قربان

بهایت سیل خون باشد، بهایت را شوم قربان

نیفتادی ز پا ای پهلوان، افغانستان من

تن خونین و دست بسته هایت را شوم قربان

هرات و بامیانت، یا که نورستان و بلخت را

بگو، ای مادر میهن، کجایت را شوم قربان؟

زلاند چون احساس کرد که مورد تعقیب قرار گرفته است، در سال 1975 از وطنش فرار کرد.

زلاند در تاجیکستان

جلیل زلاند بارها به تاجیکستان نیز سفرهایی داشته است. در تاجیکستان نیز او را خوب می شناسند و ترانه های او را بسیاری از آوازخوان های تاجیک سروده اند.

مثلا استاد ظفر ناظم ترانه نخست زلاند "ای زهره، ای ستاره تا بان آسمان"، "ای شعله حزین، ای عشق واپسین، را در برنامه ها کنسرتی سالهای شستم و هفتادم خود همیشه جای می داد.

استاد ظفر ناظم سرود "ای ساربان" را نیز می خواند. ولی به گفته این آوازخوان تاجیک او این سرود را از عبدالرحیم ساربان، آوازخوان دیگر افغان شخصا به یادگار گرفته است. برخی بر این باورند که ترانه "ای ساربان" را عبدالرحیم ساربان با اجازه آقای زلاند سروده بود.

نقره رحمت وا

نقره رحمت وا از هنرمندان مشهور تاجیک شماری از آهنگ های زلاند از جمله چادر گنار به سر می کنی را خوانده است

نقره رحمت وا آوازخوان سرشناس که عنوان هنرمند مردمی تاجیکستان را گرفته است، دو سرود زلاند "ای نگار من" و "چادر گلنار به سر می کنی" را یکجا با آوازخوان معروف جمعه عیسی یف دونفری خوانده است.

خانم رحمت وا می گوید که شادروان جلیل زلاند را از سال 1958 به بعد می شناسد. همان سال آقای زلاند در یک هیات هنری که استادان سرود و موسیقی افغان، مانند خیال، استاد قاسم، حسین آرمان، شیرمحمد غزنوی، خانم رخشانه، خانم ژیلا، خانم پروین و همسر زلاند، خانم سارا زلاند، شامل آن بودند، به دوشنبه آمدند.

یادم هست که زلاند در برابر چند سرود تاجیکی یا دری باز یک سرود در آن زمان خیلی مشهور روسی را با نام "پادماسکادنیه وچیره" خیلی خوب خوانده بود.

به گفته نقره رحمت وا، زلاند همان وقت سرود خیلی مشهور خود "ای زهره ای ستاره تابان آسمان" را در تاجیکستان ساخت. و آن را به رقاصه پرآوازه تاجیک زهره کریم وا هدیه داده بود.

زلاند و ترسونزاده

جلیل زلاند بعضی از شعر های میرزا ترسونزاده شاعر فقید تاجیک را نیز خوانده است از جمله این شعر معروفش را "چون نهادم پای خود را بر سر خاک وطن".

احمد ظاهر، آوازخوان فقید افغان نیز که گویا در زمان نوجوانیش آقای زلاند را ایده آل خود در آوازخوانی می دانسته، شعر دیگری را از استاد میرزا ترسونزاده به نام "تو را صد بار گفتم که غلامت من، همین کافیست" با آهنگ جالبی سروده است.

شاعر دیگر معروف ترانه سرای تاجیک، عبدالله قادری ممتاز نیز روز شنبه 23 مه، در اثر بیماری در منزلش در شهر دوشنبه درگذشت، پیشتر گفته بود که خاطره های خوشی از دیدارهایش با استاد زلاند دارد.

به گفته عبدالله قادری، متن شعر او "اولین عشقم تو بودی" توسط استاد زلاند به دست احمد ظاهر رسیده است.

سارا زلاند خانم زلاند
یک خانه پر از ترانه

اعضای خانواده استاد زلاند همگی تقریبا آوازخوان هستند. سارا زلاند، خانم استاد زلاند را مردم تاجیکستان خوب می شناسند. جلیل زلاند هفت فرزند دارد، سه دختر و چهار پسر. گفته می شود که دخترش سهیلا و شهلا زلاند و پسرانش فرید و واحد زلاند نیز راه پدر را در پیشگرفته اند.

فرید زلاند موسیقی را در ایران فرا گرفته است. از این رو با آوازخوانهای مشهور ایرانی ستار، لیلا فروهر و دیگران همکاری داشته است.

برگرفته از بی بی سی

+ نوشته شده توسط در Sun 31 May 2009 و ساعت 2:9 PM |

صلح به عنوان هدف در صحنهء سیاست جهانی

بیشتر دانشمندان بر آنند که «صلح» از هدف های اساسی کشور ها در صحنهء بین المللی به شمار می رود. مقصود از صلح « پرهیز از اختلاف شدید و بر خورد نظامی با سایر کشور هاست» به بیان دیگر صلح بین المللی همان ثبات نسبی نظامی، تعادل قدرت و فقدان اختلال و بی نظمی کلی در نظام بین المللی موجود یا در شالودهء روابط میان کشور هاست.

اندیشمندان روابط بین الملل پرهیز از جنگ را یکی از هدف های ملی بشمار آورده اند. زیرا به زعم اینان در جنگ، منابع انسانی و مادی و معنوی تلف می شود و معمولاٌ آنچه با جنگ بدست می آید کمتر از آن چیزی است که از دست می رود. از اینروست که برخی بر قراری و حفظ صلح را به عنوان یکی از هدف های بنیادی کشور ها به شمار آورده اند.

علت دیگر این که حفظ صلح به صورت یکی از هدف های بنیادین کشور ها در راه حفظ صلح این است که در صورت و جود صلح در صحنهء بین المللی، سایر منافع کشور ها، به ویژه امنیت ملی، معمولاٌ بهتر و آسان تر تاءمین و حفظ می شود.

افزون بر این در عصر اتم و با فرض قریب به یقینی که جنگ هسته ای موجب نابودی طرفین جنگ می گردد، پرهیز از جنگ بیش از همیشه لازم و ضروری شمرده شده است.

در تاریخ ملت ها کم نیست مواردی که صلح با خلوص نیت از سوی آن ها مورد تایید قرا گرفته است. برای نمونه در سال 1920 چهل و دو کشور میثاق جامعهء ملل را پذیرفتند و متعهد شدند که همکاری بین المللی را تقویت کرده و از راه عدم توسل به زور در راه صلح و امنیت بین المللی بکوشند.

در سال 1928 در پیمان پاریس که « پیمان بریان-کلوگ» معروف است کشور های امضا کننده تحریم جنگ،انصراف خود را از توسل به زور اعلام داشتند.

در سال 1945 در سانفرانسیسکو 51 کشور با امضای منشورملل متحد توسل به جنگ را نا بجا و ناشایست شمرده و متعهد شدند که اختلافات خود را از راه های مسالمت آمیز حل و فصل کنند.

با اعتقاد به لزوم پرهیز از جنگ، امضا کنندگان منشور ملل متحد در سانفرانسیسکو سازمان ملل متحد را بنیان گذاشتند که هدف اصلی و اساسی آن حفظ صلح و امنیت بین المللی است. برای حصول به این هدف تصمیم گرفته شد که اقدامات دسته جمعی برای جلوگیری از جنگ و بر طرف گردن هر نوع تهدیدی که صلح را به مخاطره اندازد بعمل آید.

در مقدمهء منشور ملل متحد چنین آمده است:

« ما مردم ملل متحد با تصمیم به محفوظ داشتن نسل های آینده از بلای جنگ که دوبار در مدت عمر ما افراد بشر را دچار مصاءب غیر قابل بیان نموده مصمم هستیم»... با یکدیگر همکاری کنیم.

در همین مقدمه آمده است که ملت های عضو ملل متحد تعهد کرده اند که به منظور حفظ صلح و عدم توسل به جنگ « چون همسایگان خوب» با هم زندگی کرده و « صبر و شکیبایی » پیشه کنند.

چنان که گذشت جانبداری از صلح و تحریم جنگ را در اظهارات و تعهدات رسمی کشور ها و نیز در مدارک دیپلماتیک فراوان میتوان یافت، و لی آنچه در رفتار و کردار کشور ها در صحنهء بین الملل دیده می شود غالباٌ خلاف آنرا ثابت کرده است. واقعیات سیاسی نشان می دهد که جنگ-لا اقل در گذشته- تقریباٌ یک « وضع عادی و طبیعی» در روابط دولت ها به شمار می رفته است.

امید به اینکه جنگی دیگر بمیان نیاید تا چشمان کودکی اشکبارشود و غربت و آوارگی تعداد زیاد ی از انسانها را از خانه و کاشانه شان دور سازد.

+ نوشته شده توسط در Mon 16 Feb 2009 و ساعت 3:43 PM |

سیمای استاد خلیلی در آیینه اشعارش ( بخش ششم و  پایانی)

 

حسر تا که قاید اسلام در خواب غفلت غنوده و خنجر توحید در نیام مانده است آنچه امروز از مسلمانی بجا مانده سبحه و رنگین مصلایی بیش نیست نکوهش سازمان ملل طوریکه استاد در مقدمه « اشکها و خونها» گفته است « این نامه پیام نفرین به آن کاخ پر شکوهست که به گزاف نامش رابنگاه یگانگی  مردم جهان نامیده اند » و این پیام نفرین در همه آثار او به گوش می رسد

حرفی است دروغ دعوی صلح       و آن انجمن حقوق سازان

بازیگر قدرت است و تذویر                 سر تا سر آن بلند ایوان

کاخ ملل چون قفسی است که در آن فرشته صلح و عدالت اسیر است. آنهمه پرچمهای رنگارنگ که بسان رنگین کمان در مقابل این کاخ صف کشیده همه روشنگر مکر و ریاست و منشور ملل فریبیاست ناتوانان را و میثاق امم  پشتیبان زور مندان است . این سازمان برای ناتوانان چون بید بی ثمری است که هرگز از میوه آن بهره مند نخواهد شد. این کاخ چون طبل پرآوازه  میان تهی است. معنی منشور ملل قدرت است و هر که ضعیف است به خوردی و ذلت مبتلاست.

 

 

اندرین کاخ مجلل همه نقش است به سنگ       از مسارات و حقوق بشر و صلع امم

گر مساوات همین است که ما می بینیم           نکند فرق به انسان چه وجودش چه عدم

اگر از غرب تنی چند بیفتد به بنــــــــــــد              چه فغانها که از این کاخ نخیزد پی هم

لیک یک کشور آزاد چو غلتید بخون             کس ندیدست در ابروی کسی اینجاخم

کس نپرسید که این ملت افغان ز چه رو       دم سپارد به دم خنجر خونخوار ستم

 

دعوی خلع سلاح در قاموس قدرتمندان زمان صرف یک نیرنگ است و در واقع آمادگی است . برای جنگی دیگر و دریغا که شمشیر تیزاین دو سه کشور ستان را یک روز هم کسی در نیام ندیده و چه ساده دلانند آنانکه از عقابها رقص کبوتران حرم را توقع دارند. اسلحه سازان جهان  مرگ و زیان فروشند مرگ زن و کودک و پیر و جوان مرگ بیوه زنان و ستمکشان مرگ ادب  مرگ  هنر ، مرگ عدالت ، مرگ همزیستی و مرگ اعتماد . آتش جنگ را بین ملتها مشتغل سازد و خود بهره ها اندوزند .

خلیلی تفرقه میان قوم ها و ملیت ها را که دست  استعمار بر ملتی تحمیل میکند نکوهش نموده و شعار توحید را سر میدهد.

هزاره کیست پشتون کیست تاجک چیست  ازبک چیست

                              اساس فرقه بازیهای استعمار را بشکن

تو چون فرزند اسلامی شعارت نیست جز توحید

                              ز محراب محمد پرچم کفار را بشکن

 

شاعر واقع بین  و رسالتمند از بروز اختلاف بین سنگر آرایان و مبارزان نگران و اندیشمند است که منشای همه آفات را در پراگندگی و نفاق میداند  . رخنه یی که در صف جهاد بوجود آمده از عدم اتحاد منشا گرفته و بلای نفاق است که حتی در بنیاد دین لرزه می افگند . از خود خواهی و آزمندی عده ی که هنوز هم در پی نام و جاهاند شکوه سر میدهد.

کشوری سرخ به خون شد  ز سیه کاری ما          هوس قدرت و دریار همانست که بود

 

وی بگوش مبارزان سرود وحدت می خواند زیرا فقط در پرتو شمع وحدت  است که میتوان ره به منزل برد ئ از حدیث پیامبر اسلام (( ص )) یاد میکند که آنچه در جهان مایه فتح و پیروزی است اتحاد است .

 اختلاف در جایی بروز میکند که در آنجا سودای امارت و ریاست و تفوق جوی  و بر تری خواهی باشد ولی در مجموع ملت افغان در طی ده سال جهاد و درین آزمونگاه دشوار تاریخ وحدت خود را با خون ثابت کرد و درمیان کوره ی خون جوش اتحاد خورد.

خون و آتش درزها را پیوندداد و قوم را یکدست و متحد ساخت و چنین ملت ورزیده ی بالغ نظر خود میداند که نیروی جهاد اتحاد است.

خوشا دانش قومی که در دل سنگر                      ز اتحاد مثالی به دیگران آورد

دو همدلاند و برادر هرات با پنجشیر                      قسم به آنکه بهار و دی و خزان آورد

یکیست نعره ی تکبیر در دل کهسار                     چه شیر غزنه چه شهباز بامیان آورد

صدای بلخ و بدخشان صدای گردیزاست                بدا کسیکه تفاوت به این و آن آورد

در پایان این بحث بجا خواهد بود اگر این نگاشته با ذکر مولانا جلاالدین بلخی پایان یابد این ابر مرد دنیای اندیشه و عرفان که شاعر عارف زمان ما به او از دل و جان ارادت داشت وی را مولاومقتدای خود میدانست و سروده های خود را با یاد او زینت بخشیده است. خلیلی از مولانا با عبارتهای نی نواز آسمانی درویش خودآگاه انسانساز، مفتی مسند نشین قیل و قال پیر درد آشام دیروجدوحال آفتاب اوج عرفان و راه دان آسمان معنوی یاد کرده و مثنوی معنوی اش را مظهر ام الکتاب می نامد.مثنوی (شبهای آوارگی) را به آهنگ مثنوی معنوی مولوی منظوم ساخته است . طوریکه در سرآغاز آن گوید: (این آهنگ اختیارگردید تا شکسته های سخنان نادرستم به یمن آهنگ جان آویز که کاروان سالار راه برگزیده در پرده ی خفا ماند) و پایان همین مثنوی را با یاد و ذکر مولا ی خود مشک آفرین و مشکفام می سازد در سرایش (در سایه های خیبر) نیز همین وزن برگزیده شده است خلیلی مولانا را چون بحر بیکرانه می بیند کهساحلش از یکسو به پهنای ازل است و از سوی دیگر با ابد پیوند دارد.دریای مواجی است که در هر قطره اش بحری دیگری نهفته است در ستایش او می گوید

آشنا و نا شنا ســـــــــــا ی تو ام               دور از چشم مواسای توام...

من ندانستم که آخر کیستی                    آفتابی کهکشانی چیستی؟

پاره ای از پیکر خورشید ها                       در عنایت نغمه ناهید ها

آمدی از آسمان جان فرود                        نای تو از عرش آورده سرود

یا شبی در بی سحر می پروری                مهر رادر مهد زر می پروری

زمانی مولا نا را با سخندانان دیگر مقایسه می کند که ( لفظ شان زیبا و معنی شان

کم است) ولی در  جوشش افکار مولوی واز شکوه طبع دریا بارش لفظ بیچاره میگردد.

استاد خلیلی به مولانا چنان محبت و ارادت دارد که هروقت خسته نام او را بر زبان می آورد بیخود میگردد بخصوص وقتی از بلخ شهر شعله بار مولوی یاد میکند  وقتی آن فاجعه دردناک کشور را به خاک و خون میکشد و هزاران شهید و اسیر برجا میگذارد و شاعر حساس و بادرد را به ناله و شیون و امیدارد وی به یاد مقتدای خود می افتد که صاعقه مرگبار سپاه چنگیزی را مشاهده کرد ولی لب به شکوه و ناله نگشود

مرحبا دریا دل درد آفرین                           رنجها دیدونشد چین بر جبین

مولانا عاشقانه موج خون و آتش را تماشا کرد و اشکی از مژگان او نریخت زیراکه عاشقان چشم زیبابین دارند و در طلاطم خیزی دریای خون کشتی صبرشان بی سکون نمیگردد مولانا نیز دران تنگنای مرگبار:

نعره زد کای شاه زیبا آفرین             شام طوفان خیز و دریا آفرین

(عاشقم  بر قهر و بر لطفت به جد    ای عجب من عاشق این هردو ضد)

+ نوشته شده توسط در Sun 14 Dec 2008 و ساعت 6:52 PM |

صنم عنبرين شاعر زني که باغبان لاله زارهاي احساس است

براي صنم عنبرين شعر قصه هاي خودش وحادثه اي است که درغربت برايش اتفاق افتاده است . او باسرايش شعر مي خواهد ، ازهياهوي غربت به آرامش پناه برد.

نعره زن آرش

 

شب ميان روز ها ديوار شد

اي خدا آن ماجرا تکرار شد

وحشت آراييد دامن هر طرف

بارديگر دست شب معمار شد

خواب رنگين چمنزاران شکست

خانه ي آسودگي آوار شد

آه !ميترسم که از قتل درخت

شب نرفت اما تبر بيدار شد

عطر نان گرم يک آوازه بود

خواب کودک نيمه شب بر دار شد

نعره زن آرش که تا باز ايستند

لشکر خفاش ها بسيار شد

 

بانو صنم عنبرين يکتن از شاعران جوانيست که از ده سال بدينسو در کشور آلمان زيست دارد، ودر اندک زماني توانسته است با سروده ها و تراوشهاي نغز ادبي اش جايگاه ويژه ي در جمع شعر معاصر زنان افغانستان کسب نمايد.

بانو صنم عنبرين دراصل سونيا احمدي نام دارد؛اما اينکه چرا اين اسم را برگزيده در جريان مصاحبه خودش خواهد گفت.

 

ناديه فضل:بانو صنم عنبرين؛ به برنامه جوانان اين هفته خوش آمديد.

 

صنم عنبرين:تشکر ميکنم ناديه جان و منهم به شما ، کارمندان محترم راديو صداي آلمان وهمه شنونده هاي عزيز سلام و محبت تقديم مي  دارم.

 

ناديه فضل:اگر در آغاز بگوييد که چرا اسم صنم عنبرين را برگزيده ايد.

 

صنم عنبرين:کدام منظور خاصي نداشتم، از همان آغاز نوشتن به اسم صنم نوشته هايم را منتشر ميکردم،ودر اصل فکر هم نميکردم که روزي نوشته هاي من به عنوان شعر قبول شوند. ولي بعداً همين نام باقي ماند.

 

ناديه فضل:صنم جان چرا شعر را و سرايش شعر را برگزيديد؟

 

صنم عنبرين:سُرايش شعر؛ برايم احساسي بود که در غربت رخ داد،يعني برايم يک واقعه بود، يک واقعه ناگهاني  که بتوانم از سکوت برون برآيم. مسأله مهمي که در غربت توجه مرا به خودش معطوف ساخت ومن خواستم که در غربت خودم را آنچنان با شعر فارسي بپيچانم، که هرگز دست غربت نتواند ، که مرا از زبان مادري من دور بسازد.

ونيز  ناديه نازنين؛ بايد بگويم که براي من شعر قصه هاي من و غربت منست،يعني وقتيکه شعر ميسرايم قسمي احساس ميکنم،که خودم آرام ميگيرم،و ار همان آسمان و زمين و هواييکه تمام عمر دوست شان داشته ام، و دوست شان دارم،ميسرايم و به اينگونه غم هاي غربت را آب ميسازم.

 

ناديه فضل:دررابطه به شعر برون مرزي افغانستان در جمع زنان چه فکر ميکنيد؟

 

صنم عنبرين:واقعأ شعر مهاجرت افغانستان يک جريان ِ پويا و زاينده بوده است ؛ چون اگر دفت کنيم ، افغانستان يک کشور سُنتيست، و به همين دليل هم خانمها ، کمتر مجال آنرا داشته اند که درد هاي خودرا بسرايند، و يا هم از وضعيت اجتماعي بگويند،و ياهم به گونه ي که ميخواهند، احساس خودرا ابراز نمايند؛ بنابرين من در کل شعر مهاجرت را بسيار خوب يافته ام، زيرا خانمها توانسته اند ، در اين بُرهه از تاريخ زندگي ما بهتر و آزاد تر احساسات خودرابيان دارند.

 

ناديه فضل:صنم جان،  يکي از پديده هاي مشکل برانگيز،حتي در بين مردمان افغانستان که در بيرون از افغانستان زيست دارند،سنتي بودن و گرايش به روابط ِ بسيار کهنه و قديمي آنانست،که اکثرأ براي جوانان و براي خانمها سد واقع ميشوند،آيا فکر ميکنيد که سرايش شعر نقشي در تغيير سُنت هاي کهنه داشته باشد؟

 

صنم عنبرين:بلي؛طبعأ بلاخره هرقدر سکوت کنند ، در سکوت فروخواهند رفت و هرقدر صدا بلند کنيم و فرياد کنند،طبعأ روزي اين صدا ها به گوشي خواهد رسيد.

 

يکي از سروده هاي بانو صنم عنبرين:

 

کاش ميشد لاله ي در سنگ کاشت!

 

اي خدا آن اختر شبها کجاست

آشناي اين دل تنها کجاست

آفتاب عشق من اميد من

پرده ساز نغمه ي جاويد من

آنکه در من خويش را بنياد کرد

در سکوت سينه ام فرياد کرد

بر پرم دستي کشيد آواز داد

در دلم انديشه ي پرواز داد

در بسوي سمت باراني گشود

زير باران عشق را با من سرود

ما دو تا پروانه هاي سبزه زار

زندگي را ميسروديم هر کنار

دست غم تصوير خوابم را ربود

زهر غم در هستيي من ره گشود

(ما) شکست ، او رفت و من پرپر شدم

در خزانش برگ نيلوفر شدم

شهر دل را پر شقايق کرد و رفت

رفت؛اما ترک عاشق کرد و رفت

در هوايش زندگاني سرد شد

ناله شد فرياد و غم شد، درد شد

رفتنش آيينه هايم را شکست

شيشه ي قلب مرا با سنگ بست

خسته ام از شهر بي ساز و سرود

خسته ام از شب پرک هايي حسود

ابر پر باران اندوهم خدا!

بغض تلخ صخره و کوهم خدا

ميروم آرام و دلسرد و خموش

کوله بار درد تنهايي به دوش

  دختري بر روي سنگي مينگاشت

کاش ميشد لاله ي در سنگ کاشت!

 

ناديه فضل:چه آرزويي داريد؟

 

صنم عنبرين:اوه؛ فهرست آرزو ها زياد است ، اما اولين آرزوييکه هميشه در من زنده است و با دلم ميتپد،آرامي کشورم است که تمام هموطنانم در فضاي صلح زندگي کنند،و ببينم که بر لبان هريک شان لبخند رضاييت است.

 

ناديه فضل:صنم جان!پس در غربت دوري وطنت را چگونه حل ميکنيد؟

 

صنم عنبرين: ناديه جان ؛ من تا حال هيچگاهي خودرا دور از وطنم احساس نکرديم،چون وطنم در وجود من در قلب من هميشه زنده است،و من هميشه خودرا يک دختر افغانستاني فکر کرده ام،وهميشه در وطن خود با تمام دوري هاي فيزيکي  ، زيسته ام.

تا لحظه ايکه بتوانم؛  با خوابهاييکه دارم، دوست دارم، همراه وطن خود، همراه مردم خود، همراه زبان خود يکجا باشم، و با همين اميد روزگار غربت را بسر ميبرم، تا روزي با اميد اينکه همه خوابهاي ما رنگ حقيقت بگيرد.

 

ناديه فضل:تشکر بانو صنم جان عنبرين، منهم اميدوارم از خودت در آينده ها هم شعر هاي ناب و ماندگار بخوانيم وبشنويم،و شما هم با شادي ها سبز باشيد.

صنم عنبرين:تشکر ناديه جان عزيز ، تشکر از خودت يک دنيا.

برگرفته از تارنمای بخش دری رادیو دیچه وله

+ نوشته شده توسط در Sat 15 Nov 2008 و ساعت 10:4 PM |

زندگینامه رئیس جمهوری منتخب آمریکا

 

باراک اوباما - چهل و چهارمین رئیس جمهوری آمریکا

با پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا سال 2008، باراک اوباما نخستین آمریکایی سیاهپوست است که رهبری بزرگترین قدرت اقتصادی و نظامی جهان را در دست می گیرد.

باراک حسین اوباما روز 4 اوت سال 1961 در شهر هونولولو، ایالت هاوایی آمریکا ، از یک پدر سیاهپوست کنیایی، که او نیز باراک ن اوباما نام داشت، و یک مادر سفیدپوست آمریکایی متولد شد.

باراک اوبامای پدر از قوم لیو بود که در کنیا و مناطق شرق اوگاندا و شمال تانزانیا سکونت دارند و یکی از اقلیت های قومی اصلی در کنیا محسوب می شوند.

دین اکثر لیوها مسیحی است اما تعداد قابل توجهی از آنان، از جمله خانواده اوباما، از اسلام پیروی می کنند هر چند گفته می شود که باراک اوبامای پدر حتی قبل از عزیمت به آمریکا از اسلام کناره گرفته بود و خود را یک فرد غیر مذهبی می دانست.

باراک اوبامای پدر در سن بیست و سه سالگی برای استفاده از یک بورس تحصیلی در دانشگاه هونولولو به تنهایی عازم آمریکا شد هرچند پنج سال پیش از آن با دختری از قبیله خود ازدواج کرده و از او صاحب چهار فرزند شده بود.

هنگام تحصیل در این دانشگاه بود که او با آن دانهام، یک دانشجوی دختر آمریکایی اهل کانزاس آشنا شد و با او ازدواج کرد اما این ازدواج دوامی نداشت و هنگامی که باراک اوبا (پسر) دو سال داشت، به جدایی انجامید.

باراک اوبامای پدر بعد از خاتمه تحصیل در آمریکا، به کنیا بازگشت و در سال 1982 در یک سانحه رانندگی در آن کشور درگذشت در حالیکه پسرش را تنها یک بار دیگر در سال 1971 ملاقات کرده بود.

تحصیل در اندونزی و آمریکا

آن دانهام پس از جدایی از همسر اول خود، در سال 1967 با یک دانشجوی اندونزیایی ازدواج کرد و همراه پسر خود عازم اندونزی شد و باراک اوباما تا سن ده سالگی در آن کشور سکونت داشت و به مدرسه می رفت اما در سال 1971 به هاوایی و نزد پدر و مادر بزرگ مادری خود بازگشت.

 

اوباما برای آخرین بار در سن دهسالگی پدر خود را ملاقات کرد

باراک اوباما پس از خاتمه دوره دبیرستان در هونولولو به لس آنجلس رفت و وارد کالج اکسیدنتال شد اما پس از دو سال، خود را به دانشکده علوم سیاسی دانشگاه کلمبیا در نیویورک منتقل کرد.

پس از دریافت لیسانس در رشته روابط بین الملل از این دانشگاه در سال 1983، باراک اوباما به عنوان کارمند در یک شرکت خصوصی و سپس یک گروه تحقیقاتی وابسته به کلیسای کاتولیک در شیکاگو ، ایالت ایلینوی، کار کرد اما با ورود به دانشکده حقوق دانشگاه هاروارد در سال 1988، برای چند سال این شهر را ترک گفت.

باراک اوباما پس از خاتمه تحصیل در هاروارد و کسب درجه دکترای حقوق در سال 1991، به شیکاگو بازگشت و ضمن کار در زمینه های مختلف حقوقی و دانشگاهی، به فعالیت های سیاسی نیز روی آورد.

باراک اوباما در سال 1996 وارد سنای ایالت ایلینوی شد و تا سال 2005 و دستیابی به کرسی این ایالت در مجلس سنای ایالات متحده، عضو سنای ایالتی بود.

از جمله اقدامات آقای اوباما در زمان عضویت در سنای ایالات متحده مشارکت در تدوین طرح هایی مربوط به شفافیت و حسابرسی عملیات مالی دولت فدرال، مقابله با تخلفات انتخاباتی و کمک بشردوستانه به جمهوری کنگو بوده است.

با آغاز رقابت های انتخاباتی سال 2008، سناتور اوباما، با وجود تجربه اندک در تشکیلات دولتی واشنگتن، داوطلبی خود را برای احراز نامزدی حزب دموکرات اعلام داشت که رقابتی طولانی و فشرده با سناتور هیلاری کلینتون، همسر رئیس جمهوری پیشین آمریکا، را در پی آورد.

مبارزات انتخاباتی و دستیابی به پیروزی

این رقابت به گزینش آقای اوباما به عنوان نامزد واحد حزب دموکرات در ماه ژوئن سال جاری و ورود به مبارزات انتخاباتی با جان مک کین، نامزد حزب جمهوریخواه، و سرانجام، پیروزی در رای گیری روز 4 ژوئن و انتخاب به عنوان چهل و چهارمین رئیس جمهوری ایالات متحده منجر شد.

 

خانواده اوباما - ساکنان آینده کاخ سفید

در جریان مبارزات انتخاباتی، باراک اوباما سیاست های دولت جورج بوش را به شدت مورد انتقاد قرار داد و خروج تدریجی نیروهای آمریکایی از آن کشور را مطرح کرد هرچند حمایت خود را از افزایش حضور نظامی ایالات متحده در افغانستان ابراز داشته است.

در جنبه های دیگر سیاست خارجی، انتظار نمی رود آغاز به کار دولت آقای اوباما به منزله تغییرات بنیادی در روابط بین المللی ایالات متحده باشد هرچند رئیس جمهوری منتخب آمریکا در جریان مبارزات انتخاباتی بر همکاری نزدیکتر با متحدان این کشور و تلاش برای بهبود چهره آمریکا در صحنه بین المللی تاکید نهاده است.

در مورد روابط با ایران، آقای اوباما به طور کلی با ادامه سیاست هسته ای کنونی جمهوری اسلامی و خطری که، از دید برخی مقامات آمریکایی، می تواند متوجه اسرائیل و منافع غرب سازد، مخالفت کرده است.

در عین حال، رئیس جمهوری منتخب آمریکا از گفتگو با جمهوری اسلامی به منظور وادار ساختن این کشور به تغییر روش خود حمایت کرده هرچند مشخص نیست که برای آغاز چنین مذاکراتی چه شرایطی را در نظر گرفته است و آیا مقامات جمهوری اسلامی شرایط احتمالی او را قابل قبول خواهند دانست.

از نظر سیاست های اقتصادی و اجتماعی، آقای اوباما به طیف "لیبرال" تعلق دارد که از گسترش برنامه های خدمات اجتماعی و کمک به گروههای کم درآمد و تامین منابع مالی مورد نیاز این برنامه ها از طریق مالیات سنگین تر بر شرکت های بزرگ و دارندگان درآمدهای کلان حمایت می کند.

باراک اوباما در سال 1989 با میشل رابینسون در شیکاگو آشنا شد و در سال 1992 با او ازدواج کرد.

مراسم تحلیف باراک اوباما روز 20 ژانویه سال آینده برگزار می شود و آقای و خانم اوباما، همراه با دو دختر ده ساله و هفت ساله خود که "مالیا آن" و "ناتاشا"نام دارند، سه کاخ سفید نقل مکان خواهند کرد.

برگرفته از تارنمای بخش فارسی بی بی سی

+ نوشته شده توسط در Wed 5 Nov 2008 و ساعت 9:44 PM |

از درام استقلال= معاشقهء لیلا دوشیزهء صحرا

و اختر سرباز و شید معر که آزادی

اصل این درام چند سال قبل در یکی از مجلات پایتخت انتشار یافته

 

 

سیه چشما دگر یاری ندارم                                  بجز تو هیچ غمخواری ندارم

به لیلا داده ام دل، دل به لیلا                                بجزلیلا بکس کاری ندارم

چو شب بی تو ببینم سوی مهتاب                          دلم از غصه می لرزد چو سیماب

اگر اینست طوفان سرشکم                                   اگر فولاد باشم می شوم آب

بحق پرچم محراب و منبر                                   که روز تابش شمشیر و خنجر

پس از نام وطن نام تو گویم                                 اگر کشته شوم الله اکبر

در آن میدان که میتابد سنان ها                            شود خشک از طپیدن ها زبان ها

بروی سینه از عشق تو دارم                                      زخون دل برنگ گل نشان ها

 

از زبان لیلا به اختر

نباشم عاشق چشم سیاهت                                      ندادم دل بروی همچو ماهت

دل مردانه ات برده دلم را                                    شدم عاشق به شمشیر و کلاهت

فدای گرمی خویت شوم من                                شهید تیغ ابرویت شوم من

چو گرد آلوده از میدان بیائی                              هلاک دست و بازویت شوم من

نشان فتح بینم در کلاهت                                     غرور جنگ خوانم در نگاهت

تو فاتح آئی  از جنگ و من از شوق                     بریزم دسته  های گل براهت

 

      

   از همان درام مخاطبه اختر به پیشگاه مبارک  

 

سرما و پای تو ای علم                                         که ز تست عزت و شان ما

تو زمان ما  تو مکان ما                                        تو نهان ما تو عیان ما

بتو ناز تیغ و کلاه ما                                           بتو افتخار سپاه ما

بتو روشن است راه ما                                          بتو زنده روح و روان ما

تو جهان فر و جلال ما                                         تو نشان فخر و کمال ما

که مباد جزبه پناه تو                                           نه نشان ما نه جهان ما

چه زمانه ها که برای تو                                      بامید عشق و وفای تو

سر خود نهاده بپای تو                                         همه پیر ما و جوان ما

ز چه قرن ها که شده بپا                                      بتو شان و شوکت آریا

که در فش های بلند ما                                        بود از گذشته نشان ما

 

 از همان درام هنگامی که اختر در صف سربازان آزادی بجنگ میرود لیلا غزالی را می پرورد و بیاد اختر هر روز با غزال خودرا سر گرم میکند  و با این شعر غزال خود را نوازش میدهد.

 

ای طرف غزال من ، تو دختر صحرائی                 پیدا ز نگاه تست سر مستی و شیدائی

جان از تو بیفزاید ،  زیرا که تو جانبخشی             دل از تو بیاساید ، زیرا تو دل آرائی

عشق آید و حال آید ، صد گونه جمال آید            آنجا که تو از مستی در ناز و خرام آئی

از خون دل آرم جام ، تا شام بیاشامی                     وز اشک ترا شویم تا صبح بر آسائی

با یاد کسی هرروز در پای تو گل ریزم                 هرچند تو از هر گل بویائی و زیبائی

                                          هرچیز که می پرسم با چشم دهی پاسخ

                                   در فتنه ی چشم تست خاموشی و گویائی

 

از همان درام -- هنگامی که جنگ بنفع آزادی خواهان افغانستان تمام میشود و اختر در میدان کشته شده، اسب بی سوار و تابوت گلپوش او را با شمشیر و کلاه نظامیش نزد لیلا می آورندلیلا ندبه سرائی میکند.

 

این نخل نور سیده ز بستان کیست؟                       این داغها سرخ نشان وفای کیست؟

این مهد را به لا له و گل کرده اند پوش                در خواب ناز دلبر گلگون قبای کیست ؟

این پرچم نگون شده چون شاخ ارغوان                  در آرزوی بازوی جنگ آزمان کیست؟

این اسب بی سوار که که سر میزند بسنگ          مشتاق تاز یانه و زین و لو ای کیست؟

این دل که می زند ببرم سالها ز شوق                    در انتظار آب شدن پیش پای کیست؟

من سر نهاده بر سر خاکم برای او                         او سر نهاده بر سر بالین برای کیست؟

ما غرق گشته ایم بدر یای اشک و خون                فرماندهء سفینهء ما ناخدای  کیست؟

                                           بر خیز تا بپای تو خوانم سرود فتح

                                          جانرا کنم فدای تو بر یاد و بود فتح

ای توتیای دیده ی من حاک راه تو                      وی اختر امید نشان کلاه تو

بگذار تا با اشک بشویم غبار جنگ                       از روی زعفرانی و موی سیاه تو

ای سرخ روی رفته ز میدان زندگی                      وین داغها ی خون تو باشد گواه تو

فرجوان ببازوی شمشیر بسته است                       شمشیر تست دردو جهان تکیه گاه تو

بگذار تا بخون جگر تازه تر کنم                           آن داغها ی سرخ لباس و کلاه تو

بگذار تا کنیم بهم زندگی بسر                              تو در پناه عرش و من اندر پناه تو

تو درس عشق را شنوی از زبان من                       من راز فتح را نگرم در نگاه تو

برخیز تا بپای تو خوانم سرود فتح

جان را کنم فدای تو بریاد بود فتح

+ نوشته شده توسط در Sat 11 Oct 2008 و ساعت 3:47 PM |